قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٠٥
شده و بعد، آن نام مذكور را تحريف داده و آندالوسيا گفته، پس از آن در عهد عبدالملك ابن مروان و يا وليد ابن عبدالملك : كه تمامت آن اراضى مسخّر اعراب گرديد : در زبانشان آن اسم مذكور آنها هم تحريف ديگر يافته و به اندلس مسمّى گرديد، بلكه كم كم در سايه همّت و جدّيّت موفّق به تحصيل اسباب مدنيّت بوده و پاره اى از اراضى فرانسه و پورتكيزها]پرتغالى ها[ را ضبط و مسخّر نموده و مجموع آنها را اندلس نام كردند. و تمامى نفوس آنها تا ٤٥مليون بالغ بوده است و در پاره اى اوقات شوكت دولت اسلاميّه به طورى بوده كه در ايّام جمعه سيصدهزار خطيب در بالاى منبر خطبه مى خوانده اند. ليكن از ٨٠٠ هجرى به اين طرف، آن شوكت و شرف برطرف و رو به انحطاط كرده تا در حوالى ٩٠٠ هجرى به كلّى منقرض گرديدند. «آن مصر مكرمت كه تو ديدى خراب شد» و رجوع به «اسپانيا» هم نمايند.
اندمه : (چو زَمزَمه) ياد آوردن غم هاى گذشته.
اندو : (چو بدبو) اندرون.
اَندوب; اَندوج : قوبا]نوعى بيمارى پوستى[.
اندوختن : (ر) جمع كردن و قرض واپس دادن.
اندود : (چو فرمود) گِلابه و كاهگل و ماضى اندودن.
اَندودن : آلوده كردن و زينت دادن و منقّش نمودن و مطلاّ و مفضّض ساختن و گچ و گِلابه و غيره بر بام و ديوار و مانند آنها ماليدن.
اَندوز : اندوخته و امر و فاعل از اندوزيدن.
اَندوزيدن : اندوختن.
اَندول : گليمى است كه آن را با ميخ ها بر چهارچوب نصب كرده و به جهت استراحت بر بالاى آن نشينند، چنانچه در زنگبار]تانزانيا [معمول است.
اندون : آنجا و آن چنان و آن زمان.
اندوند : (ع) (چو بندبند)تارومار و زيروزبر و از هم پاشيده.
اندوه : (چو مكروه) درد و غم و دلگيرى و كدر و قساوت.
اَندوهيدن : دل گرفته و با اندوه بودن.
انده : (چو گندم) اندوه.
اَندُهان : جمع انده است به غير قياس.
اَندَه قوقا; اَندَه قوقو; اَندَه قوقى : (ل) به يونانى، ديواَسپِست است و در «اَزوَرد»، برهان[ر.ض]پارسى دانسته.
اندى : (چو چندى) نيز و ايضاً و كلمه ترجّى و تمنّى و تعجّب و اميدوارى و به منعى خاصه مقابل خرجى و آن لحظه و ايّام گذشته و سخنى كه آهسته و يا از روى شگ وگمان گفته شود.
اَنديدن : تعجّب كردن و اميدوار بودن و آهسته حرف زدن و با شگ و گمان سخن گفتن.
انديش : انديشه و امر و فاعل از انديشيدن.
انديشه : فكر و خيال و ترس و واهمه و همّ و غم و اضطراب.
انديشيدن : انديشه كردن و مضطرب بودن.
انديك : (چو نزديك) كلمه تعليل است به معنى چرا و زيرا و كلمه تمنّى است به معنى باشد كه، و شايد كه، و مانند آن.
اَندين : بر وزن و معنى چندين.
انذرو : (چو لَبلَبو) پازهر[ر.م].
اَنذَروب; اَنذَروت : عَنزَروت[ر.م].
انر : (چو سفر) هر چيز زشت و بد.
انروب; انروج : (چو منكوب) قوبا [ر.م] و علّت جَرَب [ر.م].
انزرو : (چو لَبلَبو) پازهر.
انزروب; انزروت : عنزروت [ر.م].
انزلى : (ر) قصبه كوچكى است در دوازده فرسخى شمال غربى رشت و ساحل جنوبى بحر خزر واقع و جايى است با منافع، مشتمل بر يك بازار و سه جامع]مسجد نماز جمعه [و مردمانش در حوالى پنج هزار و به اعمال حصير اشتغال دارند.
انزوب; انزوج : (چو منكوب) قوبا]نوعى بيمارى پوستى[ و علّت جَرَب]بيمارى گرى[.
انژه : (چند بنده) مرجمك[ر.م].
انس : (چو تند) به عربى، معروف]خو گرفتن[و (چو عرب) قصبه قديمى است از اوستريا]اتريش[ كه نفوسش چهارهزار و در كنار نهرى : كه هم بدين اسم موسوم است : واقع مى باشد و چند تن از اصحاب حضرت