جهاد در آيينه روايت(ج1) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٧٣
فَإِنْ تَسْأَلِينِي كَيْفَ أَنْتَ فَإِنَّنِي صَبُورٌ عَلَى رَيْبِ الزَّمَانِ صَلِيبُيَعِزُّ عَلَيَّ أَنْ تُرَى بِي كَآبَةٌ فَيَشْمَتَ عَادٍ أَوْ يُسَاءَ حَبِيبُ لشكر انبوهى از مسلمانان را به سويش گسيل داشتم، چون آگاهى يافت گريز را آماده شد و با پشيمانى عقب نشينى كرد، اما به هنگامى كه خورشيد فرو مىنشست، در ميانه راه، لشكريانم راه بر او بستند و نبردى بس كوتاه مدت را آغاز كردند. از پس ساعتى، دشمن كه گلويش فشرده شده بود، نيم جان از صحنه گريخت. اينك توصيهام اين است كه قريش را- با همه تاخت و تازشان در گمراهى و جولانها و تحرك و چموشيشان در سرگردانى- به خودشان وانه، كه در اين واقعيت جاى هيچ ترديدى نيست كه اتحادشان در مبارزه با من، درست همانند اتحادشان بر ضد رسول خدا است- كه درود خدا بر او و خاندانش باد- خداوند قريش را به كيفر زشتىهايشان عذاب كند، كه قطع رحم كردند و سلطنت حقى را كه از آن پسر مادرم بود، از من گرفتند.
و اما در مورد پرسشت از رأى من درباره اين نبرد خونين، بايد بگويم كه رأيم جنگ با جنگ افروزان است، تا آن كه به ديدار خدا بشتابم. نه انبوهى مردم فرا گردم بر عزتم مىافزايد و نه پراكنده شدنشان به هراسم مىافكند. هرگز مپندار كه برادر پدريت- حتى اگر تمامى مردم تنهايش بگذارند- خود را زار و فروتن خواهد داشت يا با سستى، به زور تن در دهد، يا مهار خويش را به جلودار فتنه بسپارد يا آماده سوارى دادن به غاصبى شود! نه، هرگز! بلكه چنان خواهد بود كه برادرى از بنى سليم با شعر خويش تصويرش مىكند:
گر مرا پرسى كه چونى، بى گمان گويم كه من با صلابت پرشكيبم بر جفاى روزگار بس گرانم آيد آن آوخ كه از بشنيدنش دشمنى شادى نمايد يا شود افسرده يار حضرت اين نامه را در پاسخ نامهاى كه برادرش عقيل در مورد تعدى اطرافيان معاويه به شهرهاى اسلامى و كشتار مسلمانان ارسال كرده بود، نوشته است. ١ ١. خويى ٢٠/ ٥٩.
١. ضرورت برخورد قاطع با تجاوز به حريم كشور اسلامى: حضرت مىنويسد:
«پس از اطلاع از حمله اين ياغى (بسر بن أرطاة) لشكر انبوهى را براى مقابله با او فرستادم. هنگامى كه متوجه اعزام لشكر شد، ترسيد و فرار كرد و اصلًا دوستنداشت با مسلمانان روبرو شود ولى لشكر اسلام به او رسيد و در يكلحظه مقاومت او و لشكرش را درهم شكست و خود او نيمه جانى از معركه به در برد و فرار كرد.» ١ فَسَرَّحْتُ إِلَيْهِ جَيْشاً كَثِيفاً مِنَ الْمُسْلِمِينَ فَلَمَّا بَلَغَهُ ذَلِكَ شَمَّرَ هَارِباً وَ نَكَصَ نَادِماً ... فَلَأْياً بِلَأْيٍ مَا نَجَا ١. جهاد، زنجانى/ ٧١.
٢. ضرورت مبارزه با پيمان شكنان: حضرت مىفرمايد: «نظر من آن است كه بايد با پيمان شكنان مبارزه كرد». ١ فَإِنَّ رَأْيِي قِتَالُ الُمحِلِّينَ ١. شرح ابن ابى الحديد ١٦/ ٥٢؛ شرح خويى ٢٠/ ٥٨.
٣. استمرار مبارزه با پيمان شكنى و دشمنىها: حضرت مىفرمايد: «آن قدر با پيمان شكنان مبارزه مىكنم تا به لقاى پروردگار بار يابم»، حضرت نهايت كار مبارزه با پيمان شكنان را شهادت (و يا مرگ) خويش مىداند و نمىفرمايد كه مبارزه مىكنم تا پيمان شكنى باقى نماند.
اين نوع سخن گفتن نشانه آن است كه تا مبارز و مجاهدى وجود داشته باشد، جبهه جنگ با نفاق و باطل نيز پابرجاست؛ نظير آيه ٢١٧ سوره بقره: «لَا يَزَالُونَ يُقَاتِلُونَكُمْ حَتَّى يَرُدُّوكُمْ عَنْ دِينِكُمْ» حَتَّى أَلْقَى اللَّهَ ٤. قطع اميد از نيروهاى سست عنصر: در اين نامه عقيل حمله دشمن را تشريح كرده و پس از اشاره بهسستى قريش در كمك به حكومت على (ع) و استانداران وى، از حضرت كسب تكليف مىكند. حضرت پس از اينكه پاسخ مىدهد حمله دشمن را دفع كردهايم به عقيل مىفرمايد: «از استمداد از قريش خوددارى كن و آنها را در ضلالت و گمراهىشان واگذار؛ چرا كه همان گونه كه قبلًا به پيامبر معتقد نبودند و براى جنگ با او متحد شدند، به خاطر بغض و كينه و حسدى كه دارند با من هم دشمناند و مرا