جهاد در آيينه روايت(ج1) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٤٥
واقعيّت قلب انسان را مىميراند و دچار غم و اندوه مىكند كه شاميان در باطل خود وحدت دارند، و شما در حقِّ خود متفرّقيد.
زشت باد روى شما و از اندوه رهايى نيابيد كه آماج تير بلا شديد!.
به شما حمله مىكنند، شما حمله نمىكنيد! با شما مىجنگند، شما نمىجنگيد! اين گونه معصيت خدا مىشود و شما رضايت مىدهيد! وقتى در تابستان فرمان حركت به سوى دشمن مىدهم، مىگوييد هوا گرم است، مهلت ده تا سوز گرما بگذرد. و آنگاه كه در زمستان فرمان جنگ مىدهم، مىگوييد: هوا خيلى سرد است بگذار سرما برود. همه اين بهانهها براى فرار از سرما و گرما بود. وقتى شما از گرما و سرما فرار مىكنيد، به خدا سوگند كه از شمشير بيشتر گريزانيد!.
اى مردنمايان نامرد! اى كودك صفتان بى خرد كه عقلهاى شما به عروسان پرده نشين شباهت دارد! چقدر دوست داشتم كه شما را هرگز نمىديدم و هرگز نمىشناختم! شناسايى شما- سوگند به خدا- كه جز پشيمانى حاصلى نداشت، و اندوهى غم بار سرانجام آن شد.
خدا شما را بكشد كه دل من از دست شما پر خون، و سينهام از خشم مالامال است! كاسههاى غم و اندوه را، جُرعه جُرعه به من نوشانديد، و با نافرمانى و ذلّت پذيرى، رأى و تدبير مرا تباه كرديد، تا آنجا كه قريش در حقِّ من گفت: «بى ترديد پسر ابى طالب مردى دلير است، ولى دانش نظامى ندارد.» خدا پدرشان را مزد دهد، آيا يكى از آنها تجربههاى جنگى سخت و دشوار مرا دارد؟ يا در پيكار توانست از من پيشى بگيرد؟ هنوز بيست سال نداشتم، كه در ميدان نبرد حاضر بودم، هم اكنون كه از شصت سال گذشتهام. امّا دريغ، آن كس كه فرمانش را اجرا نكنند، رأيى نخواهد داشت.