قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٠٧
واو نيز گفته و گاهى در مجموع آنها به عوض غين، كاف پارسى نيز گويند كه به ٢٤ لغت منتهى بوده و همه آنها عبارت از صمغى است سقّزى و بسيار بدبو كه به اصفهانى «انگشت گنده» و به هندى «هينك» گفته و از انگدان]نوعى گياه[ اخذ مى نمايند. آنچه را كه از انگدان سفيد اخذ مى كنند، به عربى «حلتيت طيّب» ناميده و آن را كه از انگدان سياه اخذ مى نمايند، به عربى «حلتيت مُنتن» نام كرده و به فرانسه و لاتينى «آزافوتيدا» خوانند كه در خناق]گرفتن گلو [و سياه سرفه و سوانح عصبانى و بالخصوص در اختلالات عصبانى آلات تنفّس و در قولنج هاى بطنى كه با يبوست طبع همراه باشند، مستعمل اطبّا بوده و بر ساير صموغ سقّزى : كه عبارت از اُشَق و عَنزَروت وگاوشير و سَكبينه است : تفوّق دارد.
انف : (چو حرف) به عربى، بينى و رجوع به «زبانه» هم شود.
انفاس : (چو انبار) عبارت و مضمون و به عربى، جمع نَفْسْ است.
انفاق : (چو انكار) روغن زيتون تازه و به عربى، خرج كردن و نفقه دادن است.
انفت : (چو رحمت) غبن و زيان و خسارت و نقصان و به عربى، ننگ و عار است.
اِنفَحه : پنيرمايه.(عر)
انفست : (چو بدمست) پرده و تنيده عنكبوت.
انفعال : (ر) به عربى، تأثّر و قبول اثر كردن از غير و در اصطلاح فلاسفه، يكى از مقولات عشره كه بعضاً به «قبول» نيز تعبير نمايند و در اصطلاح صرف عربى، نام يكى از ابواب ده گانه ثلاثى مزيد عربى است.
اَنفيه : ]هر دارويى كه به بينى كشند و مجموعه اى از داروهاى معطّر و مخدّر و عطسه آور كه آن را گاه در بينى كنند و از آن احساس نشأه نمايند (لغت نامه دهخدا)[.
اَنقَرديا : بَلادور[ر.م].(نان يا مى)
اَنقِره : (ل) معرّبِ انگوره و شهرى است از بلاد آناطولى]آسياى صغير[ كه به عموريّه نيز موسوم و به مسافت ٢٦٥ كيلومتر از سمت شمالى قونيه]در تركيه [واقع و نفوسش در حوالى پنج هزار مى باشد و هم نام ولايتى است كه كرسى آن شهر مذكوره بوده و رجوع به «معتصم» و«آثور» هم نمايند.
انقست : (چو بدمست) پرده عنكبوت.
انقلاب : (ر) علاوه بر معنى معروف عربى آن]دگرگون شدن[، در معنى اصطلاحى آن، رجوع به تركيبات «نقطه» نمايند.
اِنقِليا : به لغت اهل مغرب، شَنگار[ر.م] است.
انقود : (ل) به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، نام پارسى و تركى نوعى از طيور آبى است كه از قاز كوچك تر و از اردك بزرگ تر و ابلق]دورنگ [در سفيدى و سياهى و سرخى، و مايل به زردى و بسيار فربه و اكثر در كنار آب ها وخراب ها بوده و به عربى «نُحام» گويند.
انقون : (چو منصور)كليكان[ر.م].(نان)
انقيلاوس : (ل) پنجمينِ اسكندرانيّون[ر.م]و طبيبى ديگر نيز بدين اسم در زمان فترت مابين بقراط و جالينوس ظهور يافته كه او را انقيلاوس اوّل نامند.
انكار : (ر. ف) و در اصطلاح علم احكام نجوم، آن است كه كوكبى در برجى واقع شود و در آن برج هيچ يك از حظوظ مذكوره در محلّ خود نداشته باشد.(عر)
اَنَكسيماندروس : (ل) ظاهراً محرّفِ اندروماوس[ر.م]است.
انكشت : (چو بدخِشم) زغال.
اِنكيس : (ل) نام يكى از اشكال رمل است.
انگ : (چو سنگ) زنبور عسل و گرداگرد روى و دهن و ولايتى است در هند و گُنگ سفالين معروف.
انگار : انگاره و انگاريدن و امر و فاعل از آن.
انگاردن : انگاريدن.
انگارده : انگارش و سرگذشت و افسانه و اسم مفعول و ماضى بعيد از انگاردن است.
انگارش : (چو فرمايش) سرگذشت و حكايت و افسانه وشهرت و اسم مصدر از انگاريدن است.
انگاره : (چو همواره) اَنگارش و دفتر و[١] حساب و نامه
::::::::::::::::::::::::::::::::::١. ظاهراً واو زائد است. (لغت نامه دهخدا)