قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٩٣
داشت آن دختر را در هنگام بافتن يا شستن كتان ديده و وصف جمال بى مثال او را معروض پادشاه داشت. پادشاه هم به بهانه اى پدر و مادر و برادرش را احضار كرده و او را به نگاهى، پسنديده و به نكاح خود آورد، و ازآن رو كه نامش آمُله بود، در آنجا قصرى و باغى به نام آن ماه لقا برپا كرده و به همين نسبت، آمُل نام كردند و متدرّجاً شهرى آباد گرديده و هنوز هم باقى و سواد اعظم]شهر بزرگ [تبرستان]مازندران و نواحى اطراف آن[ و برنج و مركّبات و ابريشم و كتان در آنجا فراوان و آبش وسط و هوايش مختلف و بارطوبت است.
آمِلَج : معرّب آمِله[ر.م] است.
آمِلَه : كه به هندى «آنوله» گفته و به لغت مصر «سنايزه» خوانده و شيرپرورده آن را «شير اَملَج» ناميده و نام عربى يا معرّب آن «آمِلَج» يا «اَملَج» مى باشد، ثمر درختى است هندى كه طعم آن ترش و با عُفوصَت]زمختى[ بسيار و شبيه به آلوگُرده و تا به بزرگى گردكان نيز بوده و بهترين آن، بزرگ بى ريشه سنگين زردرنگ تازه و يا خشك فاسد نشده آن است، و درخت آن هم به قدر درخت گردكان ]گردو [و برگ آن سبز بسيار ريزه و انبوه و چوب آن جوهردار و مانند چوب چنار و از آن هم صلب تر و مستعمل در معاجين]داروى مركّب از چند ماده[ و غيره ]است[. آمله ماليده بى ريشه و شيرپرورده و منقّى]پاك شده[ از دانه است كه به جهت كسر قوّت و اصلاح آن دوسه مرتبه در شير خيسانيده و شسته و مى خشكانند و نوعاً موجب ذكا و حدّت ذهن و تفريح ]شادى و نشاط[ و تقويت قلب است.
آمِنون : به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، نام يكى از فرزندان حضرت داود(عليه السلام) بوده كه در ٤٣٨٩ هبوطى به جهت سوءقصدى كه درباره خواهر صلبى خود، ثامار، معمول داشت به دست اَبشالوم : كه برادر صلبى و بطنى ثامار بود : مقتول گرديد.
آمنه : (چو بامزه) پشتواره هيزم بسته و توده و خرمن هيزم شكافته و(چو كامله) نام نامى والده ماجده حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله) است.
آمو : مخفّف آمون[ر.م] و زمينى است مابين فرات و جيحون]رودى در آسياى مركزى[و به نوشته مراصدالاطّلاع[ر.ض]، مخفّف آمُل است.
آموان : به يونانى، نشاسته است.
آموت : (چو لاهوت) آشيانه مرغان و جانوران شكارى.
آموتيا : خادم و كنيز و پرستار.(ند)
آموختن : تعليم و تعلّم و ياددادن و ياد گرفتن و تحصيل كردن و قول و فعل ديگرى را اخذ نمودن.
آموختگان : جمع آموخته.
آموختگان ازل : انبيا و اوليا.
آموخته : اسم مفعول و ماضى بعيد از آموختن.
آمودن : آمادن.
آموده : آماده.
آموز : آموزيدن و امر و فاعل از آن.
آموزِش : اسم مصدر از آموزيدن.
آموزگار : معلّم و استاد.
آموزيدن : آموختن.
آموسنى : هَوو.
آموص : به نوشته ناسخ التّواريخ[ر.ض]، نام پسر يواش و برادر اَمَصيا، پادشاه آل يهود]در قرن ٩ و٨ ق.م[، كه از انبياى بنى اسرائيل بوده و در ٤٥٨٨ هبوطى و معنى عبرانى آن، بانيرو و زورآور است.
آمون : پُر و لبالب و رودخانه اى است مشهور مابين خراسان و تركستان و يا نام رود جيحون]در آسياى مركزى[و هم قريه اى است در كنار آن و به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، لقب ثيلوخس حكيم، از شاگردان ادريس(عليه السلام)بوده كه در ١٦٩٤ هبوطى ظهور نموده و در خدمت آن حضرت به حلّ معضلات حكمت پرداخته و كسب فوايد علميّه مى نمود تا آن حضرت به يك رُبع زمين، حكومتش داده و به پاره اى نصايح و وصايا سرافرازش فرمود، من جمله تقوى و عبادت و حفظ ديانت و تذكّر زوال سلطنت و شورى در امور سياست و]در[ آتش سوزانيدن لواط كننده و اكرام اهل علم و ترويج ايشان و مقدّم داشتن ايشان بر ساير طبقات و