قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٦٣
روز دويّم از خمسه مسترقه قديم]پنج روز آخر سال در تقويم ايران باستان[.
اِشتوريش : (ل) نام عربى خطّه اى است در سمت شمال اسپانيا كه به زبان خودشان آستوريا گويند.
اشته : (چو رشته) شته[ر.م]و به معنىِ اين و رجوع به «دوالك»]شود[.
اشتها : (چو افترا) به عربى، ميل و رغبت است.
اشتى : (چو فرنى) سينى و تشت خوان.
اشتيار; اشتياره : (چو اختيار) آواز ريخته شدن آب و مانند آن.
اشتيم : (چو تسليم) چرك جراحت.
اشتين : رسن و ريسمان.
اشتينه : تخم مرغ.
اشتيوان : بسفايج[ر.م].
اَشجَع : ]ابوالوليد اشجع ابن عمرو السلمى، از شاعران بزرگ قرن ٢ هجرى بود. وى در يمامه متولّد شد و در بصره پرورش يافت و در زمره مدّاحان برامكه ]وزراى ايرانى معروف در عهد عبّاسيان[ قرار گرفت. اشجع در سال ١٩٥ هجرى درگذشت (لغت نامه دهخدا)[.
اشخار : (چو انصار) نوشادُر[ر.م]و زاگ سياه[ر.م].
اشخانه : تير شهاب.
اشخل : (چو احمد و دلبر) شَخل[ر.م].
اشخيره : (چو ترسيده) قليا[ر.م] و اَشخار[ر.م].
اشخيش : مرغكى است خوش آواز.
اشخيل : شَخل[ر.م].
اشراس; اشراش : (چو اسراف) سِريش.
اشراق : به عربى، نورانى بودن و نمودن.
اِشراقيّونررواقيّون.
اشران : شران[ر.م].
اشرف : (ر) علاوه بر معنى عربى معروف]شريف تر; مهتر[، نام يكى از بلاد مازندران به مسافت دويست كيلومتر از شمال شرقى طهران كه ملوك صفويّه عمارات نيكو در آنجا ساخته و كاروان سراى بزرگى از شاه عبّاس باقى مانده و آن شاه والاجاه در تزيين و تعمير آن گوشيده و به مناسبت قرب بحر خزر، كارخانه هاى كشتى سازى ترتيب داده بوده، ليكن «آن مصر مكرمت كه تو ديدى خراب شد» و چندى از شعراى هند و ملوك ايّوبيّه ]حاكمان مصر و شام در قرن ٦ و ٧ ه:.[ و چراكسه[١] هم كه در مصر و مضافات آن حكومت داشته اند ملقّب به اشرف بوده اند و به ذكر اجمالى يكى از ايشان كه به اشرف خر معروف و مشتهر بوده مى پردازيم. به نوشته تاريخ بحيره[ر.ض]، هزار قطار شتر جواهر و نقره آلات او را مى كشيده و چهارهزار قطار شتر هم خزاين او را نقل مى نموده و بس كه از زر محظوظ بود، سكّه اشرفى را به نام وى منسوب داشتند و پس از آنكه ظلم او در تبريز از حد گذشت، هريك از اكابر به طرفى گريخته، از آن جمله قاضى محيى الدين بردعى هم در شهر سراى به خدمت جانى بيگ خان : كه ملاّسعد تفتازانى]متكلّم، فقيه، اديب و مفسّر در قرن٨ ه:.[ كتاب مطوّل معروف را به نام وى ساخته : التجا جسته و بعد از تظلّمات بسيار جانى بيگ خان هم دفع اشرف خر را متعهّد بوده و با لشگرى گران رو به طرف آذربايجان نموده، عاقبت آن جواهر و خزاين را متصرّف و خود اشرف خر را با وضعى بدتر كشتند، چنانچه او را به دست محيى الدين دادند كه هرچه خواهد بكند. قاضى نيز او را به دست اخلافش داده و به خوارى تمام وى را كشتند و با سرش گوى بازى كردند.
«ديدى كه چه كرد اشرف خر *** او مظلمه برد و ديگرى زر».
اشرف البلاد --->قندهار.
اشرفِ خرراشرف.
اَشرَفى : تخلّص يكى از شعراى سمرقند]در ازبكستان[و به «تومان» و «اشرف» هم رجوع نمايند.
اَشرَفيّه : طايفه اى است از تركمان كه در اواسط قرن هفتم هجرى در نواحى سوريّه نفوذ تمام داشتند و رجوع به «قادريّه» هم شود.
اُشروسَنه : (ل) به قول ياقوت حموى[ر.ض] شهرى است
::::::::::::::::::::::::::::::::::١. دولت هاى مماليك مصر در قرن ٧ تا ٩ ه:. كه عمدتاً بر پايه غلامان چركس قفقازى شكل گرفتند.