قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٣٩
گرم آب، هم قىّ آورد و هم اسهال و فقط برگ و ريشه اَسارون در طب مستعمل و بلكه بالخصوص ريشه قسمى از آن را كه موسوم به «اَسارون شامى يا فرنگى» است، معمول مى دارند.
اساسه : (چو اِماله و كَناره) سامان و جمعيّت بسيار و واپس دويدن و به گوشه چشم نگريستن.
اساطير : (چو سرازير) داستان و افسانه، و ازآن رو كه تا ٧٥٣ مقدّم ميلادى : كه تاريخ تأسيس شهر روما]رم [است : تاريخ مكمّل و صحيحى در ميان نبوده و اكثر وقايع را از افسانه و داستان ياد مى گرفته اند، ازمنه مقدّم بر عصر مذكور در اصطلاح مورّخين به «ازمنه اساطيريّه» مشهور گرديده.
اساف : (چو كتاب) رجوع به «نائله» نمايند.(عر)
اَساليطوس : گلولايى كه در اوّل برگ برآوردن بر درخت انگور مالند تا كرم، برگ آن را نخورده و چشم هاى تاك را تباه نكند.(نان)
اِساليون : تخم كرفس كوهى.(نان)
اِسانس : كه «دُهن فرّار» نيز گويند، به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، مايعى است فرّار و بدون لزوجت كه مانند عوامل محرّكه و ضدّ تشنّج، مستعمل و بيشتر اسانس اكليل الجَبَل را به كار برند و اسانس اَفسَنتين و بابونه را نيز معمول مى دارند.(سه)
اساهم : (چو مناسب) موضعى است مابين مكّه و مدينه.
اسب : (چو خِشم) موى زِهار و دُبُر و (چو پشم) نام يكى از مهره هاى شطرنج و هم به معنى معروف كه به عربى «فَرَس» و به تركى «آت» و به پارسى «بارگى» و به هندى «كَهُورا» ]گويند [و به «عماديّه» هم رجوع شود.
اسب افكن : مردم شجاع و دلير كه يكّه و تنها بر طرف دشمن اسب تازد.
اسب انگيز : مهميز و امر و فاعل از اسب انگيختن.
اسب تاز : زمين هموار و امر و فاعل از اسب تاختن و نام روز هيجدهم ماه هاى جلالى كه در «تاريخ جلالى»مذكور گردد.
اسب رز; اسب رس; اسب رسب; اسب رسپ; اسب رسف; اسب ريز; اسب ريس; اسب ريش : (چو دسترس و دست بند و دستگير) ميدان و فضا و عرصه، خصوصاً ميدان اسب دوانى.
اَسب غُل : مخفّف اسب غول[ر.م] است.
اَسب غول : يا اسب غُل يا اسپغُل يا اسپغول يا اسفيوس يا اِسفيدِش يا بَنكو يا اسپرزه يا شكم پاره يا شكم دريده; كه به هندى نيز به «اَسبغول» معروف و به عربى «بَزرِقَطونا» و به فرانسه «پسلِيون» يا «پلانتن دسابل» و به يونانى «فِسِليون» و به تركى «قارنى ياروق» گويند، به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، تخم بعضى از نباتات است كه شبيه به خاكشير و بارهنگ و مانند آنها و به حجم كَيك]كك[ و ازاين رو به نام يونانى و فرانسوى مذكورين، مسمّى گرديده كه معنى آنها در آن دو زبان، بُرغوثى است، يعنى شبيه به بُرغوث]كك[ و بزور كيكى و گياه آن را هم در فرنگ «هِرب اپوس» نامند، يعنى گياه كيكى و اين تخم ها داراى مادّه لعابى زيادى و در فرنگ گاهى لعاب آنها به طريق كحل]سرمه[، مستعمل و مردم مشرق زمين اين لعاب را در امراض حادّه استعمال مى نمايند. و در مخزن الادويه[ر.ض] بعد از آنكه اَسب غول را به خود گياه مزبور ترجمه كرده، تخم مذكور آن را به سه قسم، مقسوم داشته: يكى سفيد كه در مصر بسيار و بهترين ساير اقسام و مسكّن عطش و حرارت و مليّن طبيعت است و ديگرى سرخ رنگ كه از برليسنام موضعى از مصر آورده و ازاين رو «برليسيا» نيز گفته و در خاصيّت ضعيف تر از اوّلى مى باشد، و سيّمى سياه كه با يبوست و بدترين همه و اجتناب از استعمال آن اولى است; وبالجمله معنى تركيبى اَسب غول، گوش اسب است كه به جهت شباهت برگ آن به گوش اسب بدين اسم اختصاص يافته.
اسب و فرزين نهادن : يعنى اسب و فرزين را كه هر دو از اصطلاحات شطرنج و از اجزاى شش گانه آن هستند به طرح داده و بازى را از پيش بردن و كنايه از غالب شدن و زيادتى كردن.