قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٥٢
پس اينكه در قاموس الاعلام[ر.ض]، رومى و يونانى گفتن درباره اسكندر را تغليط كرده : به استناد اينكه از اهالى ماكدونيا بوده نه روم و يونان : بى موقع و كاشف از قلّت تتبّع مى باشد. و بعضى از مورّخين اسكندر را پسر داراب]هشتمين پادشاه كيانى[ و دخترزاده فيلقوس دانسته كه پس از آنكه داراب ناهيد، دختر فيلقوس، را زن كرد و بعد از مدّتى حمل برداشت، به سبب تعفّن و گند دهان، وى را به نزد پدر فرستاده و بوى بد دهانش به سير، برادر پياز كه به رومى «اسكندر» و «اسكندروس» گويند معالجه كرده و در اثناى همين معالجه، فرزندى به وجود آمده و به همان جهت اسكندرش نام كردند و فردوسى هم به همين عقيده بوده و در ذيل قصّه داراب و فيلقوس بعد از تزويج ناهيد گويد:
«شبى خفته بد ماه با شهريار *** پر از گوهر و بوى و رنگ و نگار
همانا كه برزد يكى تيز دَم *** شهنشاه از آن دم زدن شد دژم
بپيچيد در جامه سر زو بتافت *** كه از نكهتش بوى ناخوب يافت
از آن كار شد شاه ايران دژم *** پر انديشه جان و روان پر ز غم
پزشگان داننده را خواندند *** به نزديك ناهيد بنشاندند
يكى مرد بينادل و پاك راى *** پژوهيد تا دارو آرد به جاى
گياهى كه سوزنده كام بود *** به روم اندر اسكندرش نام بود
بماليد بر كام او بر پزشگ *** بباريد چندى ز مژگان سرشگ
بشد ناخوشى بوى و كامش بسوخت *** به كردار زيبارخش برفروخت».
و در ناسخ التّواريخ[ر.ض] در منشأ اين خطا كه در نسب اسكندر شده گويد: بوتاريس، سپهسالار دارا، در ماكدونيا دختر امين طس را به زنى آورده و كسان بى خبر از سير ايشان اين قضيّه را بر داراب و فيلقوس بسته اند و در قاموس الاعلام[ر.ض]گويد: ازآن رو كه مورّخين ايران تصرّف بيگانگان در مملكتشان را از براى هموطنان خودشان ننگ شمردند، همين نسب را به اسكندر بستند، و الاّ كذب محض بودن آن مستغنى از بيان است. و بالجمله اسكندر در شانزده سالگى در تحت تربيت ارسطو، از تمامى فنون حكمت و سياست فراغت جسته و در بيست سالگى بعد از قتل پدر، وارث مملكت و كشور بوده و تمامى يونان را مسخّر نموده و در سال دويّم جلوس، فتح ايران را با پنج هزار سواره و سى هزار پياده تصميم داده و در ميان يونانيان و ايرانيان، سه جنگ عظيم اتّفاق افتاده و در همه آنها به جهت پرمشق بودن عساكر اسكندر و اسلحه صحيحه نداشتن و مشق نظام ندانستن، طرف ايران و ايرانيان تلف و يونانيان غالب و تمامى متصرّفات ايران را مطيع خود نموده و پس از فتح ايران تا به هند رفته و عاقبت به بابل]شهرى باستانى در عراق [مراجعت كرده و به فاصله چند روز به جهت افراط در شراب در ٣٢ يا ٣٣سالگى درگذشت، و ازآن رو كه شخص معيّنى وليعهد معرّفى نكرده و سلطنت را به اقتدار و لياقت محوّل و منوط ساخته بود، هريك از سرداران او سمتى از ممالك را متصرّف بوده و شيوه خان خانى و ملوك الطوايف پديد آمد. وبالجمله همين اسكندر رومى را هم ذوالقرنين گويند زيرا پدرش، فيلقوس، وقتى با مادرش، اوليمپاس، بد كرده و طلاقش داده و اسكندر هم مادر خود را به شهرى ديگر برده و با وى مى زيست، پس بعضى از يونانيان گفتند كه اسكندر پسر فيلقوس نيست، زيرا وى را آن درجه نباشد كه پسرى همچو اسكندر آرد بلكه چوبه تر]ژوپيتر[: كه به زعم باطلشان يكى از ستارگان بوده و از جمله خدايان بزرگ خودشان دانسته و پرستش نموده و دوشاخه اش مى پنداشته اند : به صورت اژدهايى آمده و با مادر اسكندر هم بستر شده و به اسكندر حمل گرفته و اسكندر را بعد از ولادت به ذوالقرنين ملقّب داشتند، كه پدرش، چوبه تر، دو شاخ داشت و خود اسكندر هم بدين سخن گواهى داده و فخر مى كرده و به همين انگيزه، صورت او را بر روى دينار