قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٧٠
مديا را مرتّب نموده و دولت اول آثور منقرض گرديد، و در حوالى ٧٠٠ مقدّم ميلادى همان دولت دويّمين آثورى نيز به معرفت بختنصّر ثانى منقرض و در حوالى ٥٦٠ مقدّم ميلادى كيخسرو ]سوّمين پادشاه كيانى [در عرض ٢٢ سال حكومت نينوا و بابل و آثوريا را كاملاً محو و نابود كرده و اراضى ايشان را ضبط نموده و تمامت آنها را به دولت فرس مسمّى گردانيد، و همين دولت فرس تشكيل يافته از طرف كيخسرو است كه در تواريخ شرقيّه به دولت كيانيّه اشتهار دارد و رجوع به ترجمه «لغت» هم نمايند.
آجار : همان آچار[ر.م] است كه در نسخه جهانگيرى [ر.ض]حقير با جيم ابجدى نوشته.
آجاك : خاك.
آجام : عجم، مقابل عرب و به عربى، جمع اَجَم به معنى بيشه و جنگل است.
آجامى : عجم و منسوب به آجام و رجوع به «اذخر» نمايند.
آجانته : وكالت.(سه)
آجِدَن : مخفّف آجيدن[ر.م].
آجر : (چو ناخن و خجل) به عربى، خشت پخته و يا مطلق خشت .
آجستن : (چو دانستن و پا بستن) درخت نشاندن.
آجل : (چو ناخن) آروغ و (چو فاسق) به عربى، آخرت و برانگيزيده[١] و هر چيز مهيب و بامدّت و بامهلت.
آجلتا : كتابخانه.
آجنقان; آجنگان : (چو مادر جان) يكى از دهات سرخس كه قلعه اى از خراسان است.
آجور : معرّب آگور[ر.م] است.
آجيدن : رنگ كردن و خلانيدن]فروبردن[ سوزن و غيره.
آچار : به هم ضمّ كرده و درهم آميخته و اقسام ترشى و انواع مربّا و پيروى شريعت غرّا و زمين بلند و پست و به تركى، كليد است.
آچاك : خاك.
آچى : جزيره اى است در راه چين، مشتمل بر نواحى معموره و قراء مشهوره كه تماماً جزو اقليم دويّم و هوايش گرم و مردمانش تناسخى مى باشند.
آچين : به نوشته مخزن الادويه[ر.ض]، درختى است بزرگ، برگ آن عريض طولانى و سرخ رنگ و از برگ انبه بزرگ تر و گل آن سفيد و خوشبو و در اوّل بهار، اوّل خزان كرده، پس برگ مى آورد.
آخ : اُفّ و افسوس و شور و فغان و آفرين و كلمه تحسين و ترحّم و آخيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و در تركيبات آن رجوع به «اخ» نمايند.
آخال : هر چيز سقط و بيكاره و افكندنى و به كار نيامدنى، همچو تراشه و خاك روبه و پوست ميوه ها و مانند آنها و نام شهرى هم هست.
آخانيدن : فعل متعدى از آخيدن[ر.م].
آختن : (چو ساختن) آخيدن[ر.م].
آخته : اسم مفعول و ماضى بعيد از آختن.
آخجسته : (چو كاربسته) آستانه.
آخر : (چو مادر) به عربى، به معنى ديگر و (چو ناظر) هم به عربى، معروف]است[و(چو ناخن) چنبر گردن و آخور است كه طويله و اصطبل و جاى علف خوردن چاروايان باشد.
آخُرِ چرب : عيش و عشرت و وسعت روزى و نعمت.
آخِرْدست : كفش كَن و صف نعال و عاقبت كار و اواخر قمار.
آخُرْسالار : امير آخور.
آخُرِ سنگين : جاى بى حاصل و بى فايده و آخور بى كاهوعلف و در جهانگيرى[ر.ض] عكس اين را گفته.
آخرك :(چو ناخُنَك) چنبر گردن.
آخريان : (چو شاه نشان) كالا و اسباب و قماش و متاع برگزيده.
آخسته : (چو پابسته) آستانه.
آخسمه : (چو مارزده و صاف شده) بوزه[ر.م].
آخش : (چو مادر) بها و قيمت و (چو ماست) نام حكيمى بوده پارسى نژاد كه مايه عناصر را پروردگار مى دانسته و آخشيان پيروان اويند.
::::::::::::::::::::::::::::::::::١. برهان قاطع: برانگيزنده.