قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٣٦
ازاروم : (چو دل آشوب و قبادوز) اَسارون.(سه)
ازاره : (چو اماله) چادر و تنبان و شلوار و دامن و پايين عمارت و ديوار كه نسبت به آنها به منزله شلوار بوده و در هنگام نشستن پشت بر آن گذارند، و اين از زمين خانه است تا كنار طاقچه.
ازازدم : (چو كمانگر) لوبيا.
اَزال : (ل) نام ديگر شهر صنعا.
اَزايرا : مخفّف از اين را.
ازباندوت; ازبانديت : (ل) دزد و سارق و شقى و خائن، خصوصاً دزد دريا.
ازبر; ازبرم : (چو جعفر و بدمست) رجوع به تركيبات«از» نماييد.
ازبگ : (چو دختر) مخفّف اوزبگ.
ازبير : (چو انجير) ازبر[ر.م].
اَزُت --->آزوت.
ازخ : (چو ملخ) آزخ[ر.م].
ازد : (چو صبر) ازدو[ر.م].
ازداد : (چو فرهاد) كافور ميّت.
ازدر : (چو عنبر) زيبا و لايق و سزاوار.
اَزدست : مطيع و زيردست و محكوم به حكم.
اِزدَف : زعرور[ر.م] و آلوچه.
اَزدَمى : جانورى است نامعلوم.
ازدن : (چو رفتن و كَلَمَن) آزيدن[ر.م].
ازدو : (چو بُرزو) صمغ، خصوصاً از درخت ارجن[ر.م].
اُزدوى تازى : صمغ عربى.
ازده : (چو طلبه و هرزه) مفعول و ماضى بعيد از ازدن[ر.م].
اَزرَق : نام خطّ چهارم از هفت خطّ جام جم و به عربى، رنگ كبود است.
اَزرَقيّه : عنوان يكى از ٧٣ فرقه امّت مرحومه]مسلمانان [كه از جمله خوارج بوده و مرتكب كبائر را تكفير نموده و حضرت على(عليه السلام) و عثمان و زبير و عايشه و ابن عبّاس را سبّ]دشنام [و ناسزا گفته و ابن ملجم را مدح و ثنا كرده و قتل مخالف عقايد باطله خودشان را مباح شمارند و رجوع به ترجمه «هفتادوسه ملّت» هم شود.
اَزَرمِدُخت : مخفّف ازرميدخت[ر.م].
ازرميدخت : (چو سحر مى خفت و هرزه مى گفت) مخفف آزرميدخت [ر.م].
ازرنگ : (چو بدرنگ) زرشگ و خيار بادرنگ[ر.م].
ازغ : (چو صحن و سبك) آزوغ[ر.م].
ازغج; ازغچ : (چو مجلس) لبلاب[ر.م] و عشقه[ر.م].
اَزغَند : (ل) نام قصبه اى است.
ازفش : (چو مسجد) كاروان و قافله.
ازفنداك :(چو بداندام) قوس قزح]رنگين كمان[.
ازقون : (ل) به نوشته احمد رفعت[ر.ض] نام يكى از محترمين نصارى است كه كتابى به زبان سريانى در مواعظ نوشته و احوال اصحاب كهف را در آن درج نموده و در ٣٦١ ميلادى درگذشت.
ازكات : (چو بدذات) مردم بدباطن.
ازگن; ازگى : (چو منزل و سختى) آزگن[ر.م].
اَزگيل : ميوه اى است معروف و يا درخت آن; رجوع به «زعرور» نمايند.
ازم : (چو عزم) ساكت و خاموش و فرزند.
ازمان :(چو درمان) آرمان[ر.م]و (چو كرمان) ايرمان[ر.م].
اَِزمانانيدن; اَِزمانيدن : بر وزن و معنى ارمانانيدن و ارمانيدن.
ازمك : (چو دختر) لباس پشمينه.
ازمل : (چو تنبل) كثير و بسيار و مجموع و همه و آواز و همهمه.
اِزميد :(ل) به نوشتهاحمد رفعت عثمانى[ر.ض]، نام خليج بحر مرمره]در غرب تركيه[و هم شهرى است در ساحل شرقى همان دريا كه آب هاى معدنى آن بسيار و اراضى اش محصول دار و محلّ تردّد شُمَندُفِر]راه آهن در زبان فرانسه [استانبول]است [و در ١٥٥٩ ميلادى، يونانيان بنايش كرده و نيقوميديا نام كردند.
ازمير: (چو دلگير) شهرى است بى نظير و دلپذير و مركز كشتى آناطولى]آسياى صغير[ و مقرّ اداره ولايت آيدين]در تركيه [و در سمت شمال غربى آن ولايت و طرف شمالى بوغاز]تنگه [چناق قلعه سى و ساحل شرقى