قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٩٦
اَمبَرباريس : ]زرشك (لغت نامه دهخدا)[.(عر)
امپراطور : (ر) لقب و عنوان مخصوص پادشاهان روس و فرنگ.
امپراطورى شرق ربيزانس.
اَمپِرياليزم : ]طرفدارى از حكومت امپراتورى و سياستى كه مرام وى بسط نفوذ و قدرت كشور خويش بر كشورهاى ديگر است (لغت نامه دهخدا)[.
اَمپِرياليست : ]طرفدار امپرياليزم (لغت نامه دهخدا)[.
امّت : (چو شدّت) حالت و شريعت و دين و نعمت و شأن و هيئت و سنّت و طريقت و مرارت عيش و به معنى امامت و اقتدا كردن به امام است و (چو مدّت) جنس و قامت و دين و طريقت و نشاط و طاقت و گروه و جماعت، خصوصاً آن كه به طرف ايشان رسولى فرستاده شود كه به پارسى «بَرتَن» و «گروه»]گويند[و شاه راه را نيز گويند و امّت خدا، مخلوق او و امّت هر شخص، اقوام و عشاير او را گويند.
اُمّت مرحومه : تابعان حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله)مى باشند.
امتزاج : (چو اختلاف) به عربى، ممزوج بودن و ارتباط و به همديگر پيوستن كه به پارسى «اَكدِش» گويند و در معنى مصطلح نجومى آن، رجوع به كلمه «ممازجات قمر» نمايند.
امتزاج الفصلين : كه در جدول توقيعات تقاويم ثبت نمايند، در اصطلاح منجّمين، پانزده روز آخر هريك از فصول اربعه را گويند كه در آن وقت و ايّام، هوا و طبيعت هر دو فصل سابق و لاحق پديدار گردد و آن عبارت از پانزده هريك از جوزا]برابر خرداد[ و سنبله]برابر شهريور [و قوس]برابر آذر[ و حوت]برابر اسفند[ است.
امتلاء : (ر. ف) و در معنى مصطلح نجومى آن، رجوع به عنوان «استقبال» نمايند.(عر)
امتياز : (ر. ف) و به پارسى «ويژش»]گويند[.(عر)
امد : (چو صمد) به عربى،]غايت و نهايت و دورترين جاى (لغت نامه دهخدا)[ و (چو قصد) به پارسى، موسم و زمان و مدّت .
امرا : (چو صحرا) الاغ و (چو عَجَبا) شراب.(ند)
اِمرأالقيس[١] : چند تن از مشاهير عرب بدين اسم مسمّى و ملقّب بوده اند كه اشهر ايشان جندح ابن حجر كِندى از اعاظم شعراى زمان جاهليّت و صاحب يكى از معلّقات سبعه مشهوره است. پس از آنكه پدرش : كه حكمرانى حيره داشت : به دست بنى اسد مقتول گرديد، قصاص و ضبط تخت موروثى را مركوز خاطر داشته و با لشگرى بسيار بعضى از ايشان را مقتول كرده و برخى را اسير نموده و در ٦١٠٦ هبوطى در سرير حكومت حيره متمكّن گرديد. و بعد از هفده سال، به جهت خيانتى كه در عهد انوشيروان به نام وى بستند ترسان شده و به درگاه قيصر روم پناه برده و محترماً مى زيست تا در آنجا نيز به علاقه دارى دختر قيصر متّهمش داشتند و ازاين رو از طرف قيصر به فتح عراق و حيره مأمور شده و از عقبش لباسى زهرآلود به نام خلعت براى او فرستاد و به مجرّد پوشيدن، زهر در بدنش سرايت كرده و اندامش را مجروح ساخته و ازاين رو به ذوالقروح ملقّب گرديد. پس او را با همان حال به انقره]آنكارا [آوردند و در آنجا بدرود جهان گفته و در كوه عسيب مدفون گرديده و بعد از او منذر ماءالسّماء در ٦١٢٣ هبوطى جلوس نمود و پسران امرأالقيس فيض زمان سعادت حضرت رسالت(عليها السلام) را درك نمودند.
امرَت سَر : (چو بدمنظر) شهرى است معظم كه سواد اعظم ملك پنجاب]در پاكستان[ بوده و در آن ديار شهرى بدين بزرگى جز لاهور]در پاكستان [نباشد و به نوشته بعضى، مساوى داشتن ثروت آن با ثروت عراق دور از اغراق است. و در وسط شهر بركه بزرگى است كه پانصد گز در پانصد گز مربّع بوده و در ميانش گنبد بلندى است كه با لاجورد و طلاى احمر و قرمز فرنگ منقّش و به اعتقاد اهالى آنجا، محلّ غيبت و يا سوختن نانگ شاه]بنيان گذار آيين سيك در هند در قرن ١٦م [است. و در روز معيّنى از هر سال مريدان نانگ شاه از بلاد بعيده به زيارت آن محل آيند و اغلب سكنه اش نانگ شاهى بوده و ايشان را سيك
::::::::::::::::::::::::::::::::::١. ضبط لغت نامه دهخدا: امرؤالقيس.