قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٧٧
خليل الله(عليه السلام)منتشر گرديد. و نيز در «ايران» گويد: بنا بر تخمين بعضى متأخّرين، ايرانيان در اصل همان آريايى ها بوده اند كه از طرف سند آمده بودند و نام ايران هم از آريا مأخوذ شده و محرّف آن است و رجوع به ترجمه «لغت» و «هرات» و «ماد»و «هندوستان»]هم شود[.
آريدبَريد : (ع) رجوع به «اريدبريد» شود.
آريغ ر آزيغ.
آرين : (چو كابين)آرنگ و (چو كارْگر) نام قديمى زبان قديم ايرانيان كه گويا همان زبان آريا است و بالجمله مخفّف آريان و رجوع بدانجا نمايند.
آرييانيسم : اَرييانيسم[ر.م]و رجوع به «اونيتر» هم شود.
آرييوس: اَرييوس [ر.م].
آز: آواز و خواهش و آرزو و حرص و اشتياق و طمع و امر به آزيدن[ر.م]و نام جايى و نام شهرى است.
آزمند; آزوَر : حريص و مشتاق و پرطمع و باآرزو و هوسناك و صاحب حرص و آز.
آزاد: خلاص شده و نجات يافته و بى قيد و مجرّد و كريم و جوانمرد و صاحب اختيار و باهمت و نام درخت سرو و آرون و گاورس[ر.م]و اَرجن[ر.م]و رجوع به «سرو آزاد» هم نمايند و نوعى از ماهى و مطلق بى عيب و نقصان و هم شهرى است در نخجوان]شهرى در جمهورى آذربايجان [كه مردمانش سفيدپوست و شرابش معروف ]است [و هم به معنى مشهور كه مقابل بنده است و نوعى از خرماى تازه هم هست كه بسيار لذيذ و شيرين است.و پاره اى تركيبات آن مانند تركيبات «زاد» است.
آزاد دارو : چقندر جَبَلى]كوهستانى[.
آزاد درخت : درخت تاخ و يا درخت ديگرى است كه ميوه آن حنظل و برگ آن سمّ بهايم است و در مخزن الادويه[ر.م]گويد: درختى است عظيم; ثمر آن شبيه به زُعرور]ازگيل [و تلخ و زردرنگ و خوشه دار و تخم آن مانند تخم زعرور و در اواخر بهار رسيده و مدّتى تا زمستان در درخت باقى مى ماند، و برگ آن سبز اَملَس]صاف[ با اندك سياهى شرفه دار و اندك طولانى و تلخ]است[ و خزان نمى كند، و به عربى «شجرة الحرّة» و به لغت تنكابن «جبلى داروان» و «زوباترس» و به لغت جرجان «زهر زمين» و اهل مازندران «سيس بان» گويند.
آزاد سرو : سرو آزاد[ر.م]و نام شخصى است كه فردوسى داستان كشته شدن رستم را از گفته او نوشته.
آزاد كنكو --->كنكو .
آزاد ميوه : نخود قندى و بادام قندى و پسته قندى كه به رنگ هاى گوناگون رنگيده باشند و يا حلوايى است كه از قند و مغز بادام و پسته و نخود مقشّر]پوست كنده [سازند.
آزادوار : صوتى است از موسيقى و موضعى است از اسفراين]در خراسان[.
آزاده : آزاد و سرو و سوسن و مردمان پير و اصيل و حلال زاده و نجيب و عرفاى ولى شعار و فانى فى الله. و در پاره اى تركيبات آن رجوع به تركيبات «زاد» نمايند.
آزاده خوى : نام زن تور]پسر فريدون در شاهنامه [و به معنى تركيبى مشهور]داراى خوى آزادگى[.
آزاده دل : مردم صالح و فارغ بال و حلال زاده.
آزاده مردان : اوليا و عرفا.
آزار : شكنجه و رنج و مشقّت و كج طبعى و امر و فاعل از آزاريدن و نام ماه ششم سال روميان كه تقريباً مطابق اوّل بهار]است[ و به «آزر» اشتهار دارد.
آزاريدن : آزار كشيدن و ديگرى را به آزار انداختن.
آزُت رآزوت.
آزخ : (چو مادر) زارى و ناله و زار و حزين و آواز حزين و آهسته و دانه هاى سخت بى دردى كه به قدر نخود كوچك از اعضاى آدمى برآمده و درد نمى كند و به عربى «ثؤلول» و به تركى «زگيل» و در بعضى از ولايات فارس و عراق عجم «كوك» گويند.
آزدن : (چو آمدن) آزيدن[ر.م].
آزده : (ق) اسم مفعول و ماضى بعيد از آزدن[ر.م].
آزر : (چو مادر) آزار و به نوشته درارى لامعات[ر.ض]، نام پارسى ديگر آتش هم هست واحمد رفعت عثمانى[ر.ض]گويد: ناحيه اى است در ميان رامهرمز و سوق الاهواز و هم