شهادت نامه امام حسين عليه السّلام - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٧٧٦
٦٣٢.مقتل الحسين عليه السلام ، خوارزمى ـ به نقل از زيد ، از پدرش امام زين العابدين عليه گفتند : اى پيرمرد ! تو را غريبه مى بينيم؟ گفتم : من سهل بن سعد هستم . پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را ديده ام و از او حديث شنيده ام . گفتند : اى سهل ! آيا تعجّب نمى كنى كه آسمان ، خون نمى بارد و زمين ، ساكنانش را فرو نمى برد؟ گفتم : چرا اين گونه شود؟ گفتند : اين ، سر حسين ، از خاندان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله است كه آن را از سرزمين عراق به شام ، هديه مى برند و اكنون مى رسد . گفتم : شگفتا! سر حسين را به هديه مى برند و مردم ، خوش حالى مى كنند؟! از كدام دروازه مى آورند؟ مردم به دروازه اى به نام «دروازه ساعات» ، اشاره كردند . به سوى آن رفتم و آن جا كه بودم ، پرچم هايى پى در پى آمد و اسب سوارى را ديدم كه به دستش نيزه سرشكسته اى بود و سرى بر آن بود كه شبيه ترينِ صورت ها به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بود و در پى آن ، زنانى سوار بر شتران بدون جهاز آمدند . به يكى از آنها نزديك شدم و به او گفتم : اى دختر ! تو كيستى؟ گفت : سَكينه دختر حسين . به او گفتم : آيا درخواستى از من دارى ؟ من ، سهل بن سعد هستم كه جدّت را ديده و از او حديث شنيده ام . سكينه گفت : اى سهل ! به حامل سر بگو كه سر را جلوى ما ببرد تا مردم به ديدن او سرگرم شوند و به ما نگاه نكنند ، كه ما حرم پيامبر خدا هستيم . سهل گفت : به حامل سر ، نزديك شدم و به او گفتم : آيا درخواستم را اجابت مى كنى تا در عوض ، چهارصد دينار بگيرى؟ گفت : درخواستت چيست؟ گفتم : سر را جلوتر از اهل حرم ، حركت بده .