قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٤٤
كوهى است مهيب به ارتفاع ٨٦٠ متر و در عهد سلطان سليمان]دهمين پادشاه عثمانى[ در ٩٢٩ هجرى مفتوح گرديده و قديماً مسمّى به قو بوده است.
استانوم : (ل) قلعى و ارزيز]قلع[.(تين)
استانه : (چو مردانه) كفش كَن و بر پشت خوابيده و ميان در خانه و نام ديگر قسطنطنيّه]استانبول[و هم يكى از نواحى خراسان و قريه اى است در بلوك كزّاز]در عراق[.
استانيدن : (چو دل خاريدن) ستانيدن.
استاوند : (چو دل دادند) ستاوند[ر.م].
استاوه : مكر و حيله.
استاويز : محكمه و ديوان خانه.
استاه : ستاه[ر.م].
اِستايش : ستايش.
اِستاييدن : ايستادن و ستاييدن.
استبداد : (چو استخراج) به عربى، استقلال و خودرأى بودن و به انجام رسانيدن كارى بعد از شروع كردن و پيش از اتمام دست بر نداشتن و به «مشروطه» هم رجوع نمايند.
استبر : (چو دلبند) ستبر، اِفراداً و تركيباً.
استبرا : (چو دلبرسا) ستبر و (چو استمنا) به عربى، برى كردن و خالى و خالص نمودن و رفع تهمت نمودن و بالخصوص خالى كردن مجراى بول از بقاياى بول و منى.
استبرق : (چو دل بستن) معرّب استبره[ر.م].
اِستبره : ستبر.
اِستَبل : طويله و اصطبل.
اُستجلو : (ل) رجوع به «قِزِلباش» نمايند.
استخر : (چو دلبند) ستخر[ر.م].
استخسه : (چو دل بسته) غربال و پرويزن[ر.م].
استخوان : (ر) هستو[ر.م]و نام سلاحى از اسلحه جنگ و مردم اصيل و قشنگ و نجيب و بزرگ و جانورى است غيرمعلوم و به معنى معروف كه به عربى «عَظم»]گويند [و رجوع به «عظم» نمايند.
استخوانِ انگور : تخم انگور است.
استخوانْ بزرگ : مردم اصيل و عالى نسب.
استخوانْ در گلو گرفتن : رنج و محنت كشيدن.
استخوانْ خوار; استخوانْ ربا; استخوانْ رَند; استخوانْ رنگ : مرغ هماى معروف كه غذايش استخوان جانوران است.
استر : (چو بَستر) آستار[ر.م]و هم به معنى معروف كه به عربى «بَغل» و به هندى «خچر»]گويند[ و چاروايى است مشهور و از نزديكى اسب و الاغ كه به نوشته بعضى از تصرّفات فرعون است تولّد يافته و خود آن از فرط حرارت مزاج توالد نمى نمايد و به نوشته تحفه[ر.ض]، به ندرت واقع مى شود و مشاهده شده و در عهد ناصرالدّين شاه قاجار]چهارمين پادشاه قاجار در قرن ١٣ و ١٤ ه: [هم وقوع آن در بلده سبزوار منقول است. و بالجمله بهترين اقسامش آن كه پدرش الاغ و مادرش ماديان باشد، و نادر به عمل آيد و عكس آن كه پدرش اسب و مادرش الاغ باشد كثيرالوجود و از آن پست تر مى باشد، و همه اقسام آن نوعاً خوش رفتار و باربردار و تاب مشقّت سوارى و اسفار را زياده از اسب و الاغ دارد.
اِسترآباد : يكى از ايالات دوازده گانه ايران كه از اعمال تبرستان]مازندران و اطراف آن[ و يا مضافات خراسان و يا موضعى است ديگر مابين اين دو سامان و هم شهرى است خرّم بنياد و بناكرده گرگينِ ميلاد]از پهلوانان ايرانى شاهنامه [و يا يزيد ابن مُهَلَّب]فرمانده سپاه اموى [و مردمانش پارسى زبان و شيعه مذهب و در سابق موطن ايل قاجار و وقتى هم دارالاماره اين سلسله شهامت شعار بوده و امير تيمور لنگ]نخستين پادشاه تيموى در قرن ٨ و ٩ ه: [به تصرّف و چنگ آورده و قتل عام داده و بسيار خراب گرديده و در اين اواخر رو به آبادى است و رجوع به «ايران» هم نمايند.
اُستراليا : (ل) اوستراليا است.
اِستَرخ : بر وزن و معنى استخر.
استرخا : (چو استفتا) به عربى، سستى و به يونانى، زَرنيخ سرخ[ر.م]است.
استردن : (چو بلبلوش) ستردن.
استرسا : (چو استفتا) حسّ و وجدان و ادراك و محسوس و احساسات و(به فتح اوّل و سيّم) به معنى استرمانند است.