قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٩٠
انگليس ها بازهم رو به ترقّى گذاشته و نفوس آن در اين اواخر در حوالى ٠٠٠،١٦٠ مى باشد.
اكرىر اكر.
اكس : (چو سبُك) قلم آهنين سنگ تراشان.
اكسون : (چو دلْ خون و افسون) نوعى از ديباى سياه و جامه سياه پرقيمتى كه اكابر به جهت تفاخر مى پوشيده اند و هم جامه اى است از حرير.
اكسير : (چو دلگير) رجوع به «كيميا» نمايند
اُكسيژن (oxygإne): به فرانسوى، بخارى است بى طعم و بى بو و سنگين تر از هوا كه آن را «هواى نارى» و «هواى حيات» و «هواى تنفّس» نيز گويند و در فضاى عالم جسمانى زيادتر و منتشرتر از جميع اجسام مفرده مى باشد، زيرا كه در هوا و اغلب اجسام موجود بوده و داخل تركيب آب هم هست.
اكسيه : (چو انفيه) بوزه[ر.م].
اكشوث : (چو افسوس) كُشوث[ر.م].
اكفوده : (چو فرسوده) نام بحر خزر.
اككرا; اكلكرا : (چو فلك سا و حرم سرا) عاقِرقِرحا[ر.م].
اكليل : (چو دلگير) گوشت دور ناخن و مطلق تاج و يا قسم مرصّع به جواهر از آن و هم آرايش مخصوص معبودات باطله يونان و هم چيزى بوده مانند دستمال كه مزيّن به جواهر قيمتى بوده است و در اصطلاح نصارى، هر چيز مزيّن به طلا و غيره كه كشيش هايشان در وقت عقد نكاح بر سر عروس و داماد بندند و در اصطلاح ارباب هيئت قديم، دو صورت از صور چهلوهشت گانه بدين اسم موسوم بوده و به نام جنوبى و شمالى از همديگر امتياز يابند، چنانچه در «فكّه» اشاره خواهيم نمود و آن منزل هفدهمى از منازل بيستوهشت گانه ماه است و علاوه بر معانى مذكوره، دو قسم از نباتات را نيز اكليل گفته و بهواسطه قد از يكديگر امتياز دهند، چنانچه موافق نوشته تحفه[ر.ض]و مخزن[ر.ض]شرح اجمالى آنها را مى نگارد.
اكليل الجبل : كه به يونانى «اوقلااوقانا» گويند، نباتى است به قدر ذرعى كه برگش انبوه و باريك و دراز و مايل به سياهى و شاخش صُلب و گلش در ميان برگ ها و مايل به سفيدى و ثمرش صلب مايل به استداره]گردى[ و تخمش ريزه و برگ و شكوفه اش اندكى تلخ و تند و خوش بو و مُدِرِّ]ادرارآور[ بول و حيض و ضمادش در تحليل اورام مزمنه نافع باشد و ازآن رو كه منبت]محل روييدن [آن بيشتر جبال و مواضع سخت و سنگلاخ است، بدين اسم اختصاص يافته.
اكليل جنوبى; اكليل شمالىرفكّه.
اكليل الملكرگياه قيصر.
اكليون : (چو پرستوك) انجيل و بوقلمون و كتاب ترسايان و هم صفحه اى بوده كه مانى]بنيان گذار آيين مانوى در قرن ٣م [ساخته و بعضى آن را معجزه اش دانند و رجوع به «عدد» هم نمايند.
اكماك : (چو افلاك) نى و شكوفه و قى و استفراغ.
اكمال : (چو احوال) اَكماك[ر.م]و(به كسر اوّل) به عربى، معروف است]كامل كردن[.
اكمك : (چو اندك) نان.(كى)
اَكمون بَزان : كِستَك.(نان يا مى)
اكنون : الان و الحال و اين زمان، كه «كنون» و «اكون»]نيز گويند[.
اكوان : (چو سرطان) گل ارغوان و (چو الوان) نام ديوى است كه رستم را به دريا انداخته و هم به دست رستم كشته شد.
اكونوم (إconome): مردم مدبّر و مقتصد و خانه دار.
اكونومى : (إconomie): اقتصاد و حسن اداره خانه و امورات آن.
اكيلاوس : (ل) رجوع به «اسكندرانيون» شود.
آيين بيستوپنجم