قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٣٤
ارنواز : (چو سرفراز) رجوع به «شهرناز» شود.
ارنود : (ل) نام قومى است از اهالى ولايتى كه به وِنديك]ونيز [و خليج سَلانيك]شرق يونان[ و اراضى قره داغ متّصل و از ولايات روم ايلى[ر.م]مى باشد.
ارنه : (ل) رجوع به «گاوميش» شود.
ارن يبژ : (چو اَلَم يَجِد) چوب بَقَم[ر.م].
اَرواح : علاوه بر جمع روح، به «تااو» هم رجوع نمايند.
ارواد : (چو فرهاد) رواد[ر.م]و نام جزيره اى است در بحر روم]درياى مديترانه[ نزديكى قسطنطنيّه]استانبول[.
اَروانه : گل خيرى صحرايى و نوعى از شتر ماده.
ارور : (چو دختر) نباتات.(ند)
اروس : (چو عروس) متاع و اسباب.
اروغ; اروق : (چو عمود) آروغ و (چو دروغ) به مغولى، خاندان و خويش و تبار و نواده.
ارومه : (چو نمونه و نبوده) اوّل هر چيز.
ارومى; اروميّه : (چو فضولى) اورمى[ر.م].
ارونتن : (چو سبوشكن) شستن.(ند)
اروند : (چو فرزند) الوند و نام دجله و آزمايش و تجربه و زبده و عين و خلاصه هر چيز.
اَرونِس : ]به يونانى، غلّه اى است كه آن را به فارسى «كِسنك» و «كرسنه» و «كرسنك» و به عربى «رِعىُ الحَمام» گويند (لغت نامه دهخدا)[.
ارويس; ارويش : (چو درويش) ريسمانى كه از موى بز تابيده باشندو تخته اى كه پارسيان اسباب پرستش را بر روى آن گذارند.
ارويل : بلده اى است از عراق عرب كه آبش معتدل و مردمانش ترك و كرد و عرب و عموماً حنفى مذهب مى باشند.
اَروين : تجربه و امتحان.
اره : (چو مزه و مكّه) آلتى است معروف كه باغبانان و نجّاران درخت ها و چوب ها را بدان بريده و بپيرايند و بن و بيخ دندان را هم گويند.
اره جان; اره غان : (چو ننه جان و پشّه دان) شهر بزرگى است از نواحى فارس در پنجاه يا شصت فرسخى شيراز و داراى كوه و دشت، و ميوه هاى سردسيرى و گرمسيرى، هر دو در آن موجود و هوايش مربّى نخل و زيتون و به زعم عجم، بناكرده قباد ابن فيروز]بيستمين پادشاه ساسانى در قرن ٥ و ٦ م [است.
ارهفت : (چو سرمست) به اعتقاد كفره هند كه شش طايفه و همه قائل به تناسخ مى باشند نام پيغمبرى است و گويند چهار هزار اَرهَفت آمده و بعد از آن آفرينش برطرف خواهد شد.
ارهنگ : (چو سرهنگ) قصبه اى است از بدخشان]در افغانستان [كه به اعتقاد مردم آن سامان، رأس اطهر حضرت حسين ابن على(عليهما السلام)در آنجا مدفون و ازاين رو بعضاً ارهنگ حسين نيز گفته و مزارش كرده اند.
ارياط : (ل) رجوع به «تبع» نمايند.
اريال : (چو كردار) نام يكى از مسكوكات نقره فرانسوى كه مصطلح ايرانيان نيز گرديده و معادل ٢٥ قروش عثمانى و گاهى الف اوّل را بيندازند.
اريب : (چو مدير) كج و قيقاج و (چو اديب) به عربى، عاقل و دانشمند است.
اريج : (چو اديب) خوشبو شدن و بوى خوش دادن.
اَريحا : نام دهى است در كنار نهر اردن كه مردمانش شافعى و در يك منزلى بيت المقدّس و قديماً بسيار معمور بوده و حضرت مسيح(عليه السلام)چشم يك نفر اعمى را در آنجا از روى اعجاز شفا داد.
اَريَحيَّت : به عربى، حسن خلق و سخاوت و وسعت قلب.
اريد بريد : (ع) (چو دِلير دِلير) دوايى است مانند پياز ميان شكافته كه از سيستان آرند و در مخزن الادويه[ر.ض]، بعد از اين ترجمه از انطاكى[ر.ض] نقل كرده كه زنبق است.
اريس : (چو انيس) زيرك و عاقل و هشيار.
اريستولوك : (ل) زراوند[ر.م].(سه)
اريستولوكيا : (ل) زراوند كه مركّب است از «اريستوس» به معنى خيلى خوب و «لوكيا» به معنى نفاس، و ازآن رو كه زَراوند خروج حيض و نفاس را سهل مى كند، بدين اسم اختصاص يافته.(تين. نان)
اريسه : (ل) در «ضرو» از مخزن الادويه[ر.ض] گويد: ضِرو