قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٩٠
آگيشتن; آگيشدن; آگيشيدن : (چو آويختن و آويزيدن) آگستن[ر.م].
آگين : آيين و آگنده[ر.م]و فربه و مالامال و آنچه از قسم پنبه و پر مرغ و مثل آن در تكيه]پشتى [كنند.
آل : آرام و سرخ نيم رنگ و نوعى از ماهى فلوس دار و نام مرضى مهلك كه زنان نوزاييده را تا هفت روز، عارض و به اعتقاد عوام جنّى باشد بدين نام كه بديشان مزاحمت نمايد; اهالى ما «آل آروادى» گويند و رجوع به «گرى آل» هم شود و به هندى، نام درختى است كه از بيخ آن رنگ سرخى حاصل كرده و بدان، جامه رنگيده و در دواها نيز به كار برند و به تركى، مكر و حيله و نيرنگ و رنگ سرخ و مُهر و نگين پادشاهان و امر به ستاندن و به عربى، زمين شوره زار و اهل و عيال و بيشتر در اعزّه و اشراف استعمال نمايند.
آلِ بويه ر بويه.
آل تَمغا; آل طَمغا : مهر و نگين و امضاى پادشاهان.
آل گون; آل گونَه : گلگونه و غازه و هر چيز سرخ رنگ.
آل مُعَصفَر : سرخ نيم رنگ و نوعى از ماهى دم دار.[١]
آلا : (چو والا) سرخ نيم رنگ.
آلاچِق; آلاچوب; آلاچوق; آلاچيق ---> الاچق.
آلاس : (چو داداش) زغال.
آلافِرانغه; آلافِرانقه : طرز فرنگى.(سه)
آلاكُلَنگ رذراريح.
آلاله : شقايق و لاله.
آلان : قلعه اى است در توران]كشورهاى ترك نشين شمال شرقى ايران[و شهرى است در تركستان]نواحى ترك نشين شمال غربى چين و آسياى مركزى[و ولايتى است در آذربايجان و نام كوهى است و رجوع به «موّ» هم نمايند و به تركى، مخلوط و مشوّش و صحن خانه است.
آلاو; آلاوه رالاو.
آلاى : يسال[ر.م]و امر و فاعل از آلاييدن و به تركى، فوج و اوردو و جمع كثير.
آلايش : فسق و فجور و عيب و آلودگى و تكلّف و اسراف و دبدبه و حشمت و خيانت.
آلايش دنيا : زينت و اسباب دنيا.
آلاييدن : آلودن.
آلب : (چو ماست) سواره و شجاع و دلير و بزرگ.(كى)
آلبَتان : از ديار ارمنيّه صغرى و اسباب عيش فى الجمله در آنجا مهيّا، آبش گوارا و هوايش فرح افزا. چهار طرفش واسع و در زمين هموار از اقليم رابع، واقع و غلاّتش موفور و از شهر اِفِسوس]در تركيه [يك مرحله دور و اغلب مردمانش حنفى مذهب ولى دل فريب و خوش مشرب و در آن نواحى طايفه على اللّهى و اكراد بدنهادند.
آلبوم : دفتر و مجموعه تصاوير و مجموعه آثار ادبيّه.(سه)
آلتنج آى رتاريخ تركى .
آلتون : به تركى، زر و طلا و كنيز است.
آلتون بيلقا; آلتون بيلگا; آلتون تَمغا; آلتون طَمغا : فرمان زرنشان پادشاهان.
آلر; آلست : (چو لاغر و پابست) سُرين و كفل.
آلش : (چو بالش) رفتار و رفتن.
آلغدن : (چو آشفتن) خمشگين شدن و جنگجو بودن و مخلوط و آميخته شدن.
آلغون; آلغونه : (چو جان سوز و چارگوشه) آلگونه[ر.م].
آلُفتانيدن : فعل متعدّى از آلفتن[ر.م].
آلفتن : بر وزن ومعنى آشفتن و صلح كردن و حريص و راغب و شيرگير بودن و الفت نمودن و ساز و باز شدن.
آلُفتَه : رند بى كس و درويش نامراد و اسم مفعول و ماضى بعيد از آلفتن[ر.م].
آلفونه : گلگونه.
آلك : (چو مادر) سنبل الطّيب و مصغّر آل.
آلكوآله : سنبل الطّيب.
آلكوئول; آلكول(alcool): الكل.
آلگون; آلگونه : رجوع به تركيبات «آل» نمايند.
آلمالغ; آلمالق; آلماليغ; آلماليق : ولايتى است جزيره گونه از ملك خَتاى مغربى در سمت شمالى
::::::::::::::::::::::::::::::::::١. لغت نامه دهخدا و برهان قاطع، قسمى ماهى درم دار يعنى فلس دار آورده اند.