قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٩٧
نيز گويند.
امرد : (چو احمد) به عربى، پسرى كه شارب]سبيل[هاى او تازه روييده و هنوز ريش وى نيامده باشد و اسبى را نيز گويند كه در پى هاى وى موى هاى دراز هنوز نيامده باشد.
امروت;امرود : (چو محمود) به نوشته مخزن الادويه[ر.ض] ، اسمى است مشترك مابين ميوه معروفى كه به عربى «كُمَّثرى» گويند و ما هم ترجمه اجمالى آن را در «كُمَّثرى» مذكور خواهيم داشت و مابين ثمرى ديگر كه در بنكاله مى شود و پوست آن سفيد با داغ سرخ رنگ مايل به بنفشى و لحم آن سفيد و ترش و با اندك زمختى و مربّاى آن با مشگ و گلاب خيلى لذيذ و مأكول و درخت آن خيلى بزرگ و برگش شبيه به برگ گردكان و از آن بزرگ تر و بلندتر به قدر يك شِبر]وجب [و چوب آن صُلب و سياه رنگ است.
اَمشاسپَند; اَمشاسفَند : مَلَك و فرشته.
اَمشير : (ل) رجوع به «تاريخ قبطى» نمايند.
اَمعا : (چو صحرا) به عربى، جمع مَعىْ و مِعى : به معنى روده : است و «اَمعيه» نيز گويند.
امعاسين : (چو صفراخيز) آب غوره.(نان)
اُمِّغيلان رمُغيلان.
امقندقليس : (ل) به نوشته ناسخ[ر.ض]، يكى از اكابر حكماى يونان بوده كه در ٤٣٦٦ هبوطى ظهور نموده و در مقام توحيد، صفات خدا را عين ذات دانسته و كتابى در بطلان معاد روحانى و جسمانى تأليف داده است. و از بعضى نقل شده كه وى مقتداى حكماى دهريّه بوده و مذهب دهريّه پيش از او مطلقاً شيوعى نداشته است.
امك : (چو نمك) به تركى، جدّ و جهد و سعى و تعب.
املاق: (چو اسراف) ولايتى است از تركستان]نواحى ترك نشين شمال غربى چين و آسياى مركزى[و به عربى، بچّه انداختن اسب و درويش و بى چيز شدن.
املاق خانرترك.
املج : (چو احمد) رجوع به «آمله» نمايند.
اَملَس : به عربى، نرم و صاف و غير درشت.
امنون : (ل) رجوع به «اَپسالون» نمايند.
امنه : (چو طلبه) آمنه بر وزن بامزه.
امو : (چو عمو)آمو[ر.م].
اموت : آشيانه مرغان و جانوران.
اَموس : نانخواه[ر.م] و زينان[ر.م].
اَموِسنى : (چو بدخِشمى) هوو.
اَمونياك : يا اَمانياك; لغتى است فرانسوى كه به پارسى «جوهر نوشادُر» گفته و به لاتينى «اَمّونيوم» نامند و عبارت از تركيب آزوت و هيدروژن بوده و بخارى است بى رنگ و با بوى تند و تيز و نافذ و طعم آن گزنده وسوزنده و مهيّج سرشگ و از هوا سبك تر و غير قابل تنفّس و بى نهايت قابل انحلال در آب و به مقدار بسيار زياد در آب محلول گردد، به طورى كه يك كيله آب تا هزار كيله از اين بخار را در خود حل نمايد، ليكن ميل تركيبش با آب، كم و على الاتّصال از محلول مائى خود متصاعد مى گردد، به طريقى كه چون اين محلول را در شيشه باز گذارند، پس از چندى جز مقدار كمى از امونياك در آن نخواهند يافت. و بالجمله همين محلول مائى امونياك است كه در تجارت به اسم جوهر نوشادُر، معروف و در پاك كردن لكّه هاى چربى لباس و امثال آن معمول و مخصوصاً در گزيدن حيوانات از قبيل مار و عقرب و زنبور و مله]ساس در زبان تركى[ و گنه و غيره مستعمل مى باشد; بدين روش كه چند قطره از آن را در محل گزيدن آنها بريزند كه موجب عدم انتشار سم مى گردد و استشمام آن در زكام و رفع پاره اى صداع]سردرد[ها، خاصّه صداع خمرى بسيار نافع و كارگر آيد.
امونيوم راَمونياك.
اُمويان : تابعان اميّه و منسوبين او و نام ديگر فرقه يزيديان است.
امه : (چو همه) به عربى، كنيز و به پارسى دوات است.
امهوسپند; امهوسفند : (چو اندوهمند) مَلَك و فرشته.
اُمّى : (چو حُطّى) به عربى، مردم بى سواد عاجز از كتابت را گويند كه به اُمّ : به معنى مادر : منسوب است; يعنى به همان حال است كه از مادر زاييده و كسب كتابت نكرده و حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله وسلم) را امّى گفتن هم به همين