قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٠٧
اَبسَنتين --->افسنتين. (سه)
اَبَسنتيوم : افسنتين[ر.م]، اِفراداً وتركيباً.(تين)
اَبِشتَن : پوشيده داشتن.
ابطح : (چو احمد) به عربى، مطلق گذرگاه سيل و يا آنچه در آن سنگ ريزه باشد و يا تنها آنچه فراخ بوده و سنگ ريزه داشته باشد و بالخصوص سيل گاه مكّه كه در ميان وادى مِنى واقع و اوّل آن از انتهاى شعب ابى طالب و آخرش به مقبره اى : كه در نزد اهل مكّه به معلّى موسوم است : متّصل مى باشد.
ابطحسف : (ل) به نوشته ناسخ[ر.ض]، يازدهمينِ طبقه ثانى كلدانيان]در بين النهرين در قرن ٨ تا ٦ ق.م [كه در ٥٠٢٣ هبوطى بعد از داريوس سيّم بر سرير پادشاهى نشسته و به فرمان گشتاسب]پنجمين پادشاه كيانى[، سلطنت مصر و بابِل]در بين النهرين [و اَفريقيا نموده و كار به عدالت كرده و به نبوّت زردشت اقرار آورده و در استحكام اساس آتشگده ها و رواج دين زردشتى، مساعى جميله مبذول داشته و بعد از ٢٣ سال حكمرانى، جهان فانى را بدرود گفت.
ابطخس : (ل) پادشاهى بوده رومى يا يونانى كه در ٥٢٩٥ هبوطى، چهار سال بعد از اسكندر در پارس حكمرانى نمود و در ناسخ[ر.ض]از جمله اشكانيانش شمرده و رجوع به «اشك» هم نمايند.
اَبَقاخان : مخفّف اَباقاخان[ر.م].
ابقر : (چو عنبر) به عربى، شوره[ر.م] است.
اِبُقراط : (ل) هفتمينِ هشت حكيم مشهور يونانيان كه پزشگ يونانى بعد از اسقليبيوس ثانى[ر.م] و پيش از جالينوس]در قرن ٢ و ٣م[، ظهور نموده و در ٤٦٠ مقدّم ميلادى در شهر استانكو]جزيره اى در درياى سرخ [متولّد]شد [و به نوشته قاموس الاعلام[ر.ض]، درخت چنار و حمّامى كه منسوب بدو است : فعلاً در همين شهر موجود]است [و در شانزده سالگى از تحصيل فارغ]شد [و ٧٩ يا ٨٤ سال تتمّه عمر خود را : كه ٩٥ يا ١٠٠ سال بود : در تعليم و تدوين و معالجه مصروف]داشت [و اكثر كتب و رسائل اين فيلسوف، با شروح جالينوس، در كتابخانه اياصوفيّه موجود]است[. و در معالجات خود شيوه حسنه قياس و تجربه را معاً ملحوظ مى داشت و در طب و حكمت نادره جهان و اوّل مؤسّس مريض خانه و بيمارستان و نخستين طبيبى است كه فنّ شريف طب را بدون بخل و به طور سهل و ساده بر عموم متعلّمين ياد داده و به طورى كه عموم ناس را استفاده ممكن باشد، درج كتب و دفاتر نموده و رسم و عادت اسلاف خود را : كه اين فنّ شريف را به جز اولاد خودشان به كسى ديگر نياموختندى : ترك داده و مكتوبات رمزى را بى پرده نوشته و رسوم كهانت]علم سحر[ و اوهام باطله نيرنجاتlعلم سحر [را: كه پيش از عهد او اساس عمده اين فن بود : موقوف داشته و به سبب تدقيقات مُحدَثه خود، معنون به معلّم اوّل گرديد. و الاّ اين فنّ شريف، پيش از عهد او كنزى بود مخفى و از زمان اسقليبيوس اوّل[ر.م]، جدّ عالى اين حكيم، تا عهد او كه ٤٠٠٠ و يا ٣٤١٧ سال بود هنوز فنّ طب مدوّن نگشته و تمامى اطبّاى اين زمان طويل، همچنين علم جليل را لساناً بدون كتاب، تنها به اولاد خودشان آموخته و اگر چيزى هم نوشته مى شد، با رمز و لُغَز]چيستان [مى بود كه هم غير از اولاد خودشان كسى ديگر نمى فهميد; اين است كه تا زمان ابقراط هيچ كسى را به جز اولاد اسقليبيوس اوّل بهره و اطّلاعى از اين فنّ عالى نداشتند تا اينكه ابقراط ملاحظه نمود كه به جهت انقراض اخلاف اسقليبيوس، اين فنّ عالى محو و نابود بوده و از ميان بشر خواهد رفت; عادت پيشينيان را ترك كرده و مرموزات را آشكارا نوشته و بر تدوين كتب و ترتيب بيمارستان ها آغازيده و تعميم داد كه فنّ طب را البتّه بايد به فرزندان ظاهرى اختصاص نداده و هر متعلّم را فرزند دانسته و خير را از اهل آن آشنا باشد يا بيگانه بايد مضايقه نكرده و كتب طبّى را، آشكارا و بى پرده، بايد نوشت كه ديگران نيز بهره مند گرديده و اين فنّ شريف در عالم مخلّد باشد و بااين همه در پايان عمر، به مرض فلج كه بالخصوص در معالجه آن يد طولا داشت درگذشت.
«چشم بگشا قدرت يزدان ببين»
ابكار : (چو انصار) كشت و زراعت.