شهادت نامه امام حسين عليه السّلام - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٨٤١
٨ / ٩
بازگشت خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه
٦٨٠.الملهوف ـ به نقل از بشير بن حَذلَم [١] ـ: هنگامى كه به نزديك مدينه رسيديم ، على بن الحسين (زين العابدين) عليه السلام فرود آمد و بارش را فرود آورد و خيمه اش را بر پا كرد و زنان كاروان را فرود آورد و فرمود : «اى بشير ! خدا ، پدرت را كه شاعر بود ، بيامرزد ! آيا تو نيز مى توانى چيزى بسرايى ؟» . گفتم : آرى ، اى فرزند پيامبر خدا ! من شاعرم . فرمود : «به مدينه برو و خبر [شهادت] ابا عبد اللّه عليه السلام را اعلام كن» . اسبم را سوار شدم و تاختم تا به مدينه وارد شدم . هنگامى كه به مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله رسيدم ، صدايم را به گريه بلند كردم و چنين سرودم و خواندم : اى اهل يثرب ! ديگر در آن نمانيد . حسين ، كشته شد . پس اشك بريزيد! پيكر خونين او در كربلاست و سر او بر نيزه ، به اين سو و آن سو برده مى شود . سپس گفتم : اين ، على بن الحسين است ، با عمّه ها و خواهرانش ، كه در اطراف و حومه شما فرود آمده اند و من ، فرستاده او به سوى شما هستم تا جايش را به شما بشناسانم . هيچ زن پرده نشين و باحجابى در مدينه باقى نمانْد ، جز آن كه از پسِ پرده ها ، سرْ باز و صورتْ خراشيده و بر سر و صورتْ زنان ، بيرون آمد . آنان ، با صداى بلند مى گريستند و زارى مى كردند و هيچ گاه به اندازه آن روز ، مرد و زن گريان ، و پس از رحلت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله روزى تلخ تر از آن ، بر مسلمانان نديده بودم .