قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٠٤
سمنان[.
اَبردست : مردم سخى و جوانمرد و باهمّت. انورى گويد:
«آن ابردست گشت كه خاشاك سيل او *** تاريخ عهد آذر و نيسان و بهمن است»
و در شرح اجمالى اين شعر گوييم: چنانچه در «تاريخ» نگارش خواهيم داد، هر واقعه بزرگى را مبدأ وقايع متأخّره از آن قرار داده و تاريخ عهد نمايند، و مراد انورى آن است ]كه[ممدوح او چنان سخاوت نمود كه محقّرات آن كه به منزله خاشاك است چنان بزرگ و عظيم بود كه سه ماه آذر و نيسان و بهمن با وجود كثرت فيض آنها آن خاشاك را عمده دانسته و تاريخ عهد خود نموده اند. و يا آنكه مراد، محض مقدّم بودن است، زيرا كه تاريخ عهد هر چيز مقدّم بر خود آن چيز است و مقصود، آن كه جود و سخا تازه نيست بلكه قديم تر از اين سه ماه هم هست و حال آنكه آن سه ماه از ابتداى عالم بوده اند.
ابرِ كهن; ابرِ مرده : اسفنج.
ابراهام : (چو اِسپاهان) ابراهيم است.
اِبراهِم : مخفّف ابراهيم است.
ابراهيم : نام سيزدهمينِ خلفاى بنى اميّه و هم نام نامى يكى از انبياى عظام كه داراى مقام رسالت و عزم و در ٣٣٢٣ يا ٣٤٧٢ هبوطى، متولّد و به خليل الله و خليل الرّحمن ملقّب و به ابوالأنبيا و ابومحمّد و ابوالضَّيفان مكنّى و نام پدرش تارخ و در شانزده يا هفتادسالگى به تبليغ رسالت مبعوث گرديده و مردم را از عبادت اوثان و پرستش اجرام سماويّه منع فرموده و ازاين رو به دستيارى آزر در آتش انداخته و آتش هم به مَنطوقه (يا نارُ كُونِى بَرْداً وَسَلاماً عَلى اِبراهِيمَ)(ابراهيم، ٦٩) گلزار بوده.پس به ارض بابِل]در بين النهرين [پس به مصر پس به قدس خليل]حَبرون، شهرى در فلسطين [هجرت فرموده و تا آخر عمر در آنجا توطّن فرموده و در ٣٤١٨ يا ٣٥٥٨]هبوطى [پسرش اسماعيل، از كنيزش، هاجر، متولّد و در ٣٤٢٣]هبوطى [پسر ديگرش اسحاق، از زوجه اش، ساره، به وجود آمده و در ٣٤٢٨]هبوطى[ به ذبح اسماعيل، مأمور و در ٣٤٢٩ ]هبوطى[ به تجديد عمارت خانه كعبه : كه در طوفان نوح بيشتر ديوارهايش منهدم و چون تلّ سرخى مى نمود : پرداخته و در ٣٥٠٨ يا ٣٦٤٧ هبوطى، در ١٨٠ يا ١٧٥ سالگى در قدس خليل بدرود جهان گفته و هم در آنجا مدفون گرديد.
اِبراهيميّه : علاوه بر معنى نسبى خود، در اصطلاح اطبّا، به فرموده تحفه[ر.ض]، آشى است كه با آبغوره و قند و بادام و گلاب و عود و ادويه حارّه ترتيب داده و خودش هم مفرِّح و مقوّى دل و معده و جگر است و در مخزن[ر.ض]فرمايد: آشى است مركّب مانند زيرباج كه حوائج]ادويه ها [آن، ادويه حارّه و قدرى عود باشد كه در كرباسى، بسته و در ديگ انداخته و قند و بادام را با گلاب، حل كرده و در آن ريخته و به جاى سركه، آبغوره داخلش نمايند يا سركه مُصعَّدِ ]تصعيدشده; پاك شده [مقطّر و قند زياده باشد.
ابربليس : (ل) رجوع به «تاريخ اسكندرى» نمايند.
ابربيون : (ل) فرفيون[ر.م].
ابرج : (چو كمند) بلوكى است سردسير از فارس كه در ميان كوهستان واقع و آبش خوب و هوايش مرغوب ]است [و جنگل و باغات بسيار دارد.
اِبَرخُس; اِبَرخوس : يا هيپارق يا هيپارخوس; به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، نام يكى از قدماى علماى هيئت كه در ردوس[١]]جزيره اى در درياى اژه[ متولّد و در ١٢٨ مقدّم ميلادى درگذشته و تعيين حركات مختلفه سيّارات و مقدار بعد آنها از زمين، از نتايج فكر اين حكيم بوده و به جهت تعيين ابعاد مذكوره، آلتى هم اختراع نموده و مدّت كسوف و خسوف را تا شش صد سال بعد از فوت خود هم خبر داده بوده است.
ابرسميس : (ل) رجوع به «تاريخ اسكندرى» نمايند.
ابرش : (چو احمد) اسب ابلق خال دار و رنگ سرخ و سفيد درهم آميخته.
اَبرَشِ خورشيد : آسمان.
ابرشهر :(چو كمربند) نام اصلى قديمى نيشابور.
::::::::::::::::::::::::::::::::::١. ضبط لغت نامه دهخدا: رودس.