قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٩٩
لغت زندى، مادر و يونانى، كلمه نفى و به تركى، به معنى عرض و اتّساع و پهنايى و ادات تفضيل است: ان اوّل ان گوذل يعنى زيباتر و اوّل تر.
اَناتونِتَن : نهادن و گذاشتن.(ند)
انار : (چو كَنار) قصبه اى است بهجت آثار مابين يزد و كرمان كه آبش از كاريز و هوايش فرح انگيز و مردمانش دلير و پارسى زبان و شيعه مذهب مى باشند و هم ميوه معروفى است كه به تركى هم بدين اسم موسوم و تخفيفاً «نار» نيز گفته و به هندى «نين» و به فرانسه «گِرِناد» و به يونانى «زيديون» ناميده و از محصولات قديمه ايران بوده و امروز در همه ممالك جنوبى فرنگستان به عمل آمده و به چندين قسم مى باشد.
انار هندى : يا بهى هندى يا شَل; بار درختى است هندى و بزرگ تر از فندقى و در طعم تند و با اندك تلخى و نرم ملمّس و بى قشر.
انار بچه : به مازندرانى، زوفَرا[ر.م] و قسمى از
خراست.
اَناطيطُس : خايه ابليس[ر.م].(نان)
اَناغاطُس : (ل) رجوع به تركيبات «سنگ» شود. (نان)
اَناغُلس : (ل) مرزنگوش.(نان)
انالژزينرآنتيپرين.(سه)
اَناليقى : اَنجَره[ر.م] و يا تخم آن.(نان)
اَناهيد : ناهيد و ستاره زهره.
اَنَب : (چو طلب) بادمجان و رجوع به «نَغزَك» هم شود.
انباخون : (چو افلاطون) حصار و قلعه و جاى محكم.
اَنباذُقلُس : (ل) به نوشته ناسخ[ر.ض]، يكى از حكماى يونان كه در ٤٣٧٥ هبوطى ظهور يافته و به دقّت نظر امتياز داشته و از داود نبى(عليه السلام) و لقمان حكيم استفاده علوم كرده و ازآن رو كه عوام از ادراك كلمات وى قاصر بودند، ترك ملازمتش كرده و در صدد انكار و آزارش برآمدند.
انبار : (چو دلدار) مخفّفِ اين بار و (چو سردار) مملوّ و سرشار و استخر و تالاب و فروريختن خانه و ديوار و خس و خاشاك و فضلات و قاذورات كه به بساتين و زراعات مى دهند و هم قصبه اى است در بلخ]در افغانستان[و شهرى است در ساحل غربى فرات و در ده فرسخى سمت غربى بغداد كه در دوازدهم هجرى در عهد خليفه اوّل، به دستيارى خالد ابن وليد مفتوح گرديده وابوالعبّاس سفّاح، اوّلينِ عبّاسيان]در قرن٢ه:.[، از حيره بدانجا آمده و در تزيينش كوشيده و مركز خلافتش قرار داده و هم در آنجا بدرود جهان گفت و بعد از او منصور بدواً هاشميّه]در عراق[ را مركز خلافت كرده و اخيراً به بغداد نقل داد و اشخاص نيك محضر از آنجا ظهور يافته و اكنون مدّت ها است خراب و به منزله قصبه كوچكى است. و بالجمله لهراسب كيانى]چهارمين پادشاه كيانى [و يا بختنصّر ثانى[ر.م]بنايش گذاشته و اهل حيره و اسراى بنى اسرائيل را بدانجا نقل كرده و انبار نمود و ازاين رو به همين اسم اختصاص يافت و به نوشته بعضى، ازآن رو كه در زمان دولت ايرانيّه يا آثوريّه مجمع ارزاق عسكريّه بوده، بدين اسم مسمّى گرديده است.
انباردن : (چو انداختن) پر كردن و انبار نمودن.
انبارش : (چو افزايش) چيزى كه درون چيزى ديگر را بدان پر كنند.
اَنباريدن : انباردن.
اَنباز : همدم و رفيق و شبيه و شريك.
اَنبازيدن : انباز شدن.
انباشتن : (چو انداختن) انباردن.
اَنباغ; اَنباق : هوو و انباز و سرديّوث و نَباغ[ر.م].
اَنبان : كيسه و خرجين و پوست بز و گوسپند درست برآورده و دباغت شده كه چيزها را در آن گذارند و رجوع به «ياركند» هم شود.
انبانِ بار : مردم فربه و بيكاره و هيچ كاره.
اَنبانه : انبان[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
انبر : (چو گندم) مقراض و ماشه]انبر[ و آلت آهنين معروفى كه مسگر و غيره آتش و فلزّات تافته را بدان بردارند و آن را «گاز»]هم گويند[.
اَنبَرباريس : ظاهراً محرّف اَمبَرباريس[ر.م] است.
اَنبَرُت; اَنبَرُد : مخفّفِ اَنبروت[ر.م] و اَنبرود[ر.م]است.
انبروت; انبرود : (چو اشكبوس) اَمرود[ر.م].