قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٨١
پسر متولّد گرديد: بام، حسن، اسماعيل. و بام را هم دو فرزند: صالح، زينك. و از صالح هم يك پسر سدونام جلوه گر گرديده و فرقه سدورايى از طوايف ابدالى بدو منسوب و سلطنت هم ميان اولاد سدو بوده و ريختن خون اولاد سدو را بر خود حرام دانند.
و هركدام از اولاد زيرك كه از پنج بطن بگذرد، او را پنج پايه گفته و در آخر اسمش لفظ زاى بيفزايند، يعنى زاده صاحب آن اسم، همچو: پوپل زاى و اچك زاى و مانند اينها. و تمامى آحاد قبيله افغان در قديم الزمان كافر و از خداى يگانه بيگانه بوده اند تا در حوالى ٤٠٦ هجرى قدم به دايره اسلام گذاشته و متدرّجاً در اين اواخر همه شان مسلمان و محمدى مذهب و اكثرشان حنفى و قليلى شيعى مى باشند. و از كثرت ناموس و غيرت و شجاعت و حميّت، گروهى از ايشان والى و حكمران بوده اند، چنانچه ملوك سيور و لوديّه]در قرن ٩ و ١٠ه: [در هندوستان سلطان بوده و غَليجايى ها]در قرن ١٢ه: [در ايران رايت فرمان فرمايى گشوده و ملوك ابدالى]در قرن ١٢ه:[ هم در كابل و زابل و كشمير و مُلتان و خراسان و هندوستان مقتدر و حكمران بوده اند و با همه اينها به جهت نفاق داخلى اكثر مستملكات را از دست داده و ملوك الطوايف شدند.
افغانستان : بنا به خلاصه نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض] و بعض ديگران، حكومت و ولايتى است مابين نهر پنجاب]در پاكستان[ و ممالك هرات و ايران و بلخ و بلوجستان و كشمير و مولتان]در پاكستان[ كه آبوهواى بعضى جاهايش سرد و برخى گرم، به طورى كه در پاره اى كوهستانات آن، سالى دو بار زراعت به عمل آيد و طوايف بسيارى از بلوج و اوزبگ و تركمان در تحت حكومت افغانستان و تمامى نفوس آن در حوالى ده مليان و تخميناً چهارمليان از ايشان ياغى و مابقى در تحت فرمان مى باشند. و به نوشته بعضى جغرافيين، تمامت افغانستان را به سه بخش قسمت نموده اند:
١. اصل افغانستان: كه پايتخت آن كابل است.
٢. ولايت قندهار: كه دارالاماره اش]پايتخت [نيز قندهار است.
٣. سيستان: كه مقرّ اداره اش نيز شهر سيستان و همه آن سامان در سابق ضميمه ايران بوده. اخيراً در ١١٣٤ يا ١١٣٥ هجرى محمود ابن اويس خان غليجايى با لشگرى فراوان به طرف ايران تاخته و كرمان و قندهار و اسپهان را مسخّر ساخته و در سايه اين فتوحات بسيار، اندكى از تحت الحمايه ايران خلاصيده و فى الجمله رايحه استقلال استشمام نموده تا اينكه نادرشاه والاجاه در حوالى ١١٤٠ هجرى به استرداد قندهار و اصفهان موفّق گرديده، پس به فاصله ٢٦ سال در سايه همّت احمدخان اعلان استقلال افغانستان را دادند تا آنكه در ١٢٣٤ هجرى عصيان و ياغى گرى حكومت لاهور و در ١٢٥٧]هجرى[ هم تسلّط انگليس ها حكومت افغانى را به كلّى تغيير داده، پس به فاصله يك سال بازهم افغانى ها به دفع شرّ انگليس موفّق گرديدند. بااين همه انگليس ها سررشته را به كلّى از دست نداده و در ١٢٩٥]هجرى [بازهم در مقابل حيله و پولتيكات]سياست ها [روس كه درباره افغانستان معمول مى داشتند، مخاصمه و جدال را از سر گرفتند.
اُفُق : (چو شتر و تند) به عربى، جاى وزيدن باد دَبور]بادى كه از غرب وزد [و صبا و يا جنوب و شمال و هم ميان دو ستون پيش و سقف خانه و به معنى كنار و كرانه، خصوصاً آنچه از كناره هاى فلك ظاهر و نمايان باشد و در اصطلاح هيئت قديم، نام يكى از دواير عشره عظيمه است كه يك قطب آن سمت رأس و قطب ديگرش تحت قدم بوده و فلك بهواسطه همين دايره دو نيمه گردد: يكى ظاهر و مرئى و ديگرى خفى و غيرمرئى. و بهواسطه همين دايره طلوع و غروب كواكب شود و دايره معدّل النهار را به دو نقطه تنصيف كند كه يكى را «نقطه مشرق» و «مشرق اعتدال» گفته و ديگرى را «نقطه مغرب» و «مغرب اعتدال» گويند و هكذا با منطقة البروج هم در دو نقطه تقاطع نمايد كه يكى را «طالع» نام كرده و ديگرى را «غارب» و «سابع» گويند.
افق اعلى : افق مشرق كه نسبت به مغرب بالاتر است.
افكامه; افكانه : (چو مردانه) بچّه در شكم مرده و بچّه