قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٨٣
آسيوَن : آسيمه[ر.م].
آسيه : نام زن فرعون كه بسيار عابده و زاهده بوده و حضرت موسى ابن عمران (عليه السلام) را از نيل اخذ كرده و به تربيت وى قيام نموده و در حمايتش كوشيده و به وى ايمان آورده و در اسكات غضب و افكار فاسده شوهر خود كه درباره آن حضرت داشت مساعى جميله مبذول داشت، و به زعم يهود و نوشته توراتِ حاضرِ ايشان، حامى و مربّى موسى ابن عمران (عليه السلام) دختر فرعون بوده، نه زن او.
آش : طعام و قوت و غذاى مطبوخ مايع كه به او «وا» و «ابا» و «اوا» هم گويند و مطلق طعام را هم گويند.
آشِ آرد ---> اطريه.
آشِ بچه گان : جُندِ]بيضه[ بيدَستَر]سگ آبى[.
آشِ برك ---> اطريه.
آش پختن : در آزار كسى سعى كردن و كسى را از پى اذيت ديگران برانگيختن.
آشِ حبشى ---> گوداب.
آشِ خليل : آش عدس.
آشِ رشته ---> اطريه .
آشِ عاشورا; آش هفت دانه --->هفت دانه.
آشا : مثل و مانند و هيبت و صلابت.
آشام : آشاميدن و امر و فاعل از آن و قوت لايموت و آب پلاو]پلو [صاف كرده و نام ولايتى است در شمال شرقى بنگاله]كشور بنگلادش و ايالتى در شمال شرقى هند[ كه عود خوب داشته و مابين آن و بنگاله دريا فاصله مى باشد و مشهور است كه هركه به آشام رود برنگردد و مردمانش ساحر و كافر بوده و سحر و جادو در آنجا متداول است.
آشاميدن : خوردن و نوشيدن.
آشانتى : به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، حكومتى است زنجى]زنگى; سياه پوست[ در سمت غربى آفريقا كه ٢٢ حكومت زنجيّه بزرگ و كوچك در تحت حمايت او بوده و قديماً قدرت فوق العاده تحصيل كرده و تا صدهزار عسكر نظامى مرتّب نموده و اخيراً به جهت استيلاى انگليسان در شرف زوال و انقراض مى باشد.
آشب : (چو مادر و ماست) موضعى است در نواحى طالقان.
آشباز : (چو كارساز) آشپز.
آشتن : (چو ساختن) آبستن و صلح كردن و رفع كدورت نمودن.
آشتى : صلح و ساز و باز و مصدر آشتن.
آشتى خواره : طعامى و حلوايى كه بعد از آشتى ميان دوستان صرف نمايند.
آشتيان : شهرى است سردسير از بلوك فراهان; آب جارى در اكثر عماراتش روان; در ميان درّه و كوهستان، از جنوب غربى چهارده فرسخى قم واقع ]است[. آبش گوارا و هوايش جانفزا و مردمانش نيك نهاد و خوش اعتقاد و اكثرشان اهل دفتر و وزراى خردپرور مى باشند.
آشتينه : تخم مرغ.
آشُردَن; آشُريدن : آشوريدن[ر.م].
آشُفتن : عاشق و ديوانه و پريشان حال بودن و رنجيدن و به هم برآمدن و بى حال و مشوّش گرديدن و بى حيا بودن.
آشُفته : اسم مفعول و ماضى بعيد از آشفتن و تخلّص ]نام شعرى [آقامحمدكريمنام از شعراى شيراز كه به حِليه ]زينت [انسانيّت سرفراز، و جوانى بوده دانا و مقبول پير و بُرنا و اشعارش شيرين. و در ١٢٨٧ هجرى وفات يافته و در نجف الاشرف مدفون گرديد. و از اشعار او است:
«از جم بيار ياد چو جام طرب كشى *** كز صدهزار شاه يكى چون جم اوفتد
گر مريمى ز روح قُدُس بارور شود *** شايد كه زاده اش چو تو عيسى دم اوفتد».
آشكار; آشكارا; آشكاره : واضح و ظاهر و جلى و هويدا و آشپز.
آشكَره : مرغ شكارى.
آشكل : (چو كارْگر) زاولانه[ر.م].
آشكو; آشكوب : فرواره[ر.م]و آسمان و آسمانه[ر.م] و آستانه و درجه و مرتبه و هر مرتبه از مرتبه هاى عمارت و خانه و هر چينه از ديوار.
آشكه : (چو ساخته)شكه[ر.م] و انگشتانه معروف خيّاطان.
آشميدن : (چو پا كَشيدن) آشاميدن.