قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٦٥
آباد : مه آباد[ر.م]و آبادان و آفرين و كلمه تحسين و درود و ثنا و خوش و خوب و زيبا و نيكو و پسنديده و مردم يزدان پرست و يزدان پسند و ده و قريه و نام خانه كعبه.
آبادان : معموره، ضدّ خرابه و ويران و نام مذهب مِه آباد]نخستين پيامبر ايرانى[.
آبادان فيروز ر اردبيل .
آبادانيدن : آباد كردن و وصف نمودن.
آباده : قريه اى است در بَوانات و موضعى است در طرف يمين از راه كرمان و در كنار بحيره واقع و هم بلوكى است سردسير از مضافات فارس كه به مسافت ٤٢ فرسخ از شمال شيراز اتفاق افتاده; زمينش دلگشا باغاتش روح افزا و آبش از قنات و گوارا و گندم و جو و پنبه و ميوه هاى سردسيرى اش ممتاز و مستثنى و قصبه آنجا سابقاً در نهايت استحكام بوده و در آن آبى جارى است كه فرومى آيد.
آبادى : به نوشته درارى لامعات[ر.ض]، علاوه بر معنى مصدرى معروف كه عبارت از انتظام و آبادانى است هم به زبان پارسى ورقٌ هندى للكتابة.
آباديان : ساكنان آبادانى و امّتان مِه آباد]نخستين پيامبر ايرانى[.
آباذ : بر وزن و معنى آباد.
آبازه : ولايتى است قريب به گرجستان كه مردمانش مسيحى و اكثر بلادش در كوهسار و هوايش سرد بسيار است.
آبافت : (چو ناراست) نوعى از پارچه سفت و سطبر.
آبان : نام فرشته اى است موكّل بر آهن و آتش و ماه آبان و روز آبان كه عبارت از ماه هشتم سال هاى شمسى و روز نهم يا دهم ماه هاى شمسى است، چنانچه در «تاريخ جلالى» و «تاريخ فُرس» نگارش خواهد يافت و در اين زمان آبان ماه جلالى تقريباً مطابق ٢٤ يا ٢٥ ميزان]مطابق مهر [بوده و آبان ماه فرس يا قديم موافق ٢٠ يا ٢١ حوت]مطابق اسفند [باشد و همين روز است كه پارسيان از روى قاعده كليه مقرّره فى مابين خودشان كه چون نام ماه با نام روز تطابق نمايد : عيد كرده و جشن نموده و مباركش شمارند و نيز چون مدت مديد در ايران باران نيامده و قحطى شديد پديد آمده و گروهى انبوه تلف گرديدند، عاقبت در همين روز باران آمد، بنابرآن در اين روز جشن كرده و آن را «جشن نيلوفر» گويند.
آبانگاه : نام روز دهم فروردين و هم ملكى است موكّل بر آب.
آبانوز; آبانوس: آبنوس.
آبتين : (چو عابدين و مارگير) كامل النفس و نيكوكار و صاحب كردار و خوب گفتار و نام پدر فريدون]ششمين پادشاه پيشدادى [كه به دست ضحّاك]از شخصيت هاى پليد شاهنامه [كشته شد.
آبخ : (چو فاسق) زعرور[ر.م].
آبخو; آبخور; آبخورد; آبدار; آبدارو; آبدان : در هر شش رجوع به تركيبات «آب» نمايند و ششمى مخفّف آبادان هم هست.
آبُده : (چو ناخُنه) هرزه دراى و بيهوده گوى.
آبرس :(ل) نام پارسى اَبهَل]سرو كوهى[ است.
آبرو : رجوع به تركيبات «آب» نمايند.
آبرون ر هميشه بهار .
آبريز; آبريزان; آبريزگان; آبزن; آبزه : در هر پنج رجوع به تركيبات «آب» نمايند.
آبِس : در برهان[ر.ض] گويد: شهرى است نامعلوم و در مراصد الاطّلاع[ر.ض] گويد: ابسس(بر وزن گندم) كه گويا همان آبس است شهرى است خراب از نواحى روم و گويند كه اصحاب كهف و رقيم در آنجايند.
آبست : (چو پابند) پيه بالنگ و(چو نارِنج) مخفّف آبستن و هم جاسوسى است كه پنهانى رفتار كند.
آبستان : (چو تابستان) آبستن، افراداً و تركيباً.
آبستن : (چو دانستن) نهفته و پنهان داشتن و هر حيوان بچه دار كه در شكم بچه داشته باشد.
آبستنِ فرياد : ساز و بربط.
آبستنگاه; آبستنگه : بيت الخلا[ر.م]و جاى پنهان شدن.
آبسته : (چو كالِسكه) آبستن و زهدان و(چو پابسته) جاسوس و مردم چاپلوس و زمينى كه به جهت زراعت مهيا كرده باشند و ظاهراً مخفّف آبِ بسته[ر.م] است.
آبسرت; آبسرد : (چو كاربند) آش كلّه و پاچه.