قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢١٨
«تا دل مرد خدا نايد به درد *** هيچ قومى را خدا رسوا نكرد»
اِحلَب دِيا : به عربى، گياهى است شيردار كه در صحراها و كنار جوى ها روييده و رنگ ساقش به سرخى مايل و خوردن قدرى از آن، گاو را بميرانده و به گوسپند ضرر رساند و دو درم از شير آن هم سمّ قاتل و قوبا]جوش هاى پوستى [و جَرَب]گرى[ را نافع مى باشد.
احليل : (چو دلگير) جاى بيرون آمدن شير از پستان و بول از ذَكَر انسان.
اَحمَدآباد : چند موضع از بلاد و قصبات و دهات هند و سِند]در پاكستان[ و عراق و فارس بدين اسم، موسوم و به جهت اختصار، به ذكر اجمالى احمدآباد هند و احمدآباد سند : كه اشهر و اهمّ همه است : مى پردازيم. امّا احمدآباد سند قلعه سنگين محكمى بوده كه در بالاى تلّى واقع و هوايش گرم و آبش ناگوار و مردمانش بدكردارند. و امّا احمدآباد هند : كه بعضاً احمدآباد گجرات نيز گويند : علاوه بر آنچه در «هندوستان» مذكور خواهد شد، شهرى است بزرگ از ولايت بومباى]بمبئى [هندوستان كه قديماً خيلى معمور و محلّ تجارت بوده و پس از تصرّف انگليس ها رو به خرابى نموده و از چندين صد هزار نفوس تخميناً يك صد هزار مانده و اكثرشان هندو و مابقى از حنفى و فِرَق سايره، مخلوط]هستند[. و اين شهر را در ٨٣٠ هجرى، احمدنظام، از حكم داران، مغول بنا نهاده و خود و اولاد و احفادش ساليان دراز در آنجا حكومت كرده اند و به زعم بعضى اين احمدآباد هند نام ديگر شهر احمدنگر است كه يكى از بلاد عظيمه دكن و شهرى است حَسَن و از بناهاى ملك احمد ابن نظام الملك البحرى، اوّلين ملوك نظامشاهيّه]سلسله مسلمان هند در قرن ٩ تا ١١ ه:[، كه قرب به صد سال اين شهر را دارالملك ]پايتخت [خود نموده و در زمانشان ازدحام بى پايان در آنجا بوده است.
اَحمديّه : رجوع به فصل ٢، ماده ٤ «صوفيّه»نمايند.
اَحوَص :]عبدالله بن محمّد بن عبدالله; مدنى البلده، از غزليّين شعراى عرب كه به تشبيب و غزل مايل و اكثر اشعارش در همين رشته مى باشد و به هجوگويى نيز رغبتى تمام داشته و اغلب اشعارش با رونق و طراوت بوده(ريحانة الأدب، ج١، ص ٨٤)[.
اَحوَل : به عربى، لوچ است; رجوع بدان شود.