قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٥٦
مقدّم ميلادى به همان طرز و روش اوّلى بنا كرده و ازآن رو كه اكثر از تعديات فرنگ[ر.م]خراب و ويران مى شد، ارسطو يا بليناس]حكيمى بوده جليس اسكندر[ به فرموده اسكندر آيينه اى ترتيب دادند كه قطر آن هفت هزار گز بوده و به طورى كه در «آينه» اشارتى رفته و در «ماكدونيا» نگارش خواهد يافت، تعبيه كردند و چنانچه مصرّح به بعضى مورّخين است، ذوالقرنين اكبر آينه و مناره اى در ماكدونيا ترتيب داده بوده و اسكندر رومى هم همين مطلب را از تاريخ اوائل مكشوف داشته و آيينه و مناره اى بهتر از آن ساخت. عاقبت بازهم در حين مسافرت اسكندر به مشرق زمين كفره فرنگ با هزار نيرنگ آن آيينه را به دريا انداخته و اسكندريّه را برهم زدند. بازهم حكما به سنگ مقناطيس به فرموده اسكندر از دريا برآوردند و كلام خاقانى اشاره به همين مدّعا است:
«چشمه خضر ساز لب از لب جام گوهرى *** كز ظلمات بحر جَست آينه سكندرى».
اسكنك; اسكنه : (چو بهترك) مِثقَب و آلت معروف نجّاران كه بدان چيزها را سوراخ كرده و به عربى «بَيرَم» گويند و هم آلتى است مانند كلنگ كه ديوار را بدان مى سوراخند.
اسكوال : (ل) رجوع به «رِكَن» نمايند.
اِسكوب :(ل) شهرى است زيبا و حاكم نشين ولايت قوصوه از روم ايلى[ر.م] به مسافت ١٨٠ كيلومتر از شمال غربى سَلانيك]شهرى در يونان[ و قسم اعظم آن در شمال شرقى نهر واردار]در مقدونيه و يونان[ واقع و تنها دو محلّه اش در غرب جنوبى همين نهر اتّفاق افتاده و دخانيّه اش ممتاز و اراضى اش محصول دار و هوايش لطيف و موافق نوشته قاموس الاعلام[ر.ض]، به ٢٥٠٠٠ نفوس مشتمل مى باشد]اسكوب همان اسكوپيه، پايتخت مقدونيه، است[.
اسكيز : (چو دلگير) اسكيزيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
اِسكيزه; اِسكيزيدن : آليزيدن[ر.م].
اسگاچه; اسگارون; اسگاسه; اسگاشته; اسگاشه : (چو دلداده و دلوارون و دل ساخته) فَرَنجَك[ر.م].
اِسگافراسكاف.
اسگاك : (چو دلدار) تخته.
اِسگال : سگال[ر.م].
اِسگالِش : اسگاليدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
اسگالو : سُكارو[ر.م].
اسگاله : فضله سگ.
اسگالى : سُكارو[ر.م].
اسگاليدن : سِكاليدن[ر.م].
اِسگاوَند : سَگاوند[ر.م].
اسگاهن : (چو دل دادن) سِكاهن[ر.م].
اَسگدار --->اسكدار.
اسگر : (چو عنصر) خارپشت، خصوصاً سيخول.
اسگرك : (چو فلفلك) برجستن گلو و صدايى كه بى اختيار از گلو برآيد.
اسگرنه : (چو گُلْ غنچه) خارپشت، خصوصاً سيخول.
اسگره : (چو غلغله) جام آبخورى و كاسه سفالين.
اسگز : سگز[ر.م].
اسگزن; اسگزنه : (چو كفشگر) سَگزَن[ر.م].
اسگزه : (چو غلغله) اِسگِرك[ر.م]و ستيزه و خصومت.
اِسگَلَه : بندر و لنگرگاه كشتى.(كى)
اسگنج : (چو دلبند) سكنج[ر.م].
اسگنجه : شكنجه.
اسگنجيدن : سكنجيدن[ر.م].
اِسگَند : جماع و مباشرت.
اِسگَندان : كِليدان[ر.م].
اِسگَنَك; اِسگَنه : بر وزن و معنى اِسكَنَك و اِسكَنه كه با كاف عربى بودند.
اسگون : (چو مسكون) بحر خزر و نام ولايتى است.
اِسگيز; اِسگيزه; اِسگزيدن : بر وزن و معنى هم شكل خود كه با كاف عربى بودند.
اسلام : (چو اندام) دشتى است در ارض يمامه]در جزيرة العرب[و (چو دلدار) نام نامى دين مبين اسلامى كه اساس آن اصولاً و فروعاً بر قرآن مجيد و فرمايشات حضرت نبوى(صلى الله عليه وآله) و اوصياى او مبنى و به نظر منصفانه