قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٨٧
مى باشد. و ماهيّت آن حيوانى است شبيه به موش يا چلپاسه]مارمولك[ و از آن بسيار بزرگ تر، و موى آن افشان و نظرش هميشه به آفتاب بوده و در گرما چهره آن سرخ و دنباله آن بلند و به جهت ديدن صيد چشم هايش به هر طرف حركت كرده و همين كه صيد آن كه مگس و امثال آن است نزديكش آيد، زبان خود را به سرعت آورده و آن را مى ربايد و از دور كه مى بيند، رفته و صيد مى كند، و عقرب و هزارپا و ساير حشرات سمّى را نيز صيد كرده و مى خورد و كسى را نمى گزد و اگر گزد قابل معالجه نبوده و گوشت آن هم مورث سل و دِقّ]نوعى تب[ و سمّ قاتل، و يك درهم آن كشنده است.
آفتابْ گير; آفتابْ گيرك; آفتابْ گيره : يا چَتر; چيزى كه در سرما و گرما و بارندگى سايبان كرده و به جهت محافظت بر بالاى سر نگه دارند.
آفتابه : وزناً و معناً معروف است، و آن ظرف لوله دار معروفى است كه بدان وضو كرده و شستوشو نمايند كه در اصل «آب تاب» بوده كه آب را بدان گرم كنند; پس با را بدل به فا نموده اند و هاى آخر از براى نسبت و لياقت است.
آفرازه : (چو شاهنامه) شعله آتش.
آفرنگان : (چو كافرستان) نام يكى از نُسك]هريك از ٢١ بخش كتاب زند[ كتاب زند.
آفروزه : اَفروزه[ر.م]و فتيله چراغ.
آفروشه : (چو چارچوبه) لوزينه[ر.م]و بلغور گندم و حلوايى است معروف كه اهالى ما]آذربايجانى ها [«تَرَك» گويند و نان خورشى]غذايى كه با نان خورند [است مشهور در گيلان كه زرده تخم مرغ را در شير خام ريخته و نيك بر هم زده و بر بالاى آتش گذارند تا شير مانند دلمه بسته شود. پس شيرينى داخل آن كرده و با قاشق مى خورند و يا نان در ميانش كرده و تريت مى نمايند.
آفره : (چو ساخته) رجوع به «افره» نمايند.
آفريدگار : خالق و پروردگار.
آفريدن : (چو پاكَشيدن) خلق كردن و ايجاد و اختراع نمودن و از عدم به وجود آوردن.
آفريدون : ]فريدون[.
آفريك(Afrique):]افريقيا[.
آفَرين : تقدير و تمجيد و مدح و ستايش و آفريده شده و ترجمه «اَهلاً وسهلاً» و «مرحبا» و امر و فاعل از آفريدن و نام روز اوّل خمسه مسترقه جلالى]پنج روز آخر سال در تقويم ايران باستان[ و يا پنجم آن چنانچه در «تاريخ جلالى» مذكور خواهد افتاد.
آفرينش : (ر) آفريدن و اسم مصدر آن.
آفسانه : (چو كارخانه) افسانه.
آفشار : اَفشار[ر.م] است.
آفكامه; آفكانه; آفگامه; آفگانه ---> افكامه و افكانه و افگامه و افگانه.
آفگندو : چاقچاقى[ر.م].
آفنثيون : (ل) به يونانى«اَفسَنتين» و از دو كلمه «آ» به معنى نفى و «فنثيون» به معنى حلاوت تركيب يافته.
آفَند : (چو پابند) عداوت و جنگ و خصومت و چنگ.
آفنداك : (چو بادمجان و مادرجان) قوس قزح ]رنگين كمان[.
آفَندى : به تركى، مولا و سيّد و بزرگ.
آفنديدن : (چو آدم ديدن) چنگ زدن و عداوت و جنگ نمودن.
آقا : به تركى، آغا است.
آقال : آخال[ر.م].
آقباتان; آقباتانه : اَقباتان[ر.م].
آقچه : (چو طاقچه) نراقى[ر.ض] گويد: ريزه زر سفيد است و در درارى لامعات[ر.ض] به درهم و مال و فلس ترجمه كرده و احمد رفعت عثمانى[ر.ض]گويد كه يك دانگ سكّه نقره است. پس گويد در عهد سلطان اورخان غازى ]دومين پادشاه عثمانى در قرن ٨ه:[ در ضمن ترتيب و قرارداد اوزان و اكيال و عيارها يكى از سكّه هاى سيمين را كه يك جزو از چهار جزو درهم نود عيارى بوده «آقچه» نام كرده، پس از چندى سه آقچه را يك درهم اعتبار كرده، پس از آن بازهم در وزن آن تخفيف دادند.