شهادت نامه امام حسين عليه السّلام - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤١١
١ / ٦
رسيدن عمر بن سعد به كربلا
٢٧٤.تاريخ الطبرى ـ به نقل از عمّار بن عبد اللّه بن يَسار جُهَنى ـ: عمر بن سعد ، با چهار هزار نفر آمد تا در فرداى همان روزى كه حسين عليه السلام در نينوا فرود آمد، بر او در آمد . عمر بن سعد ، عَزرَة بن قيس اَحمَسى را به سوى حسين عليه السلام فرستاد و به او گفت: نزد او برو و انگيزه و هدف آمدنش را بپرس ؛ امّا عَزرَه از نامه نگاران به حسين عليه السلام بود و از اين رو ، خجالت كشيد كه نزد او برود . عمر ، اين را از ديگر سرانى كه [ با حسين عليه السلام] نامه نگارى كرده بودند ، درخواست كرد ؛ امّا همه آنان ، خوددارى كردند و آن را ناخوش داشتند. كثير بن عبد اللّه شَعبى ـ كه سوارى جسور بود و چيزى ، او را از ميدان به در نمى بُرد ـ گفت: من به نزد او مى روم و ـ به خدا سوگند ـ ، اگر بخواهى ، او را ترور مى كنم ! عمر بن سعد به او گفت: نمى خواهم او را بكُشى ؛ بلكه فقط نزد او برو و انگيزه آمدنش را بپرس. او به سوى حسين عليه السلام آمد . هنگامى كه ابو ثُمامه صائدى ، او را ديد ، به حسين عليه السلام گفت: خداوند ، كارت به سامان آورد ، اى ابا عبد اللّه ! بدترين، جسورترين و بى مهاباترينِ زمينيان در كُشتن و خون ريختن ، نزد تو آمده است . از اين رو ، ابو ثُمامه ، به سوى او رفت و گفت: شمشيرت را فرو بگذار. او گفت: به خدا سوگند كه هرگز ، چنين نمى كنم و روا نيست كه چنين كنم ! من تنها يك پيكم . اگر به سخن من گوش مى دهيد، پيغامم را برسانم و اگر خوددارى مى كنيد، باز گردم . ابو ثمامه به او گفت: پس من ، قبضه شمشيرت را مى گيرم . آن گاه ، سخنت را بگو. او گفت: به خدا سوگند، دستت به آن نمى رسد ! ابو ثمامه به او گفت: پيغامت را به من بگو . من ، آن را به حسين عليه السلام مى رسانم ؛ ولى