شهادت نامه امام حسين عليه السّلام - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٩٤٤
٧٧٩.الملهوف ـ به نقل از بشير بن حَذلَم [١] ـ را پياده نمود و فرمود : «اى بشير! خدا، پدرت را رحمت كند كه شاعر بود. آيا تو هم مى توانى شعر بسرايى؟» . گفتم: آرى، اى پسر پيامبر خدا ! من هم شاعرم. فرمود: «پس به مدينه برو و خبر كشته شدن حسين عليه السلام را اعلام كن». اسبم را سوار شدم و تاختم تا وارد مدينه شدم . وقتى به مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله رسيدم، صدايم را بغض آلود، بلند كردم و چنين سرودم: اى مردم يثرب ! اين شهر، ديگر جاى نشستن نيست . حسين ، كشته شد ! مانند باران، بگِرييد . تنَش در كربلا، گلگون افتاده و سرش بر تيرك ها، چرخانده مى شود . آن گاه گفتم: اين ، على بن الحسين (زين العابدين عليه السلام) است كه با عمّه ها و خواهرانش در نزديكى شما فرود آمده اند و در آستانه وارد شدن بر شمايند و من، فرستاده اويم . جايش را نشانتان مى دهم. هيچ زن پرده نشين و پوشيده اى نبود ، مگر اين كه با صورتى باز، از پشت پرده ها بيرون آمد ، با سر برهنه و سيلى به صورتْ زنان . آنان، شيون مى كردند. من زن و مردِ گريانى بيش از آن روز نديده ام و نيز روزى را تلخ تر براى مسلمانان پس از در گذشت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله . از كنيزى شنيدم كه بر حسين عليه السلام نوحه سرايى مى كرد ... آن گاه آن كنيز گفت: اى جارچى ! با خبر مرگ ابا عبد اللّه ، اندوه ما را تازه كردى و زخم هايى را كه هنوز بهبود نيافته بود، خراشيدى . تو كه هستى، رحمت خدا بر تو؟ گفت[م]: من بَشير بن حَذلَم هستم كه مولايم على بن الحسين عليه السلام مرا فرستاد و خودِ او، فلان جا با خانواده ابا عبد اللّه الحسين عليه السلام و زنانش فرود آمده است . آنان، مرا در همان جا رها كردند و بيرون دويدند. من هم اسبم را هِى كردم و به سوى آنان، باز گشتم و ديدم كه راه و همه جا پُر از جمعيت است. از اسبم پياده شدم و