قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٨٤
آشنا : شنا و شناكننده و خبير و عارف و رفيق و مصاحب و انيس و ماهر و محبّ و دوست و نقيض بيگانه و در تركيبات آن رجوع به «شنا» نمايند.
آشناب : (چو ماهتاب) شنا و شناكننده.
آشناغر : (ل) نام دو موضع است: يكى در هندوستان كه مردمانش افغان و هوايش گرم و آبش وسط است و ديگرى از بلوك كمره كه هوايش سازگار و آبش خوشگوار و بعضى از اكابران در نهايت نيكوكارى و اكثر مردمانش بختيارى است.
آشناگر : آشناغر[ر.م]و شناور.
آشناو : آشناب[ر.م]و آشنا[ر.م].
آشناوَر : شناور و روشناس]شخص مشهور[.
آشناه : شناه و شنا و آشنا[ر.م].
آشنيدن : (چو ماه ديدن) شنيدن.
آشو; آشوب : هرجومرج و شور و غوغا و فساد و فتنه و به هم برآمدن و امر و فاعل از اين معانى و به لفظِ افتادن و افكندن و نشستن و برخاستن مستعمل است.
آشور : نام ولايت ارمنيّه و آشوريدن و امر و فاعل از آن و رجوع به ترجمه «لغت» هم شود.
آشوردن; آشوريدن : شوريدن و آميختن و خمير كردن.
آشوغ : شخص مجهول غيرمعروف.
آشوفتن : (چو آموختن) آشفتن.
آشويى : پاك و پاكيزه و مقدّس.
آشيان; آشيانه : سقف خانه و مسكن و مكان، خصوصاً خانه مرغان و به پارسى «كروه» و «كنام» و «كاوك» و «كاواك» و «كاشانه» و «لانه» و «بَگَند» هم]گويند[.
آشيفتن : شيفتن.
آشيله: شيله[ر.م].
آشينه : تخم مرغ.
آشيوه: شيوه.
آشيهه: شيهه.
آصاف; آصَف رآساف .
آصَفانه : هر چيز قابل و لايق وزرا.
آطريلال : به نوشته برهان[ر.ض]، به لغت رومى يا يونانى، گياهى است كه به عربى «حشيشة البَرَص» خوانده و تخم آن را كه بدبو و كبود و به بزرگى تخم كرفس است در بَهَق]لكوپيس پوست [و بَرَص]لكه هاى سفيد پوست; پيسى [استعمال كرده و دميدن كوبيده آن در بينى زن آبستن، بچه را بيندازد، و به فرموده مخزن الادويه[ر.ض]، لغتى است بربرى به معنى رِجل الطّير و رِجل الغراب، به جهت مشابهت شاخ آن به چنگال غراب و گياه آن را به عربى «حشيشة الأرض» و «حِرزالشّياطين» ناميده و به تركى، به جهت مشابهت پاى مرغ غاز «غاز اياغى» و به هندى«كاك چنگى» و «مسى» نيز خوانده و در لرستان و كوهستان «پاى زاغان» گويند. و ماهيت آن تخم گياهى است شبيه به شِبِت]شويد[ و گل آن سفيد و برگ آن متفرّق و ساق آن مربّع و در اواخر بهار مى رسد و آنچه سبز تيره شبيه به رازيانه است، قسمى از دَوقو]تخم هويج [است.
آطلاس; آطلاسى ---> اطلاس.
آطه : به تركى، جزيره است.
آغا : به تركى، عمو و مولى و بزرگ و صاحب و خداوند و ضابط و مباشر و برادر بزرگ و كلمه تعظيم و احترام و رئيس قوم و قبيله و هيئت اجتماعيّه.
آغار : آغاريده و آغاريدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
آغاردن : آغاريدن[ر.م].
آغاره : آغازه[ر.م].
آغاريدن : آميختن و آغشتن و سرشتن وجنبانيدن و خيسيدن و خيسانيدن و برانگيختن و تحريك نمودن و به جنگ شورانيدن و نم كشيدن و فروبردن و نم بر زمين رفتن و پريشان و آشفته كردن و گرديدن و شتابيدن و تقاضا كردن و ثبت كردن و تند و تيز بودن و ناجاويده فروبردن و غَژيدن[ر.م]و راندن و چسبيدن و به زمين آب دادن و دور كردن هر چيز، خصوصاً گردى كه بر جامه نشيند.
آغاز : اوّل و ابتدا و صدا و ندا و آغازيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
آغازه : دوال]تسمه[ و دست افزار كفشگران.
آغازيدن : اختلاط و امتزاج و ابتدا كردن و قصد و اراده نمودن.