صافي در شرح کافي - قزوینی، خلیل - الصفحة ٢٣٢
دهم، تمامىِ كار عمده است، به اين معنى كه از همه بزرگ تر است، يا به اين معنى كه آخرِ همه است، ديگر چيزى نمانده.
.اصل: «يَا هِشَامُ ، إِنَّ الْعَاقِلَ لَا يَكْذِبُ وَإِنْ كَانَ فِيهِ هَوَاهُ ».
شرح: اى هشام! به درستى كه خردمند، دروغ نمى گويد، هر چند كه در آن، خواهش طبعش باشد.
.اصل: «يَا هِشَامُ ، لَا دِينَ لِمَنْ لا مُرُوءَةَ لَهُ ، وَلَا مُرُوءَةَ لِمَنْ لَا عَقْلَ لَهُ ، وَإِنَّ أَعْظَمَ النَّاسِ قَدْراً الَّذِي لَا يَرَى الدُّنْيَا لِنَفْسِهِ خَطَراً ، أَلَا إِنَّ أَبْدَانَكُمْ لَيْسَ لَهَا ثَمَنٌ إِلَا الْجَنَّةُ ، فَلَا تَبِيعُوهَا بِغَيْرِهَا ».
شرح: المُرُوءة (به ضمّ ميم و ضمّ راء بى نقطه و سكون واو و همزه كه گاهى منقلب به واو مى شود، مصدر باب «حَسُنَ»): انسانيّت، به معنى مردمى. الْخَطَر (به فتح خاء با نقطه و فتح طاء بى نقطه و راء بى نقطه): گِرو در دوانيدن اسب و مانند آن. يعنى: اى هشام! ثواب آخرت نيست كسى را كه مردمى نيست او را. و مردمى نيست كسى را كه خردمندى نيست او را. به درستى كه بزرگ ترِ مردمان به اعتبار مرتبه، كسى است كه نمى بيند دنيا را براى خودش گِرو، به اين معنى كه دويدن او براى دنيا نيست و خود را به دنيا نمى فروشد. آگاه باشيد! به درستى كه بدن هاى شما را نيست بهايى لايق، مگر بهشت. پس مفروشيد آنها را به بهايى غير بهشت. مراد، اين است كه: به دنيا مفروشيد.
.اصل: «يَا هِشَامُ ، إِنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام كَانَ يَقُولُ : إِنَّ مِنْ عَلَامَةِ الْعَاقِلِ أَنْ يَكُونَ فِيهِ ثَلَاثُ خِصَالٍ : يُجِيبُ إِذَا سُئِلَ ، وَيَنْطِقُ إِذَا عَجَزَ الْقَوْمُ ، وَيُشِيرُ بِالرَّأْيِ الَّذِي يَكُونُ فِيهِ صَلَاحُ أَهْلِهِ ، فَمَنْ لَمْ يَكُنْ فِيهِ مِنْ هذِهِ الْخِصَالِ الثَّلَاثِ شَيْءٌ ؛ فَهُوَ أَحْمَقُ».
شرح: مِنْ در اوّل، براى تبعيض است و اين، مبنى بر اين است كه چنانچه مجموع