قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٠٣
اَند : بر وزن و معنى چند و اندك و چندين و چندان و گياه شيرين بيان و سخن گفتن از راه تعجّب و يا شگ و گمان كه آيا چنين است يا چنان و هم به معنى تهى و خالى و رجا و اميدوارى و ثنا و شكرگزارى و عدد مجهول از سه تا نه كه به عربى «نَيِّف» و «بِضع» نيز گويند و به نوشته بعضى، پانزده هزار سال را هم يك اند گويند.
اندا : (چو فردا) انداييدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و رؤياى صادقه صلحا و اتقيا و عيب و عار را هم گويند.
انداچه : (چو اندازه) فكر و خيال.(ند)
انداختن : (ر) دور كردن و به كنار افكندن و قصد و ميل نمودن و حمله كردن.
اَندادَن : اندودن و انداييدن.
اِندار : سرگذشت و افسانه.
اندارس : (چو دريادل) نام شخصى بوده كه ايلچى به نزد عذرا]معشوق داستان وامق و عذراى عنصرى[ فرستاده و عذرا هم چشم همان ايلچى را با انگشت بركند.
اَنداز : اندازه و اندازيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
اندازه : قالب و قدرت و قوّت و پيمانه هر چيز و قدر و مقدار و معرّب آن هندسه است و به پارسى «فرهنج» و «فرهنگ» هم گويند.
اندازه كار; اندازه گير : مسّاح و مهندس.
اَندازيدن : انداختن و قياس و اندازه گرفتن و حدس و تخمين نمودن.
اندام : (ر) زيبا و زيبايى و قدّ و قامت و حسن و لطافت و بدن و جسد و عضو آدمى و غيره و فضاى خانه و روش و قاعده و رسم و ادب و ترتيب و نسق و هر كارى كه آراسته و منظّم بوده و از روى اصول صحيحه باشد.
اندانچه : (چو بدساخته) فكر و خيال.(ند)
اَنداو : تره تيزك[ر.م] و جِرجير صحرايى[ر.م].
اَنداوه : شكايت و غيبت و ماله بنّا و غيره.
اندايش : (چو فرمايش) انداييدن[ر.م] و اسم مصدر آن.
اندايش گر : اسم فاعل از انداييدن[ر.م] كه بنّا و گل كار و كسى است كه كاهگل بر بام و ديوار مالد.
اندايه : (چو اندازه) انداوه[ر.م].
اَنداييدن : اندودن و غيبت و شكايت كردن.
اَندَجان : معرّب اندكان[ر.م] است.
اندخس : (چو بدبخت) پشت و پناه و حمايت كننده.
اَندَخسواره : تكيه گاه و حصار و قلعه و پشتيبان و پناه دهنده.
اَندَخسيدن : حمايت كردن و پناه گرفتن.
اَندَخود : (ل) نام يكى از بلاد طخارستان]در افغانستان[كه همه چيزش ارزان و فراوان و اطرافش ريگستان و مردمانش تركى زبان و سال ها است كه در تصرّف افشار است.
اندر : (چو بندر) چنانچه در نمايش]هاى [هشتم و بيستوچهارم از نگارش سيّم مقدّمه مذكور افتاد، از ادات زيادت و ظرفيّت و در حال تركيب با پدر و مادر و برادر و خواهر، مفيد معنى غير باشد، همچو: پدراندر كه شوهر مادرت را : كه سواى از پدر تو باشد : گويند و همچنين در مادراندر و برادراندر و خواهراندر، و مصطلح اهل زمان ما ناپدرى و مانند آن است.
اَندَربا : اندروا[ر.م] و اندرواى[ر.م].
اندرباژ; اندرباه : اندرواژ[ر.م].
اندرباى : اندربايست و اندرواى[ر.م].
اندربايست : حاجت و ضرورت و هر چيز محتاج اليه و ضرورى.
اندرخور; اندرخورا; اندرخورد; اندرخورند : لايق و سزاوار و نيكو و زيبا.
اندروا; اندرواژ; اندرواره; اندرواى; اندروايست : اندربايست و آرزو و حاجتمندى و واژگون و سرنگون آويخته و حيران و سرگشته.
اَندراب; اَندَرابه : در برهان[ر.ض] گويد: شهرى است
از بدخشان]در افغانستان[ مابين غزنين]در افغانستان [
و هندوستان و در بعض كتب ديگر ديدم قصبه اى است شهرمانند كه هوايش معتدل و آبش به سردى مايل و در سه منزلى كابل در ميان بلخ]در افغانستان[ و غزنين بوده
و نمك بسيار سفيدى دارد كه اوانى]ظروف[ مانند بلور
از آن سازند.