قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢١٣
ايّامى كه مغيرة ابن شعبه، والى كوفه و جرير ابن عبدالله بَجَلى، حاكم همدان و براء ابن عازب، حكمران رى بودند، براء و جرير همين شهر را فتح نموده، پس قزوين هم با قهر و غلبه مفتوح گرديد. و بالجمله شهر ابهر به نوشته بعضى از ارباب سيَر، بناكرده كيخسرو]سوّمين پادشاه كيانى[، قلعه آن از آثار دارا]نهمين پادشاه كيانى [و يا شاپور ذوالاكتاف]دهمين پادشاه ساسانى [است.
اَبهَل --->سرو كوهى.
ابى :(چو على) به معنىِ بى.
ابيارى : (چو سردارى) نوعى از كبوتر و جنسى از جامه بسيار نازك و لطيف.
اَبيبرتاريخ قِبطى.
اَبى جادرابجد.
ابيداد : (چو على جان) بيداد.
اَبير : پيراهن.
اَبيز : شراره آتش.
اَبيشالوم : اپسالون[ر.م].
ابيل : هيل[ر.م].
اَبيو : رنگ آبى معروف.
ابيورد : (چو رَسيدند) شهرى است مابين سرخس و نِسا از بلاد خراسان كه داخل دشت خاوران و مسقط الرّأس نادرشاه افشار]است[. هوايش خرّم و آبش بد و كم و قلعه كلاب كه در نزديكى آن است يكى از قلاع معروفه جهان و مأمن حكّام ايران است.
اَبيوَردى : منسوب به ابيورد و بالخصوص طايفه اى است كه از خراسان آمده و در فارس سكونت دارند.
اَبيون : بر وزن و معنى افيون و هم نام دوايى است كه بيهوشى آورد.
ابى يَهميا : نوعى از تشنّج كه مانع از حسّ و حركت مى گردد.(نان)
آيين سيّم