قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٠٥
اَبرِشيم : ابريشم.
ابرفيون :(ل) فرفيون[ر.م] .
ابرق : (چو اَبلَق) طلق[ر.م] و شِفنين بحرى[ر.م].
اَبَرقُباد : ولايتى است از توابع اَرّه جان كه در ميان فارس و اهواز واقع و آبادكرده قباد شهريار]از پادشاهان سلسله ساسانى [است.
ابرقو; ابرقوه :(چو سَمَن بو و پرستوك) معرّب ابركوه[ر.م]است.
ابرك : (چو اندك) ابر كهن و مصغّر ابر و رجوع به «طلق» و «گل شاموس» نمايند.
اَبركار : (چو اشك بار) متحيّر و سرگردان.
اَبَركاكيا; اَبَركاكياب : تار عنكبوت.
ابركو : (چو ارسطو) مخفّف اَبَركوه[ر.م] است.
اَبَركوه : شهرى است از عراق عجم]نواحى مركزى و غربى ايران [كه به جهت وقوع آن بر كوه بدين اسم اختصاص يافته و از چهار طرف آن، چشمه هاى آب روان است. و در مراصد[ر.ض]گويد: شهرى است شهير در نزديكى يزد از ناحيه استخر و از ابوسعيد نقل كرده كه شهر كوچكى است در بيست فرسخى اسپهان. پس گويد كه اين سهو است مگر اينكه ابركوه، نام دو شهر باشد و بالجمله در تاريخ بحيره[ر.ض] از صاحب رساله هيئت نقل كرده كه به جهت دعاى حضرت خليل(عليه السلام)هرگز در ابرقو باران نباريده و از عجايب البلدان[ر.ض]نقل كند كه در آن، سروى بوده كه درختى بزرگ تر از آن نشان ندادندى و گويند اگر جهود چهل روز در آنجا بماند، البتّه بميرد.
ابرمان : (چو قلمدان) دودمان و لايق و سزاوار.
اِبرِنج : برنج.
ابرنجن; ابرنجين :(چو بدمنظر و فروردين) حلقه طلا و نقره و غيره كه زنان در دست و پا كرده و اوّلى را «دست اَبرَنجَن» گفته و دويّمى را «پاى اَبرَنجَن» نامند و گاهى در هر دو، الف را انداخته و «دست بَرَنجَن يا بَرَنجين» و «پاى بَرَنجين يا بَرَنجَن» خوانند; چنانچه در همه آنها به عوض باء، واو آورند.
ابرو : (چو بدبو) علاوه بر معنى معروف كه به عربى «حاجب» گويند رجوع به «تلغراف» نمايند.
اَبرو زدن : رضا دادن و اشاره كردن.
اَبروفَراخى : سخاوت و همّت و خوش دلى و گشاده رويى.
اَبروىِ زالِ زَر : هلال و ماه نو.
ابرود : (چو محمود) سنبل و نيلوفر.
ابروق : (چو محمود) موضعى است از ديار روم و در آنجا مردگانى است خشكيده و بدن نپاشيده و نپوسيده كه از آفاق عالم به زيارتشان آمده و جماعت نصارى ايشان را از خودشان دانسته و گروه مسلمين گويند كه ايشان مجاهدين زمان عمر مى باشند.
اَبرون --->هميشه بهار.
ابرونتن : (چو پهلوشكن) مردن.(ند)
ابره :(چو سركه) ميوه نورس و (چو دَهره) ابر مرده[ر.م]و روى كلاه و قبا و غيره و (به ضمّ اوّل و فتح ثانى) مرغ تودَرِه.
ابرهام : (چو قلمدان) طبيعت و مزاج و نام مَلِكى است موكّل بر تدبير امور عالم و هم نام پيغمبرى است كه گويا حضرت خليل الله(عليه السلام) باشد.
اِبرَهِميّه : ابراهيميّه[ر.م].
ابرهه[١] : (چو زَلزَله) مرغى است حقير و نام يكى از پادشاهان يمن كه به نوشته ابن خلدون[ر.ض]، در ١٨٠ هجرى حكمران آن سامان بوده و هم چند نفر ديگر از تَبابِعه يمن كه إن شاءالله تعالى در «تبع» به ترجمه اجمالى ايشان خواهيم پرداخت بدين اسم مسمّى و اشهر از همه، ابرهه صاحب فيل مى باشد كه به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، پدرش صَباح و لقبش اَشرَم و در تحت حمايت نجّاشى]پادشاه حبشه يا اتيوپى [بوده و به نام او كليساى بزرگى، قُليَّسنام، بنا نهاده و فرمان داد كه اهل حجاز در هر سال به زيارت آن آمده و از حجّ كعبه مكرّمه صرف نظر نموده و آيين و قوانين لازمه موسم حج را در همين كليسا اقامه نمايند. ايشان هم بدين فرمان گران تن
::::::::::::::::::::::::::::::::::١. ابرهه صورت حبشى كلمه ابراهيم است.(حاشيه دكتر معين بر برهان قاطع)