شهادت نامه امام حسين عليه السّلام - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٨٩٧
٧٤٠.الأمالى ، طوسى ـ به نقل از مِنهال بن عمرو ـ آن گاه گفت: جلّاد، جلّاد ! جلّادى آوردند . مختار به وى گفت: دستانش را قطع كن. پس دستانش قطع شد. آن گاه به او گفت: پاهايش را قطع كن. پاهايش هم قطع شد. آن گاه گفت: آتش، آتش! آتش و نى هايى را آوردند و حرمله را در آن انداختند و آتش با او شعله كشيد. گفتم: سبحان اللّه ! به من گفت: اى منهال ! تسبيح گفتن ، خوب است ؛ امّا تو براى چه تسبيح گفتى؟ گفتم: اى امير ! در اين سفرم، هنگامى كه از مكّه بر مى گشتم، بر على بن الحسين (زين العابدين) عليه السلام وارد شدم . به من فرمود: «اى مِنهال ! حرملة بن كاهل اسدى ، چه مى كند؟» . گفتم: در كوفه زنده بود كه من آمدم . پس دستانش را كاملاً بالا آورد و فرمود : «خداوندا ! داغىِ آهن را به او بچشان . خداوندا ! داغىِ آهن را به او بچشان . خداوندا ! داغىِ آتش را به او بچشان». مختار به من گفت: از على بن الحسين شنيدى كه اين را مى گفت؟ گفتم: به خدا سوگند، شنيدم كه چنين مى گفت. مختار از مركبش پياده شد و دو ركعت نماز خواند و سجده اى طولانى به جا آورد و سوار كه شد ، حرمله سوخته بود. با هم سوار شديم و حركت كرديم و به مقابل خانه ام رسيديم . گفتم: اى امير ! اگر صلاح بدانى ، تشريف فرما شوى و بر من منّت بگذارى و نزد من فرود آيى و از غذاى من بخورى. مختار گفت: اى منهال ! به من مى گويى كه على بن الحسين عليه السلام چهار دعا كرد و خداوند ، آن را به دست من به اجابت رساند و آن گاه مرا دعوت به خوردن مى كنى ؟! امروز، روز روزه است ، براى سپاس گزارى از خداى عز و جل ، به خاطر توفيقى كه به من داد كه اين كار را بكنم.