شهادت نامه امام حسين عليه السّلام - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٣٩
١١١.تاريخ الطبرى ـ به نقل از ابو مخنف ـ و آمد با مسلم پرداختند. چون گروهى از كوفيان در آن جا اجتماع كردند ، مسلم ، نامه حسين عليه السلام را برايشان خواند و آنان به شدّت گريستند. آن گاه عابس بن ابى شَبيبِ شاكرى برخاست و حمد خدا كرد و او را سپاس گزارد و گفت: امّا بعد، من از طرف مردم ، سخن نمى گويم و نمى دانم در درون آنها چه مى گذرد و تو را در باره آنان نمى فريبم . به خدا سوگند ، از آنچه خودم را بر آن آماده كرده ام ، سخن مى گويم. به خدا سوگند ، هر گاه مرا فرا بخوانيد ، شما را اجابت مى كنم و به همراه شما با دشمنانتان مى جنگم و با شمشيرم از شما دفاع مى كنم تا خدا را ملاقات كنم و از اين كار ، چيزى جز رضاى خدا نمى خواهم. سپس حبيب بن مُظاهر فَقعَسى برخاست و گفت: خدا ، تو را رحمت كند ! با جملاتى كوتاه ، آنچه در دل داشتى ، گفتى. سپس گفت: سوگند به خدايى كه جز او خدايى نيست ، من نيز مانند عابس هستم. سپس حَنَفى ، مانند همين سخنان را بر زبان راند. حَجّاج بن على گفت : به محمّد بن بِشْر گفتم: تو هم سخنى دارى؟ گفت: دوست دارم خداوند ، اصحابم را با پيروزى ، عزيز گرداند ؛ ولى دوست ندارم كشته شوم و خوش نمى دارم كه دروغ بگويم. شيعيان به نزد مسلم ، رفت و آمد داشتند ، تا اين كه محلّ اقامت او ، لو رفت و خبر به نُعمان بن بشير رسيد. [١]
[١] أقبَلَ مُسلِمٌ حَتّى دَخَلَ الكوفَةَ ، فَنَزَلَ دارَ المُختارِ بنِ أبي عُبَيدٍ ـ وهِيَ الَّتي تُدعَى اليَومَ دارَ مُسلِمِ بنِ المُسَيَّبِ ـ وأقبَلَتِ الشّيعَةُ تَختَلِفُ إلَيهِ ، فَلَمَّا اجتَمَعَت إلَيهِ جَماعَةٌ مِنهُم ، قَرَأَ عَلَيهِم كِتابَ حُسَينٍ عليه السلام ، فَأَخَذوا يَبكونَ . فَقامَ عابِسُ بنُ أبي شَبيبٍ الشّاكِرِيُّ ، فَحَمِدَ اللّه َ وأثنى عَلَيهِ ، ثُمَّ قالَ : أمّا بَعدُ ، فَإِنّي لا اُخبِرُكَ عَنِ النّاسِ ، ولا أعلَمُ ما في أنفُسِهِم ، وما أغُرُّكَ مِنهُم ، وَاللّه ِ لَاُحَدِّثَنَّكَ عَمّا أنَا مُوَطِّنٌ نَفسي عَلَيهِ ، وَاللّه ِ لَاُجيبَنَّكُم إذا دَعَوتُم ، ولَاُقاتِلَنَّ مَعَكُم عَدُوَّكُم ، ولَأَضرِبَنَّ بِسَيفي دونَكُم حَتّى ألقَى اللّه َ ، لا اُريدُ بِذلِكَ إلّا ما عِندَ اللّه ِ . فَقامَ حَبيبُ بنُ مُظاهِرٍ الفَقعَسِيُّ ، فَقالَ : رَحِمَكَ اللّه ُ ! قَد قَضَيتَ ما في نَفسِكَ بِواجِزٍ مِن قَولِكَ ، ثُمَّ قالَ : وأنَا وَاللّه ِ الَّذي لا إلهَ إلّا هُوَ ، عَلى مَثلِ ما هذا عَلَيهِ . ثُمَّ قالَ الحَنَفِيُّ مِثلَ ذلِكَ ، فَقالَ الحَجّاجُ بنُ عَلِيٍّ : فَقُلتُ لِمُحَمَّدِ بنِ بِشرٍ : فَهَل كانَ مِنكَ أنتَ قَولٌ ؟ فَقالَ : إن كُنتُ لَاُحِبُّ أن يُعِزَّ اللّه ُ أصحابي بِالظَّفَرِ ، وما كُنتُ لِاُحِبَّ أن اُقتَلَ ، وكَرِهتُ أن أكذِبَ . وَاختَلَفَتِ الشّيعَةُ إلَيهِ حَتّى عُلِمَ مَكانُهُ ، فَبَلَغَ ذلِكَ النُّعمانَ بنَ بَشيرٍ (تاريخ الطبرى : ج ٥ ص ٣٥٥) .