قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٠١
«مَعَ» گويند و (چو دعا) بنايى است دلربا و مشتمل بر معدن آب گرمى كه از آن حمّام و گرمابه ترتيب داده اند كه آب خزانه اش از آن چشمه روانه و هميشه بى آتش، گرم است و(چو رضا) به عربى، منع و امتناع است.
اَبابيل : به نوشته فرهنگ مخزن[ر.ض]، پرستوك[ر.م]است و در «دمسنجه» از برهان[ر.ض] گويد: مرغى است كه چون بر زمين افتد، نتواند برخيزد و در مجمع البحرين[ر.ض]از عبّاد ابن موسى نقل كند: كه مرغ زُرزور است و از اخفش نقل كند كه جمع بلامفرد و معنى آن فرقه فرقه و در مقام تكثير استعمال يابد و از بعضى ديگر نقل كند مرغ سبزى است كه از لُجّه دريا خارج شده و سر آن شبيه به سر درنده و يا شب پره است و از ديگرى نقل است مرغى است كه در ميان آسمان و زمين زندگانى كرده و جوجه گذاشته و خرطوم و منقار آن مانند مرغان و پاهايش مانند سگان است و به نوشته كنزاللّغة[ر.ض] و قطرالمحيط[ر.ض]، ابابيل جمع اَبّول يا اِبّول يا اِبَّول يا اِبّيل است كه به معنى گروه و فرقه مرغان و دسته اسبان باشد و خود طُرَيحى هم در مجمع البحرين[ر.ض] همين قول را پسنديده و آيه شريفه (وَاَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْراً اَبَابِيلَ)(فيل،٣)را هم به همين معنى تفسير كرده و بنابراين، نام مرغ خاصّى نمى باشد.
ابازير : (چو سرازير) به نوشته تحفه [ر.ض]هر چيزى كه از تره و ادويه يابسه در طعام ها كنند و رجوع به «ابزار» نمايند.
اباش; اباشه : (چو قماش و شماره) مجمعى كه از همه گونه مردم در آنجا باشد و «اوباش» و «اوباشه» نيز گويند.
اِباضيّه : نام فرقه باطله اى است از خوارج كه رئيسشان عبدالله ابن اِباض مرّى]نيمه دوم قرن اوّل هجرى[ از طرابلس غربى بوده و در ١٥٣ هجرى به ولايت افريقيه هجوم آورده و والى منصوب از طرف منصور]دومين خليفه عباسى [را مغلوب نموده، پس جمعيّت ايشان كثرت به هم رسانيده و به سه شعبه ابوحاتم و ابوعاد و ابوقُرَّه منشعب گرديدند. و ايضاً به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، نام عمومى چهار فرقه حارثيّه و يزيديّه و رابعه و حفصيّه مى باشد كه هريكى از شعب خوارج و از جمله ٧٣ فرقه امّت مرحومه بوده و حضرت على(عليه السلام)و اصحاب كبار را سَبّ]دشنام [و ناسزا گفته و افعال عباد را مخلوق خدا دانسته و مرتكب كبائر را كافر نعمت پنداشته نه كافر ملّت]شريعت[ و مخالف عقيده خودشان را خارج از دين شمرده و در مقام حرب، اموالشان را حلال دانند. و در ميان ايشان، يزيديّه نغمه ديگرى هم سروده و مى گويند كه خداى تعالى پيغمبرى از ايرانيان خواهد فرستاد كه دين او ناسخ دين محمّدى(صلى الله عليه وآله وسلم)بوده و كتاب او در آسمان مكتوب شده و يك دفعه به زمين خواهد افتاد. و بالخصوص جمعى از يزيديّه هستند كه ساكن كوه سنجار[ر.م] بوده و به دين نصارى، بيشتر از اسلام مايل شده و شيطان را به نام «مَلَك طاووس» پرستيده و گويند كه عاقبت بازهم به آسمان رفته و رئيس ملائكه خواهد شد.
اَباقاخان : نام دويّمينِ ايلخانيان كه پسر هُلاكوخان]بود [و در ٦٦٣ هجرى بعد از فوت پدر به اريكه سلطنت نشسته و شمس الدين جوينى را وزير اعظم قرار داده و ملتزم عدل و داد بود و بيداد و تعدّيات پدر را موقوف داشته و عبدالمؤمنِ صاحب الادوار و ياقوت مُستَصَمى، خطّاط مشهور، و ساير ادبا و ارباب معارف و كمال را به مراحم ملوكانه بى پايان، جلب آستان نموده و در ٦٨٠ هجرى در همدان وفات يافت.
ابام : (چو سلام) بام و قرض و وام.
اَبان : آبان[ر.م]و شهر كوچكى است از كرمان.
اَبانگاه : آبانگاه[ر.م].
ابانور; ابانوس : (چو قبادوز) آبنوس[ر.م].
ابتين : (چو تخمين) آبتين[ر.م].
اَبجَد : (ر) چنانچه در اوّل مقدّمه مكشوف گرديد، هريك از حروف بيستوهشت گانه عربى را به تنهايى، «حروف هجا يا تهجّى» گويند كه به معنى تعداد است و به جهت منقوط بودن اكثر اين حروف نسبت به حروف ساير ملل، «معجمه» نيز گويند كه به معنى منقوطه است و همچنين مجموع و مركّب آنها را ثلاثى باشد يا رباعى يا غيره، «حروف جُمَل» خوانند كه جمع جمله به معنى كل و