قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٢٠
استانبول و پايتخت ارمن بوده. پس به مرور زمان از صدمات طوايف بى كران خراب و ويران و در عهد خلافت عثمان ابن عفّان، حبيب ابن سلمه رجال آن ولايت را از تيغ گذرانيده و زنان و اطفالشان را اسير كرده و در اوان چنگيزيان و چوپانيان]سلسله اى از مغول در آذربايجان در قرن ٨ ه: [خرابى آن به غايت رسيده و كرّات به اركان عمارتش خرابى راه يافته و در اين قرون اخيره هزار خانه در آن تخمين و مردمانش حنفى مذهب و تركى زبان و به غربا، مهربان هستند.
اخلاق : (چو اصحاب) رجوع به «حكمت» نمايند و به پارسى «افروزه» و «فُروزه» گويند.
اَخلَكَندو : بر وزن و معنى اخككندو.
اخلور : (چو منصور) خَرنوب نبطى[ر.م].
اخمسه; اخمشه : (چو وسوسه) بوزه[ر.م].
اخنوخ : (چو گلگون و مطبوخ) نام سريانى و يا عبرانى حضرت نوح(عليه السلام) و يا حضرت ادريس(عليه السلام)است.
اَخواستى : (چو نخواستى) به معنى اجبارى و غيرارادى.
اخى : (چو سخى) صاحب مروّت و هر فعل و قولى كه قابل تحسين و تمجيد باشد.
اخيدن : (چو رَسيدن)]آخيدن[ر.م][.[١]
اخيروس; اخينوس : (چو پريروز) گندم دشتى خودرو و يا نباتى است كه در كنار آب ها روييده و ثمر آن دراز و سياه و كوچك و درد چشم و گوش را نافع باشد.
اخينه (چو كمينه) خردل برّى.
اَخيون : بر وزن و معنى اخبون.
آيين دهم