قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٤٢
بوده و بعد از گريختن تَزاو، به دست بيژن]از پهلوانان شاهنامه [افتاد.
اسپوخ : (چو گلگون) سُپوخ[ر.م].
اسپوختن : سپوختن[ر.م].
اسپوز : سپوز[ر.م].
اسپوزيدن : سپوزيدن[ر.م].
اسپوس : سبوس[ر.م].
اسپوسه : علّت نَزله[ر.م].
اسپه : (چو دلبر) مخفّف سپاه.
اِسپَهان : يا اسپاهان يا سپاهان; يكى از بلاد قديمه و مشهوره ايران به مسافت ٣٥٠ كيلومتر از سمت جنوبى تهران، كه به جهت لشگرخيز بودن، بدين اسم مسمّى گرديده كه جمع اِسپَه است، و يا اينكه به نام بانى خود، اسپهان ابن فلوج ابن سام ابن نوح و يا اسپهان ابن فلوج ابن يونان ابن يافِث، اشتهار يافته و يا كيقباد اوّل كيانيان اساسش گذاشته و يا تهمورس]سوّمين پادشاه پيشدادى [بنايش كرده و جمشيد]چهارمين پادشاه پيشدادى[ بر وسعتش افزوده و يا خود جمشيد تأسيسش كرده و اسكندر رومى در تعميرش كوشيده و ركن الدّوله ديلمى]از امراى آل بويه در قرن ٤ ه: [بارويى بيستويك هزار قدمى مشتمل بر چهارده دروازه بر دور آن كشيد، و يا از بناهاى يهودا، پسر بزرگ حضرت يعقوب(عليه السلام)،بوده و ازاين رو يهوديّه و داراليهود نيز گويند، و به نوشته بعضى بختنصّر]پادشاه بابل در قرن ٦ ق.م[ بعد از غارت بيت المقدّس، يهود را كوچانيده و در اسپهان ساكن كرده و بدين سبب يهوديّه و داراليهود گفتند.
وبالجمله اين شهر قديماً از اعظم بلاد ايران بوده و به قول شاردن، سيّاح فرانسوى، دور شهر و خانه و دكاكين خارج شهر دوازده فرسخ بوده و در آسيا همان عُظم را داشته كه لندن در اوروپا و نفوس آن هم يك مليون به شمار مى رفته و مدّتى پايتخت سلاطين ايران و بسيار معمور بوده و در عهد شاه سليمان صفوى]هشتمين پادشاه صفوى در قرن ١١ ه: [١٦٠ مسجد و ٤٨ مدرسه و ١٨٠٠ كاروان سرا و ٢٧٣ حمّام داشته و بر نواحى بسيارى كه فى جمله نايين و لنجان و چارمحال و اردستان و بلخار و براهان و غير اينها است، مشتمل و آثار قديمه عجيبه كه از جمله مسجد شاه و چهل ستون و كتابخانه و قلعه تَبرَك و مناره جنبان و عمارت دولتى صفويّه و ساير اسباب و آلات غريبه : كه اكثر آنها در سياحت نامه سيّاح مذكور درج است : در اين شهر بسيار و اكثر محلاّت آن از آب زنده رود مشروب و در پاره اى مواضع آن هم : كه از تحت مجراى آن خارج است : با آب چاه كه شيرين و دلخواه بوده و در پنج و شش زرعى به دست آيد، مى گذرانند.
و هواى اسپهان صاف و سالم و از حشرات موذيه خالى و خاكش از تطرّق]راه جستن [حوادث، پاك و ابدانِ مردگان را ديرتر پوسانيده و گاه است كه جسد مرده را بعد از چند ماه سالم و نپوسيده يابند.
و فواكه و ميوه جاتش خوب و فراوان و ارزان و همه چيزش، جز انار مشهور هر ديار وبالخصوص آبى]به [آن، ممتاز و خربزه اش باامتياز و ارمغان بلاد دورودراز مى باشد.
اما اهالى آن نوعاً شرير و بخيل و به نوشته بعضى، دجّال بدمآل هم از ميانشان خروج كرده و هر كس چهل روز در آن شهر با ايشان زيست نمايد، به خسّت طبع مبتلا گرديده و قحط و غَلاى]سختى; گرانى[ آخرالزّمان هم از اين شهر ابتدا خواهد كرد; و بااين همه فقها و ادبا و اطبّا و منجّمين و ارباب صنايعش از ساير بلاد ايران بيشتر و در فطانت]زيركى[، ضرب المثل بوده و بعضى از اهل ذوق لفظ زيرك و اصفهانى را : كه معرب اسپهانى است : با يكديگر سنجيده كه هر دو به حساب جمل ابجدى ٢٣٧ مى باشد و هنوز اسباب و آلات كارخانه شيشه گرى و كاغذسازى و ريسمان بافى و ابريشم بافى و زرى بافى و مخمل و ماهوت بافى و اسلحه سازى و ساير كارخانجات اسپهان موجود و تفنگ و طپانچه آن را هم به ساير بلاد داخله و خارجه مى برده و تا چندى قبل هم بدين صنايع مى پرداخته اند، امّا
«آن مصر مكرمت كه تو ديدى خراب شد *** و آن نيل مرحمت كه تو ديدى سراب شد».