قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٨٦
سازند.
آغَند; آغَندن; آغَنده : بر وزن و معنى آگند و آگندن و آگنده.
آغورس : نام پارسى اَبهَل]سرو كوهى[ است.
آغوز ر فرشه.
آغوزخان ر تُرك و آوغوز.
آغوست رآغستوس.
آغوش : بر و بغل و بنده و پرستار.
آغوشتن; آغوشيدن : بغل گرفتن و در بر گرفتن و آغاريدن[ر.م]و بنده و خادم بودن و نمودن.
آغول : آغيل[ر.م]و گرو و وثيقه و هم طايفه اى است در شيراز كه نام بزرگشان آقااوغلى بوده; يعنى آقازاده. پس سايرين بدين اسم موسوم گرديده و از كثرت استعمال تخفيف يافته و آغولش گفتند. و يا اينكه چون اين طايفه در قديم در اقصى بلاد ايران شرارت مى كرده اند، ازاين رو چند نفرشان را گرفته و به طور وثيقه به شهر آوردند كه بدين وسيله سايرين شرارت نكنند; پس بدين اسم اختصاص يافتند و بنابراين احتياج به حمل بر تخفيف نباشد.
آغون : كاريز و چشمه.
آغيل : از روى غضب به گوشه چشم نگريستن.
آف : آفتاب و آهوى مُشگ.
آفاق : جمع اُفُق و بيشتر در عالم اجسام و تمامى روى كره استعمال نمايند، چرا كه تمامى عالم در ميان افق ها و كناره هاى آسمان است. حمايليّه، دولابيّه]و[ رَحَويّه هم تحقيق شود.
آفاقِ استوائيّه; آفاقِ اعتداليّه; آفاقِ مايله; آفاقِ مستقيمه رخطّ استوا.
آفَت : (ر. ف) و در اصطلاح نجومى، عبارت ديگر تَرَح كواكب است كه در ذيل عنوان «فَرَح» خواهد آمد.(عر)
آفتاب : روز و شراب انگور و به معنى مشهور كه «مهر» و «خورشيد» نيز گفته و ترجمه اجمالى آن در «خورشيد» نگارش خواهد يافت، و دور نيست كه به حسب اصل لغت، روشنى خورشيد باشد، نه خود آن كه از «آف» و «تاب» تركيب يافته; يعنى تابش و روشنايى خورشيد، همچو: ماهتاب كه روشنايى ماه است، و بعضى احتمال داده كه از «آب» و «آفت» تركيب يافته باشد. و بالجمله در اصطلاح عرفا، به آفتاب از روح تعبير نمايند، چنانچه از نفس به ماهتاب و گويند كه روح در بدن به منزله آفتاب است و نفس به مثابه ماهتاب.
آفتاب بر ديوار رفتن; آفتاب بر كوه رفتن : انتها و انقضاى زندگانى و دولت و كامرانى.
آفتاب بگِل اندودن : پنهانيدن امرى كه بسيار ظاهر و آشكار باشد.
آفتابْ پرست : آذريون[ر.م]و آفتاب گَردك[ر.م]و گل نيلوفر و نام طايفه اى است از مشركان و افلاكيان[١] و رجوع به «هندو» هم شود.
آفتاب خانه صيّاد : كمينگاه او]صيّاد[ كه از شاخ درخت ساخته و در عقب آن نشيند تا صيدش نبيند.
آفتابْ دُزدَك : شبكه اى كه بچگان از بوريا]نوعى حصير [ساخته و در آفتاب گذارند.
آفتابِ زردرو : خربزه شيرين.
آفتابِ سر ديوار; آفتابِ سر كوه : آفتاب بر ديوار رفتن[ر.م].
آفتابْ سوار : خورشيدسوار[ر.م].
آفتابْ گردان; آفتابْ گردش; آفتابْ گَردَك : گياهى است سبزرنگ عاشق آفتاب كه به طرف آن ميل كرده و «پَزَك» نيز گويند و پيوسته در آب باشد و به هر طرف كه آفتاب گردد، برگ هاى آن نيز مى گردد و هم گلى است كه هميشه رو به طرف آن]آفتاب[ كند و كنايه از روى زمين و هرآنچه آفتاب بر آن تابد هم هست و به معنى سالامَندِرا]سمندر [و يا جانورى است على حده كه «آفتاب پرست» نيز گفته و به يونانى «خامالا» و «خامالاون» و «خاماليون» ناميده و به هندى «گَرگِت» خوانده و به عربى مسمّى به «حِربا» بوده و كنيه آن «ابوقادم» و «ابوجُخادِب» و «ابوزنديق» و «ابوالشّقيق»
::::::::::::::::::::::::::::::::::١. مراد پرستندگان مهر(Mitra) است.(حاشيه دكتر معين بر برهان قاطع)