شهادت نامه امام حسين عليه السّلام - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٧١
٣٢٤.تاريخ الطبرى ـ به نقل از ضحّاك مِشرَقى ـ: با حسين عليه السلام ، اسبى به نام لاحِق بود كه فرزندش امام زين العابدين عليه السلام ، بر آن سوار مى شد . هنگامى كه دشمن به حسين عليه السلام نزديك شد ، به نزد مَركبش [ لاحق]باز گشت و بر آن اسب، سوار شد و با بلندترين صدايش، چنين ندا داد كه به گوش همه مردم رسيد : «اى مردم ! سخنم را بشنويد و عجله نكنيد تا بر پايه حقّى كه بر من داريد، اندرزتان دهم و دليل در آمدنم بر شما را بگويم . اگر پذيرفتيد و سخنم را تصديق كرديد و با من انصاف ورزيديد، سعادتمند مى شويد و راهى بر من نداريد ، و اگر دليل و عذرم را نپذيرفتيد و انصاف نورزيديد، «ساز و برگِ خويش و شريكانتان (بتان) را گِرد آوريد و هيچ چيز از كارى كه مى كنيد ، بر شما پوشيده نباشد . به دشمنى من، گام پيش نهيد و به من ، مهلت ندهيد» [١] . «ولىّ من ، خداست كه اين كتاب را نازل كرده است ؛ و او ، سرپرستِ صالحان است» [٢] » . هنگامى كه خواهرانش اين سخن را شنيدند، صيحه زدند و گريستند . دخترانش نيز گريه كردند و گريه شان ، بالا گرفت . حسين عليه السلام ، برادرش عبّاس بن على عليه السلام و پسرش على [ اكبر] عليه السلام را به سوى آنان فرستاد و به آن دو فرمود : «آنها را ساكت كنيد كه به جانم سوگند ، بس گريه ها خواهند داشت !...» . هنگامى كه زنان ، ساكت شدند ، خداوند را مدح و ثنا گفت و آنچه را شايسته بود ،
[١] سوره يونس : آيه ٧١ .[٢] سوره اعراف : ١٩٦ .