شهادت نامه امام حسين عليه السّلام - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٧٩
٢٥٠.تاريخ الطبرى ـ به نقل از هشام ـ است ، بياور» . عُقبه ، دو خورجين پُر از نامه آورد و پيشِ روى آنها ريخت. حُر گفت: ما جزو اين گروهى كه به تو نامه نوشته اند ، نيستيم. به ما دستور داده اند كه وقتى به تو رسيديم ، از تو جدا نشويم تا تو را نزد عبيد اللّه بن زياد ببريم. حسين عليه السلام فرمود : «مرگ ، از اين كار به تو نزديك تر است» . آن گاه ، حسين عليه السلام به ياران خويش فرمود : «برخيزيد و سوار شويد» . پس ياران وى ، سوار شدند و منتظر ماندند تا زنانشان نيز سوار شدند . آن گاه به ياران خود فرمود : «برگرديم» ! چون خواستند كه برگردند ، جماعت ، از رفتنشان مانع شدند. حسين عليه السلام به حُر فرمود : «مادرت عزادارت شود! چه مى خواهى؟» . گفت: به خدا ، اگر جز تو كسى از عرب ، اين سخن را به من گفته بود و در اين وضع بود كه تو هستى، هر كه بود ، از آرزو كردن عزادارى مادرش بر او دريغ نمى كردم ؛ امّا به خدا ، از مادر تو نمى توان سخن گفت ، مگر به نيكوترين شكل . حسين عليه السلام فرمود : «پس چه مى خواهى؟» . گفت: به خدا، مى خواهم تو را نزد عبيد اللّه بن زياد ببرم. حسين عليه السلام فرمود : «در اين صورت ، به خدا كه با تو نمى آيم» . حُر گفت: در اين صورت، به خدا كه تو را وا نمى گذارم. اين سخن ، سه بار از دو سو ، تكرار شد. چون سخن در ميان آن دو بسيار شد ، حُر گفت: به من ، دستور جنگ با تو را نداده اند . فقط دستور داده اند كه از تو جدا نشوم تا تو را به كوفه برسانم. اگر اِبا دارى، راهى را در پيش بگير كه تو را به كوفه نرساند و تو را به سوى مدينه هم نبَرَد ، كه ميان من و تو ، عادلانه باشد ، تا من براى ابن زياد ، نامه بنويسم و تو نيز اگر مى خواهى به يزيد ، نامه بنويسى، بنويسى، يا اگر مى خواهى به ابن زياد بنويسى ، بنويسى . شايد خدا تا آن وقت ، كارى پيش آورد كه مرا از ابتلا به كار