قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٣٠
داشته و در سايه معارف بياساييد تا آنكه لشگر روم آن شهر را با حيله مسخّر و يكى از ايشان به قصد قتل آن مشهور جهان وارد منزل وى شده و آن حكيم بى نظير هم از كثرت حلاوت علم به مقدار حلّ يك مسئله هندسيّه استمهال كرده، عاقبت بازهم در همان گيرودار بدرود اين دهر ناپايدار گفته و در ٦٦ يا ٧٥سالگى درگذشت.
ارشى : (چو عربى) يكى از نام هاى ايران است.
ارشيا : (چو انبيا) تخت پادشاهان.
ارشيپل : (ل) نام قسم شرقى بحر ابيض]درياى مديترانه[.
اَرضروم : شهرى است بزرگ و عمارت لزوم، معبر قوافل ايران وروم، و داخل ايالت ارمنستان عثمانى در سمت شمال آناطولى]آسياى صغير [در دامنه كوهى عالى و جمعى از مردمان آن كه در حوالى صد هزار است غالى]غلوكننده در محبّت على(عليه السلام)[ و قليلى شيعى و اكثرشان حنفى و در ٤١٥ ميلادى، امپراطور تئودوس اساش گذاشته و در قرن يازده ]ميلادى [مسخّر سلجوقيان بوده و در ٩٢٣ هجرى به تصرّف عثمانيان گذشته و در ١٢٩٣]هجرى[ به يد استيلاى روسيّه آمده و بازهم به عثمانى ها رد نمودند.
اَرضه : (چو هرزه) رجوع به «چوب خوار» نمايند.
اَرطاماسيا; اَرطَمسا; اَرطَميسا : بومادران[ر.م].(مى)
ارطى : (چو مستى و اعمى) درخت بده[ر.م].(مى)
ارطيون : (چو اندرون) زيرك و عاقل و دانا و بالخصوص حكيمى بوده رومى كه سرآمد تمامى حكماى روم بوده.
ارغ : (چو مرغ) گردكان]گردو[ صاف و پرمغز و هرآنچه از بادام و گردكان و مانند آنها كه مغزش تلخ و تند باشد و تندى و تلخى آنها را نيز گويند.
ارغا; ارغاب : (چو فردا و سرداب) رودخانه و نهر آب.
اَرغامونى : ماميثا[ر.م].(نان)
اَرغاو : ارغاب[ر.م].
ارغچ : (چو بددل[١]) لبلاب[ر.م] و عشقه[ر.م].
اَرغُدن : (چو بد سخن) ارغودن[ر.م].
ارغده : (چو خربزه) ارغوده[ر.م].
ارغذاب : (ل) نام يكى از بلاد خراسان.
اَرغِژ : بر وزن و معنى ارغچ.
ارغشتك : (چو گندموش) نوعى از بازى دختران كه بر سر دو پا نشسته و كف هاى دست ها را بر سر زانوها ماليده و همچنان، نشسته، بر سر پاها برجهيده و كف ها را بر هم زنند.
ارغك : (چو اندك) لبلاب[ر.م]و عشقه[ر.م].
اَرغَن : ارغنون.
ارغند : (چو فرزند) ارغنديدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
اَرغُنداب : نام رودخانه قندهار و هم رودخانه اى است كه مابين عراق و آذربايجان مى گذرد و معنى تركيبى آن «خشمگين آب» است.
ارغندن : (چو بدمنظر) ارغنديدن[ر.م].
اَرغَنده : ماضى و فاعل و مفعول از ارغندن[ر.م].
اَرغَنديدن : ارغودن[ر.م].
اَرغَنگ : ارژنگ[ر.م] و ارجنگ[ر.م].
اَرغَنُن : مخفّف اَرغَنون.
ارغنون : (چو اندرون) به چند وجه ترجمه شده:
١. مزامير; يعنى جميع سازهاى نفس.
٢. سازى است مشهور و آلتى است موسيقى معروف كه واضع آن افلاطون و بيشتر، نصارى و روميان نوازند و گويند هشت هزار لوله و آلات دارد و در ايران ديده نشده و از غايت بزرگى آن را در جدار عمارتى محكم نصب نمايند.
٣. ساز و آواز هفتاد دختر سازنده]ساززننده[ كه همگى يك چيز را به يك بار و يك آهنگ بخوانند.
٤. آواز هزار نفر پير و جوان كه همه به يك بار چيزى را مخالف يكديگر بخوانند.
اَرغنى : موضعى است از دياربكر]در تركيه[ كه هوايش وخيم و معدن نقره بسيار دارد.
اَرغَنيدن : ارغودن.
ارغوان : (چو پهلَوان) كه «رغيدا» نيز گفته و عربى يا معرّب آن «اُرجُوان» است، به فرمودهمخزن الادويه[ر.ض]درختى است كه منبت]محل روييدن[ آن بلاد فارس و گل
::::::::::::::::::::::::::::::::::١. ضبط لغت نامه دهخدا: اَرغَچ.