شهادت نامه امام حسين عليه السّلام - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٣٢
٢٩٦.تاريخ الطبرى ـ به نقل از ابو مِخنَف ، در يادكردِ حسين عليه السلام ، سرش را بلند كرد و فرمود : «پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را در خواب ديدم . به من فرمود : تو به سوى ما مى آيى » . خواهرش به صورت خود زد و گفت : واى بر من ! حسين عليه السلام فرمود : «خواهرم ! بر تو چنين مباد . آرام باش . [ خداى] رحمان ، بر تو رحم كند!» . عبّاس بن على عليه السلام گفت: اى برادر ! آنان به سوى تو حركت كرده اند . حسين عليه السلام برخاست و سپس فرمود : «اى عبّاس! اى برادرم! جانم فدايت ! سوار شو و با آنان ، ملاقات كن و بپرس كه در چه حال اند و چه شده است و براى چه آمده اند ؟» . عبّاس عليه السلام با بيست سوار ، به پيشواز آنان رفت. زُهَير بن قَين و حبيب بن مُظاهر نيز ميان آن بيست تن بودند. عبّاس عليه السلام به آنان گفت: چه شده و چه مى خواهيد ؟ گفتند: فرمان امير آمده كه به شما پيشنهاد دهيم كه يا به حكمش گردن نهيد و يا با شما بجنگيم. عبّاس عليه السلام گفت: عجله نكنيد تا به سوى ابا عبد اللّه ، باز گردم و آنچه را گفتيد ، به او برسانم . آنان ، ايستادند و سپس گفتند: او را ببين و از اين موضوع ، آگاهش كن . سپس نزد ما بيا و آنچه را كه مى گويد، به ما بگو . عبّاس عليه السلام ، با شتاب به سوى حسين عليه السلام باز گشت تا باخبرش سازد ؛ امّا يارانش ايستادند و با سپاهيان دشمن ، سخن گفتند. حبيب بن مُظاهر ، به زُهَير بن قَين گفت: اگر مى خواهى ، تو با مردم ، سخن بگو و اگر مى خواهى ، من سخن بگويم . زُهَير به او گفت: تو اين كار را آغاز كردى . پس تو با آنان ، سخن بگو . حبيب بن مُظاهر ، به آنان گفت : بدانيد كه ـ به خدا سوگند ـ ، فرداى قيامت و نزد خدا، چه بد مردمى هستند كه بر او در مى آيند ، در حالى كه فرزندان پيامبرش صلى الله عليه و آله