قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٨٢
نارسيده كه از شكم انسان يا حيوان بيفتد.
افكندن : (ر) انداختن و ترك كردن و ويل نمودن و فرو گذاشتن و به چهار زانو نشستن و خجل و شرمنده بودن و نمودن.
افكنده : ماضى بعيد و اسم مفعول از افكندن.
افكنده سر : خجل و شرمنده.
افكنده سُرين : به چهار زانو نشستن و اين چنين نشيننده.
افكنده سُم : زار و زبون بسيار.
اَفگار; اَفگال : آرزو يا آزرده و زخميده و زمين گير و به جا مانده و بيمار و افكامه[ر.م]و جراحت پشت چاروا كه از گرانى بار و يا سوارى بسيار حادث گردد.
اَفگامه; اَفگانه : بر وزن و معنى افكامه با كاف عربى.
افگر : (چو دلبر) غازه و گلگونه.
افگندو : (چو عنبربو) چاقچاقى[ر.م].
افلادوس : (ل) حكيمى بوده مشهور كه استاد زردشت بود.
افلاطس : (ل) از اجلّه فلاسفه يونان و به معنى نفع رساننده دانا، كه در خدمت ارسطو كسب معارف كرده و بيشتر ملازم محضر اسكندر مى بود. روزى از وى پرسيد كه پادشاهان را كدام شيوه پسنديده است. گفت: آن كه شب ها در صلاح حال رعايا فكرى نيكو انديشيده و در روز، آن انديشه شب را معمول دارد. پس اسكندر تحسينش نمود.
اَفلاطُن; افلاطون : يا پلاطُن يا پلاطون يا پيلاطُن يا پيلاطون; به يونانى، فصيح صادق و بالخصوص موافق بعضى تواريخ معتمده، اسم مخصوص دو نفر از حكماى يونان و هر دو شهره جهانيانند:
١. افلاطون طبيب مشهور: كه پنجمينِ هشت حكيم يونانى بوده و در ٣٥٢٥ هبوطى متولّد و در ٣٥٨٥ ]هبوطى [در شصت سالگى درگذشت و تخميناً ١٤٠٠ سال بعد از او موافق آنچه در «اسقليبيوس» مذكور افتاد، اسقليبيوس ثانى : كه جدّ عالى افلاطون ثانى است : ظهور نمود.
٢. افلاطون حكيم فيلسوف مشهور: كه در افواه عامه مذكور و شاگرد سقراط و استاد ارسطو و مخترع ساز ارغنون و معاصر اسكندر رومى و پدرش ارسطى يا ارسطون ابن ارسطو ابن اسقليبيوس ثانى و از اجلّه فلاسفه يونان بوده و در ٥١٦٤ يا ٥١٧١ يا ٥١٧٩ هبوطى متولّد و در هشتادويك يا هشتادودوسالگى : كه تخميناً مطابق ٣٥٠ مقدّم ميلادى مى باشد : بدرود جهان گفت و از آن رو كه علاوه بر ذكاوت فوق العاده داراى مكارم اخلاق حسنه هم بوده، به افلاطون الهى اشتهار يافته و به نوشته قاموس الاعلام[ر.ض]، به وحدانيّت معتقد بوده و اساس كافّه موجودات را الوهيّت دانسته و ماديات را فانى مى داند، بل مى گويد كه هر چيزى را تمثالى معنوى بوده و تمامى آن تمثال ها مسمّى به «هيولا» و از صفات الهيّه مى باشند و گويا مُثُل افلاطونى : كه زبانزد اهل علم است : اشاره به همين مطلب بوده و يا كنايه از ارباب انواع است. و ايضاً ارواح را باقى دانسته و معتقد مى باشد بر اين كه تمامى ارواح بعد از موت به حسب افعال خير و شرّ دنيوى در ثواب يا عقاب بوده و اهل عقاب دوباره به جهت تجربه و امتحان به صورت انسان به دنيا رجعت مى كنند. و مخفى نماند كه همين عقيده در پاره اى موارد، عين قول به تناسخ ارواح است. بالجمله در ناسخ التواريخ[ر.ض]، ترجمه اين افلاطون الهى را با ترجمه افلاطون طبيب : كه پنجمينِ هشت حكيم يونانى بوده در ٥١٧٩ هبوطى : در تحت عنوان «افلاطون حكيم» نوشته و اين هر دو حكيم را يكى پنداشته. و بعد از تصوّر آنچه موافق نوشته اكثر مورّخين، مذكور داشتيم كه افلاطون حكيم طبيب پنجمينِ هشت حكيم بوده و اسقليبيوس ثانى، ششمين ايشان و جدّ عالى افلاطون الهى بوده و تخميناً ١٤٠٠ سال بعد از زمان افلاطون اوّل ظهور نموده بوده، شبهه و ترديدى در دو بودن اين دو حكيم باقى نباشد.
اَفلاطونى : منسوب به افلاطون و رنگى است مايل به لون بنفسَجى]بنفش[.
افلاطونيّه : فرقه سوفسطائيّه است.(عر)
اَفلاك : به عربى، جمع فلك.
اَفلاكى : منسوب به افلاك و تخلّص يكى از شعراى تبريز