قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٤٠
اسباط : (چو اصحاب)رجوع به «اسباط» نمايند.
اِسباناج; اِسباناخ; اِسبانانج; اِسبانانخ : اِسبِناخ[ر.م]است.
اسبانبُر : (چو سرداركُش) نام يكى از هفت شهر مداين ]نزديك بغداد[ كه بناكرده انوشيروان ]بيستودوّمين پادشاه ساسانى در قرن ٦ م [و طاق كسرى هم در آنجا و هنوز باقى است.
اسبانَج; اسبانخ : (چو دل دادن) اِسبِناخ[ر.م] است.
اسباه : (چو مصباح) سگ و سپاه و لشگر و نظام.
اسبخول : (چو مثلِ خون) پيخال[ر.م]و اَسبغول[ر.م].
اَسبرَز; اَسبرَس; اَسبرَسب; اَسبرَسپ; اَسبرَسف : رجوع به تركيبات «اسب» نمايند.
اَسبَره : (ل) نام يكى از نواحى ماوراءالنهر كه بر معادن نفت و آهن و مس و طلا و فيروزه مشتمل، و كوهى دارد كه مانند زغال مشتعل و خاكسترش در شدّت بياض و در سفيد كردن لباس در كار است.
اَسبريز; اَسبريس; اَسبريش; اَسبغُل; اَسبغول : به تركيبات «اسب» رجوع نمايند.
اسبلنج : (چو دل پسند) گياه شِنگ[ر.م] و ريش بز[ر.م].
اِسبناج; اِسبناخ : يا اسباناج يا اسباناخ يا اسبانانج يا اسبانانخ يا اسبانج يا اسبانخ يا اسبنانج يا اسبنانخ يا اسبنج يا اسبنخ; كه جملتان دوازده لغت بوده و يا با باى پارسى در همه آنها عوض باى ابجدى و يا در همه آنها با فاى سعفص به عوض باى ابجدى كه اينها هم ٢٤ بوده و با ١٢ اوّلى ٣٦ لغت مى باشد، گياهى است معروف و به نام برّى و بستانى به دو قسم، مقسوم و قسم دويّمى آن مستعمل و در آش ها داخل و هر دو را به هندى «پالك» و به فرانسه «اسپنس» و به رومى «ابرقيا» و به يونانى «سوناخيوس» نامند.
اسبناخِ رومى : دوايى است كه در استسقا]مرضى كه بيمار آب بسيار خواهد[ معمول اطبّا و به عربى «قَطَف» و «سَرمَق» گويند.
اِسبنانج; اِسبنانخ; اسبَنَج; اِسبَنَخ : اسبناخ، افراداً وتركيباً.
اسبه : (چو دلبر) مخفّف اِسباه[ر.م].
اسبيرن : (چو ترسيدن) شهرى است مشهور و قلعه اى است معروف در نواحى ارضروم]در تركيه[.
اسبيل : (چو دلگير) كوهى است در مخلاف و قلعه و حصارى است در اقصاى يمن و (چو تحصيل) دزد اسب كه به جز اسب دزدى كارى ديگر نداشته باشد.
اسپ : بر وزن و معنى اسب، افراداً و تركيباً.
اِسپار; اِسپارت : (ل) نام جمهورى اى است در سمت شمالى شبه جزيره موره]در يونان[ كه در ١٧١٠ مقدّم ميلادى به معرفت حكمرانى اسپارتوسنام تشكيل يافته و ١٩٤ سال بعد از آن به دستيارى حكمرانان مصر توسيع يافت و رجوع به «لاقونيا» هم نمايند.
اِسپارتا : (ل) اسپارته[ر.م].
اِسپارتوس --->اسپار.
اِسپارته :(ل) شهرى است حاكم نشين به مسافت ٤٥ ساعت از سمت غربى قونيّه كه وقتى، حميدبيگنام از امراى سلجوقيّه در آن متصرّف و ازاين رو به حميدايلى و حميدسنجاغى نيز موسوم، و موافق نوشته بعضى سيّاحان، آبش خوش گوار و هوايش سازگار و خاكش حسن خيز و بر شش هزار خانه مشتمل و اكثر مردمانش حنفى و قليلى مسيحى هستند.
اِسپاناج; اِسپاناخ; اِسپانانج; اِسپانانخ; اِسپانج; اِسپانخ : اسبناخ.
اِسپانيا; اِسپانيول : دولت بزرگى است از اوروپاى جنوبى كه جنوباً و شرقاً به بحر ابيض]درياى مديترانه[ محدود و شمالاً به خليج غاسقونيا]گاسكنى [متّصل و غرباً به بحر محيط نجدى]اقيانوس اطلس[ و ولايت پرتقال اتّصال يافته و نفوس آن در حوالى هفده مليون و مذهبشان قتوليك]كاتوليك[ و پادشاهشان غيرمستقل و تمامى اراضى آن محصول دار و معدن مس و نقره و ارزيز]قلع [و نمك و غيره در آن بسيار، و اسب و استر تناور و راهوار در آنجا بى شمار و به قيمت عالى خريدوفروش مى نمايند. و قسمى از گوسپند دارد كه آن را «مارنوس» يا «مارينوس» نامند; چندان كه تصوّر شود پشم آن نرم و نازك بوده و پارچه و شالى را هم كه از آن بافند، به همان اسم مسمّى دارند. و بالجمله تمامى اين دولت كه به نوشته بعضى در يازده مقدّم هجرى تشكيل يافته و چهارده ايالت مى باشد