قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٧٩
آزمَند : رجوع به تركيبات «آز» نمايند.
آزمودن : تجربه و امتحان كردن.
آزمون : آزمايش و آزمودن و اسم فاعل از آن.
آزند : (چو پابند) گِلابه و گلولاى ته حوض و نهر و گلى كه بر روى خشت پهن كرده و خشتى ديگر بر بالاى آن گذارند.
آزَندن; آزَنديدن : آزيدن.
آزَنگ : ميوه و چين و شكنجى كه به جهت پيرى و يا از روى قهر و غضب بر روى مردم افتد.
آزوت : يا آزُت; كه به زبان يونانى، هواى مماتى را گفته و «نيتْرُوژِن» نيز گويند بخارى است بى بو و بى طعم و بى رنگ و از هوا سبك تر، و لايق اشتعال و تنفس نباشد، چنانچه اگر حيوان زنده را در سرپوش ممتلى از آن نگاه دارند، مى ميرد و اگر آتش و جسم مشتعلى را در آن فروبرند، فوراً خاموش گردد. و اين بخار كه در ١٧٧٥ ميلادى مطابق ١١٨٩ هجرى، به معرفت روترفور نامى ]دانيل رادرفورد[منكشف گرديده در اغلب اجسام ناميه موجود و بالخصوص در حيوانات كه در آنها وفور دارد. و آزتى كه در نباتات موجود است، اغلب بهواسطه هوا و نيز بهواسطه اجسام آزوت دار مجاور آنها است و حبوبات را چون در زمين هايى بكارند كه موادّ آزوت دار در آنها موجود نباشد، دانه هاى آنها داراى مقدار قليلى آزوت مى باشند كه همان از هوا به چنگ آورده اند. و آزوتى كه در بدن حيوانات است از اغذيه آنها است نه از هوا، زيراكه از تنفّس حيوانات در مقدار آزوت هوا تفاوت نمايانى ظاهر نمى گردد. و طرز ساختن آن، آن است كه آن را اغلب از هوا اخذ مى نمايند زيرا كه هوا از آزوت و اُكسيژن تركيب يافته و چون تجزيه كرده و اكسيژن آن را خارج نمايند، آزوت باقى ماند ليكن آزوتى كه از اين عمل به دست آيد خالص نباشد. و احمد رفعت عثمانى[ر.ض]گويد: آزوت مادّه اى است هوايى كه بيشتر در پاره اى چاه هاى متروك و غارهاى بيكاره و اوجاق هاى معادن موجود بوده و اگر به مواضع همچنانى بروند با شمعى افروخته، همان شمع خاموش شده و عودت هم ممكن نبوده و مستلزم مرگ مى باشد.
آزور : (چو كافور و دادگر) رجوع به تركيبات «آز» نمايند.
آزوغ : ليف خرما و پيراستن و زنگار كارد و غيره و شاخه هاى بريده از درختان خصوصاً از درخت تاك و هم به معنى زنگله]خوشه كوچك[ انگور و خرما آمده است.
آزيانه : (چو تازيانه) فرش سكّو كه از سنگ و آجر نمايند.
آزيخ : چرك و وَسَخ]چرك[، خصوصاً چرك گوشه چشم.
آزيدن : آزارايدن و رنگيدن و ناليدن و افكندن و دوختن و آسودن و انداختن و قصد كردن و دست به چيزى دراز نمودن و ناليدن و آوازيدن و خواهش و آرزو نمودن و حريص و مشتاق بودن و طمع كردن و استره زدن و آجيده[ر.م]كردن و سوزن و غير آن را خلانيدن]فروبردن [و در ميان دو خشت گِل نهادن و آزينه[ر.م] بر سنگ آسيا زدن.
آزير : خوب و نيكو و زيرك و هشيار و رنج و آزار و متّقى و پرهيزكار و فرياد و ناله و مهيّا و آماده و توجّه و اراده و غلبه و زياده و استخر و بركه و آزموده و تجربه شده.
آزيراك : بانگ و فرياد آدمى و غيره.
آزيريدين : آزير[ر.م] بودن و نمودن.
آزيغ : كينه و عداوت و سرددلى و نفرت.
آزين : زين و آرايش و زينت.
آزينه : آلت آهنى معروف كه سنگ آسيا را بدان تيز كنند و به معنى زينه[ر.م] هم هست.
آژ : آژيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
آژَخ : بر وزن و معنى آزخ.
آژدن : آزدن[ر.م].
آژده : اسم مفعول و ماضى بعيد از آژدن[ر.م]و چين و شكنج.
آژرخش: آزرخش[ر.م].
آژَرد : آزرد[ر.م]و بسيار خوردن.
آژُغ : آزغ[ر.م].
آژفَنداك: آزفنداك[ر.م].
آژگِن; آژگِند; آژگى : آزگن[ر.م].
آژَند: آزند[ر.م].