قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٨٣
كه اين بيت هم از اشعار او است:
«ز آب ديده من سرو ناز پرور من *** چنان رسيد كه افكند سايه بر سر من».
اَفلاكيان : كواكب ثابته و سيّاره و هم طايفه اى است از بى دينان كه بعضى كواكب معيّنه را پرستش نمايند.
افلنج : (چو دربند) تأليف.
اَفلنجستان : دارالتأليف.
اَفلَنجمِشگ : پلنگ مِشگ[ر.م].
افلنجه : (چو سرپنجه) فلنجه[ر.م].
افلنجيدن : اندوختن و الفاختن.
افلوره; افلوزه : (چو گلگونه) ستون و شاه تير.
افله : (چو هرزه) آغوز و ماست.
افليبه : (چو ترسيده) هرزه و كاليوه[ر.م].
افليدن : فليدن[ر.م].
افليمون : (ل) نام يكى از اجلّه فلاسفه يونان كه در فنّ قيافه، نادره دوران بوده و هر صورتى را كه ديدى، اطوار صاحب آن را بى زياده و نقيصه بازنمودى. روزى شاگردان بقراط]پزشك يونانى در قرن ٤ و ٥ ق. م[ از براى آزمايش، صورت او را در پرده كرده و به افليمون نمودند. چون در آن نگريست، فرمودى كه صاحب اين صورت زنادوست است. پس تغليطش كرده و گفتند كه تصوّر بقراط و پاكى فطرت او بر عالميان هويدا است. پس از آنكه صورت حال به عرض خود بقراط رسيد، فرمود: راست گفته. مرا خواهش زنا در خاطر مركوز است، ليكن نفس خود را از آن بازمى دارم. بالجمله اين حكيم در ٥١١٨ هبوطى ظهور نموده و علاوه بر قيافه در ساير فنون حكمت هم دل دانا و يد طولا داشته.
اَفنان سَررگندناى كوهى.
افند : (چو كمند) آفند[ر.م].
افنداك : (چو قلمدان) قوس قُزَح]رنگين كمان[.
افندى : (ر) به تركى، سيد و مولا و بزرگ.
افنديدن : (چو نورديدن) آفنديدن[ر.م].
اَفوَه : ]افوه الاودى، شاعر و حكيم معروف عرب دوره جاهلى است. مواعظ و نصايح فراوانى از وى باقى مانده و اشعار بسيارى نيز از وى درباره محارباتش به جا مانده است. او در حدود سال ٥٠ هجرى درگذشت (لغت نامه دهخدا)[.
اِفيقورس : (ل) و ابزوقيلوس; هر دو از بزرگان حكماى يونان بودند كه در ٥١١٤ هبوطى ظهور نموده و در مسائل حكمت تأسّى به ذيمقراطيس]فيلسوف يونانى در قرن ٥ ق. م [كرده و وجود عالم را از قبيل بخت و اتّفاق دانند كه از تصادم اجرام صلبه غيرمتناهيه پديد آمده.
افيلون : (چو شبيخون) دَرمَنه كوهى]نوعى داروى قى آور[.
افيون : (ر) لغتى است عربى يا يونانى و يا معرّبِ اپيون يونانى است، به معنى خواب غرق آورنده و هم به عربى «مُرَقِّد» و «لبن الخشخاش» و به بربرى «ترياق» و هم به يونانى «اوپيون» يا «مِكونيون» و به سريانى «دغيامينون» و«شقيقل»، يعنى ميراننده اعضا و به فرانسه و لاتينى «اوپيوم» و به پارسى«ترياك» گفته، و عبارت از عصاره و شيره منجمدى است كه بهواسطه تيغ زدن به پوست خشخاش از آن مأخوذ گردد كه در اوّل تيغ زدن، مايع تلخى و لبنى شكل از آن تراوش نموده و به فاصله يك يا دو روز با طعمى تلخ و بويى مهوّع و رنگى زرد و تيره منجمد گردد و افيون همان است. و موافق نوشته بعضى از اجلّه اطبّا، تا حال هيجده قسم جوهر از آن كشيده شده و خود تركيبات و جوهريّات آن، خصوصاً مُرفين كه جوهر منوّم افيون و كدئين كه جوهر مسكّن آن است در طب بسيار مستعمل هستند. و اگرچه ابقراط]پزشك يونانى در قرن ٤ و ٥ق.م [معرفتى به خواص افيون نداشته و آن را استعمال نمى كرده، ولى دياگوراس، معاصر ابقراط، عالم به اثر آن در اعمال دماغ]مغز[ و نخاعى بوده و استعمالش كرده و جالينوس]پزشك يونانى در قرن ٢ و ٣ م [هم در باب ترياك، مختصر بيانى كرده و به نوشته بعضى از اجلّه عصر، حكماى اسلام اوّل كسى مى باشند كه پى به خواص آن برده و آن را در تراپوتيك داخل نموده اند. و امروز اهميّت آن در تراپوتيك به درجه اى است كه طبابت را بدون ترياك و جيوه و كِنكينا[ر.م] و اِمِتيك]نوعى داروى