قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٤٨
ابن ادريس، موسوم گرديده. و به زعم بعضى، جام جهان نما]جام كيخسرو[ هم همين اسطرلاب است. و بالجمله ازآن رو كه بديع الزّمان ابوالقاسم هبة الله ابن حسين ابن احمد طبيب بغدادى كه از حكماى بزرگ اوايل مأه ششم هجرى بوده و زيجى براى سلطان محمود ابن محمد ابن ملكشاه، هفتمين ملوك سلاجقه، نگاشته بوده در علم و عمل اسطرلاب مهارت تامّه داشته به اسطرلابى اشتهار يافت. و بالجمله اسطرلاب به دو نوع مى باشد: كُرَوى و مسطّح، و دويّمى هم يا شمالى است و يا جنوبى، و تفصيل را به محلّ مناسب خود محوّل مى داريم.
اُسطُرنونا : علم نجوم و علم هيئت.(نان)
اسطفين : (چو مستقيم و دلبرين) گَزَر و زردك.(نان)
اُسطُقُسّ : علم هندسّه و اجرام سماويّه و اصل و مادّه هر چيز و به خصوص هريك از عناصر اربعه و طبايع چهارگانه، و جمع آن اسطقسّات است.
اُسطُقُسّات --->اُسطُقُسّ.
اُسطُوان : اسطوانه و قلعه اى است در شام.
اُسطُوانه : معرّب ستون و رجوع به «كُره» هم نمايند.
اُسطوخودوس : كه لغت يونانى است، به نوشته پزشگى نامه[ر.ض]، به عربى «ضُرم» و به فرانسه «اِستُوكاس آرابيك» و به لاتينى «لوندولااِستُوكاس» گويند. نباتى است معروف كه از عوامل محرّكه و مقوّى اعصاب مى باشد و به نوشته بعضى، به نام جزيره اى موسومه بدين اسم : كه منبت]محلّ روييدن[ آن است : مسمّى گرديده و در مخزن الادويه[ر.ض] گويد كه معنى آن، حافظ الارواح و به عربى «آنس الارواح» گفته و در تنكابن «تروم» و در بنگاله «تَنتَنَه» و در هند «دهارو» خوانده و به سريانى «سحاوس» : كه نام جزيره اى است كه در آنجا مى رويد : گويند و اهل مكّه گياه آن را «ضُرم» گفته و گلش را «زهرالضّرم» خوانند. و ماهيّت آن گياهى است ربيعى به قدر ذرعى، منبت آن جاهاى نمناك و برگش شبيه به برگ سَعتَر و از آن درازتر و باريك تر و گلش انبوه و سروى شكل شبيه به خوشه جو، بسيار كوچك تر از آن و در صرع و ماليخوليا و تصفيه فكر مفيد و مفرّح قلب و مقوّى دماغ است، و به فرموده بعضى از متأخّرين اطبّا، مورد استعمالى نداشته و تنها جزو عطريّات است.
اسطون : (چو گلگون) زردك[ر.م] و گَزَر[ر.م].(نان)
اسعد ابن مالكرتبع.
اسغابور : (چو افلاطون) اَسبانبُر[ر.م].
اسغار : (چو دلدار) ريحان آس و (چو سركار) نام ولايتى است كه آب رودخانه اش در هر سال سه ماه جارى گردد.
اَسغانبُر : بر وزن و معنى اسبانبر[ر.م].
اسغده : (چو تَبَرزه) اسم مفعول و ماضى بعيد از اسغدن[ر.م] و هيزم نيم سوخته.
اسغدن; اسغديدن : (چو نرفتن و نورديدن) پرداختن و ساختن و مهيّا كردن.
اسغر; اسغونه : (چو بلبل و گلگونه) سيخول[ر.م].
اسفاپور : (چو افلاطون) اَسبانبُر[ر.م].
اِسفاناج; اِسفاناخ; اِسفانانَج; اِسفانانَخ : اسبناخ[ر.م]است.
اَسفانبُر : بر وزن و معنى اسبانبر[ر.م].
اسفراج : (چو احتياج) به لغت اهل مغرب يا اندلس، مارچوبه است.
اِسفرايِن; اسفرايين : بلوكى است از نواحى نيشابور و خراسان كه چون مردم آن كشور پيوسته با سپر مى بوده اند، بدين اسم : كه در اصل با باى پارسى بوده پس به فاى سعفص تبديل داده اند : اختصاص يافته و دارالاماره]پايتخت [آن نيز كه شهرى است در وسط راه جرجان و نام قديمى اش به جهت صفا و نزهت، مِهرجان بوده در اين زمان مسمّى به اسپراين بوده و مِهرجان قلعه اى است از اعمال آن. و بالجمله مردمان اين ديار شيعه متعصّب و ملاهى و مناهى در آنجا كم و كثيرى از فضلا و ارباب كمال منسوب بدين مَحال است.
اسفرجان : (چو دلبرجان) قريّه خوبى است از توابع قصبه قمشه.
اَسفرَز; اَسفرَس; اَسفرَسب; اَسفرَسپ; اَسفرَسف : بر وزن و معنى اسب رز و اسب رسب.
اِسفَرغَم : بر وزن و معنى اسپرغم، افراداً وتركيباً.
اسفرك : (چو مهترك) سپرك[ر.م].